تبليغاتX
پرده شیشه ای

سه شنبه بیست و ششم دی 1385

برای یک مشت جایزه بیش تر!

flogs of our fathersسلام

 

.....!

 

نامی که می شناسید و به آن اطمینان دارید!

 

به جای نقطه چین چه کلمه ای می گذارید؟ پاکشوما، ماکارونی رشد، ایران خودرو،صا ایران،روغن قو؟(حواستون کجاست!فکر کنم این جا یک وبلاگ سینمایی باشه!)مهران مدیری،امین حیایی،تام کروز،جیم کری،جولیا رابرتز؟(آهان!بهتر شد!)

جواب یک هالیوودی به تمام معنا شاید کمی پیرتر و اصیل تر از این کلمات باشد.یک نام اصیل که خود به تنهایی بار قسمتی از تاریخ سینمایی هالیوود را به همراه دارد...

 

 

                                                                                 سوشیانس


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سوشیانس و انیس در 7 PM |  لینک ثابت   • 


جمعه پانزدهم دی 1385

سرانجامی بد برای یک رؤیا

 

یکی از مهمترین نقش های سینما در دوران معاصر ، آگاهی دادن و هشدار دادن درباره بعضی مسائل است که در بعضی جوامع  مخصوصاً کشورهای جهان سوم ،چندان به آنها پرداخته نمی شود یا اگر هم به آنها توجه شود ؛ حاصل کار چندان تأثیرگذار از کار درنمی آید. در چنین مواردی سینما به عنوان رسانه ای مقتدر نقشی اساسی ایفا می کند.

 

دارن آرونوفسکی در سال 2000 با ساخت فیلم مرثیه ای برای یک رؤیا ، بدون ظاهرسازی و مبالغه به نمایش آثار زیان بار مصرف مواد مخدر  بر  جسم ، روح و زندگی آدمی پرداخت. معضلی اجتماعی که تقریباً تمامی کشورهای دنیا به شکل گسترده ای با آن رو به رو هستند....

 

 

                                                                                        تیموتی


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تیموتی در 6 PM |  لینک ثابت   • 


یکشنبه دهم دی 1385

در ستایش عشق

 

Amelie

سیزده چهارده ساله که بودم سوالی بدجوری ذهنم را به خودش مشغول کرده بود:بعدش چی؟هرکسی را که گیر می آوردم این سوال را ازش می پرسیدم.بعضی ها که چپ چپ نگاهم می کردند و بعضی دیگر هم شروع می کردند به جواب دادن:خوب معلوم است دیگر.بعدش برزخ و بعدش قیامت است.بعدش هم اگر آدم خوبی باشی بهشت.من سوالم را دوباره تکرار می کردم.اینجا دیگر فرق نمی کرد که طرفم آدم با سوادی باشد یا یک فرد عامی.در هر صورت نمی توانستند جوابی برای سوالم پیدا کنند.مدت زیادی زندگیم را با همین سوال(و سوالات مشابه)زیر سوال بردم و کم کم داشتم به جریان پوچگرایان نزدیک می شدم(یا لااقل خودم اینگونه فکر می کردم)....

 

                                                                                        دیوید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دیوید در 6 PM |  لینک ثابت   • 


دوشنبه چهارم دی 1385

یک تازه کار حرفه ای

Amateurمدّت ها بود که فکر مي کردم ، سينماي امريکا رو به افول است. مارلون براندوها و آلفرد هيچکاک ها و استيومَک کويين ها نقش خود را ايفاد کردند و پنهان شدند. شايد اگر هم مي بودند کاري از پيش نمي بردند. آل پاچينو اَلَکَش را آويخته و کيسه ها را آرد مي کند(شايد هم آرد ها را کيسه مي کند) و رابرت دنيرو و داستين هافمن به فکر بازي در قسمت سوم ملاقات با والدين هستند. پيتر جکسون، کينگ کنگ را پشت بندِ اربابين حلقه ها مي سازد. قسمتِ سوم دسپرادوِ رابرت روديگرز در راه است. فرانسيس کاپولا بر مزار ماريو پوزو مي گريد که چرا قبل از مرگش قسمت چهارم پدرخوانده را رخصت نکرد بنويسد و در اين بلبشور تارانتينو با انيميشن ها و مونتاژهاي فانتزي و قصّه هاي عامّه پسند جديدش، نگاه ها را متوجّه خود کرده و خود را عاشق صنعت سينما مي داند. غافل از اين که سينما هنر است...

                                                                                                      انیس


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سوشیانس و انیس در 1 AM |  لینک ثابت   •