تبليغاتX
پرده شیشه ای

یکشنبه دوم مهر 1385

یونانی که می گرید

حول و حوشِ یک سال و نیم پیش، دوستی که کماکان مدیونش هستم، مرا با اجباری نوع دوستانه ، از حاضر شدن در کلاس دبیرستان شبانه بازداشت و برای تماشای یکی از فیلم های جشنواره ی فجر به سینما فرهنگ برد. یادم نمی روم که چه قدر در سرما برای گرفتن بلیت لرزیدیم. و اگر این قامت بلند را نداشتم شاید هیچ وقت موفّق به دیدن زیبا ترین فیلم زندگی ام، دشت گریان، ساخته ی تئو آنجلوپلوس، کارگردان یونانی ، نمی شدم. و شاید بعد از آن هیچ وقت موفّق به درک مفهوم سینما و قدرت سینما نمی شدم.
ما که هستیم؟  آنجلوپلوس کیست؟ ما چه می خواهیم و آنجلوپلوس چه می سازد؟
بایستی در ابتدا تکلیف خودمان را با سینمای آنجلوپلوس روشن کنیم. شاید او فقط برای روشنفکران فیلم بسازد؛ شاید فقط برای مورّخان؛ شاید فقط برای ادبیان؛ شاید فقط برای هنرمندان و شاید فقط برای مردم.
امّا نه. او برای مردم روشنفکر هنرمند فیلم می سازد! شخصا زندگی را چیزی جز: معرفت ، هنر، روزمرگی و تاریخ نمی دانم که هر همه ی این عناصر در سینمای آنجلوپلوس غوطه ور اند. هنر را، زیستن را و زندگی را می توان در سینمای تئوآنجلوپلوس تجربه کرد.
سینمای آنجلوپلوس، چکیده ای از سینمای امیرکاستاریکا، آنتونیونی، و آندری تارکُوسکی اقتباس گرفته. که همگی پیش روِ سبک فدریکوفلینی هستند. و کیست که مفتخرِ پیش روی در سبک استادی چون فلینی نباشد. فلینی نوآوری کرد، پس هر که نوآوری می کند پیش روِ اوست.
شخصاً معتقدم هر کسی مستحقّ حتّی تماشای سینمای معناگرای این بزرگان نیست. چه بسا کسانی که استحقاق دارند هم فیلم های آنجلوپلوس را نمی یابند. که البتّه گمنامی آنجلوپلوس در جامعه ی ایران را نعمتی می دانم که دلیل باکره نامی اوست. تا هیچ منتقد بی لیاقتی به شرح قصّه های او نپردازد.دشت گریان
خوابیدن در پای فیلم های تارکُوسکی و آنجلوپلوس هزار بار به میخ شدن در برابر فیلم های امریکایی ترجیح دارد. به قول کیارستمی : فیلم باید از وقتی که از روی صندلی سینما بلند می شوی و بیرون می روی آغاز شود. فیلمی که هنگام تماشایش خوابت برده. امّا شب نمی گذارد بخوابی و صبح با اندیشه اش از خواب می پری.
اوّلین چیزی که در سینمای آنجلوپلوس عرضِ اندام می کند، هنر است. واقعاً هنر چیست؟ هنر جلال است. شکوه است. شکوهی که هیچ بشری حقّ گله کردن از آن را ندارد. هیچ کس نمی تواند از رنگ های گلبرگ یک گل یا از نقش های بال های یک پروانه یا از طرح های بدن یک مار گله کند، مگر ابله باشد. و هیچ کس نمی بایست از بوفِ کورِ هدایت، سونات های موتسارت، نقاّشی های ون گوگ، هشت و نیم فلینی، سگ آندولسی سالوادوردالی و بونوئل و سینمای آنجلوپلوس چیز مفیدی در خواست کند مگر احمق باشد. زیرا هنر هیچ گاه مفید نبوده. مثل بوف کور هدایت و سونات های موتسارت. و اگر مفید بود، دیگر هنرمندانه نبود. مثل میخی که بر دیوار می کوبیم. و مثل دیواری که در جوارش می میریم.
اگر بگویم فیلم های آنجلوپلوس دایره المعارف هستند، مبالغه ای در کار نیست. برای درک فیلم های او می بایست نمادها را شناخت. تاریخ را شخم زد و اساطیر را حضور و غیاب کرد.
سکان ها در فیلم دشت گریان، مثل مابقی کارهای آنجلوپلوس، بسیار طولانی و همگی در یک کات دوربین صورت می گیرند. از این رو بیش تر از یک دوربین برای فیلم برداری به کارگرفته نمی شود. حرکات دوربین بسیار نرم و آرام اند و اغلب منظره ای را در نشان می دهند. زیرا اکثر فیلم های آنجلوپلوس در قالب پس زمنیه (background)  هستند. از این رو شاید یک سکان حدود ده دقیقه طول بکشد. و در صورت نیاز دوربین از حالت واید به آرامی کلوزآپ می کند. شاید کار هنرپیشه های آنجلوپلوس و تارکُوسکی به اندازه ی بازیگر های تئاتر سخت باشد. از این رو این فیلم تنها در قالب هشتاد و هفت کات دوربین ساخته شده است.
فیلم با یک منظره ی سبز آغاز می شود. جمعیّتی به سردستگی مردی به دوربین نزدیک می شوند و لب نهر توقّف می کنند. زن مریضی دوشادوش مرد می آید. و پسر بچه ای با دخترکی که یک سر و گردن از او کوتاه تر است جلودار آن ها هستند. مرد اسپایروس (Spyros) نام دارد. می گوید از اودیسا آمده ایم. از همین ابتدای فیلم پرداختن به اسطوره های یونانی آغاز می شود: ادیسه و هومر.سکان اول فیلم دشت گریان
دختربچّه یونانی نیست. اگر چه در فیلم نمادی از یونان معاصر است.
دوربین پایین می آید و باید از در تصاویر منعکس شده در آب دست دختربچّه را دید که تلاش می کند دست پسرک را بگیرد. افسوس که النی- دختر کوچک- هیچ وقت موفّق نمی شود.
دشت گریان یک تریولوژی تراژدیک است. کمی از تراژدی بگوییم: واضح ترین تعریفی که از تراژدی سراغ دارم به داستانی اطلاق می شود که در طی آن، مادری فرزند خود را، پدری پسر خود را یا برادری برادر خود را به نحوی ناخواسته می کشد. مثل تراژدی رستم و سهراب در شاهنامه ی فردوسی یا تراژدی اُدیپ که در دشت گریان بازآفرینی شده: اُدیپ شاهزاده ی یونانی پدر خود را هلاک می کند و با حلّ معمّای ابولهُل به پادشاهی یونان می رسد. در نتیجه به همسری مادر خود نایل می آید. و وقتی مادر می میرد بر پیکر او حاضر می شود، سینه نشان او را جدا می کند و سوزن آن را در چشمان خود فرو می کند. که تمام این اسطوره ها را در دشت گریان با نمایش منحصر آنجلوپلوس مشهود هستند: الکسیس همراه النی پدر خود اسپایروس را در تئاتر متروکه ترک می کند و با این کار بانی مرگ او می شود. نمونه ای دیگر از تراژدی در دشت گریان، قرار گرفتن دوقلو های همسان در دو ارتش مخالف و جنگیدن علیّه همدیگر است. که فیلم به زیبا ترین شکل نشان می دهد که جنگ برادر را می تواند بکشد. امّا برادری را هرگز.
و امّا تریولوژی (سه گانه) که مفهومش در میان عام به اشتباه برداشت می شود، به فیلم یا فیلم هایی می گویند که به بررّسی سه عنصرِ تحوّل ، تهوع و فاجعه در یک قالب منظّم بپردازد. برای مثال سه رنگ کیشلُوسکی یک تریولوژی فوق العاده است که در طیّ آن رنگ قرمز: تحوّل و دگرگونی، رنگ سفید تهوّع و ناامیدی و رنگ آبی فاجعه را نشان می دهند.
حال در (به اصطلاح) تریولوژی  مرگ فرمان آرا، با سه عنوان پرتِ بوی کافور عطر یاس ، خانه ای روی آب و یک بوسه ی کوچولو، پیدا کنید پرتقال فروش را.
سه عنصر تریولوژی در دشت گریان موجود هستند. و تراژدی هم به آن ها افزوده شده. از این رو منتقدان یونانی با توجّه به این که عدد چهار را عدد مقدّسی می دانند، این فیلم را تترالوژی (چهارگانه) می خوانند.
دشت گریان از لحاظ تاریخی و سمبولیک به بررّسی یونان معاصر از سال 1919 تا 1949 می پردازد. و النیِ تنهای جوان شکست خورده و مورد ت.ج.ا.و.ز قرار گرفته که نمادی از یونان معاصر است.  کارکتر النی در بیش تر سکان ها به بهانه های مختلفی مشغولِ گریستن است. گریه به خاطر درد و رنج ، تنهایی و دلتنگی ، شور و شعف، نداشتن کاغذی برای نامه نوشتن، نداشتن صابون برای شستن دست ها و نداشتن کسی که برایش چشم به راه بماند و بگرید. آب و اشک در این فیلم به تعبیری جداگانه برداشت شده اند. آب در ادبیّات همیشه نمادی از روشنایی و حیات بوده؛ امّا در این فیلم نمادی از اشک و غم و مرگ و آوارگی و خانه خرابی و تشییع جنازه است. آینه ای که بدبختی های بشر در آن تجلّی می کند و درد را دوچندان جلوه می دهد. همه ی مرگ ها در دشتِ گریان، یا در کنارِ آب هستند یا در کنار ریل های راه آهن. و لکومتیو سیاه و دودآلودی که همیشه صفحه ی پرده های سفید که نشانی از باکرگی  و پاکیزگی هستند را قطع می کند و بین آدم ها فاصله می اندازد. رنگِ قرمز همیشه رنگِ عشق و شادی و جنون و هیجان است. امّا در این فیلم هر چیزی قرمز است نشانی از غم دارد. و روح ما را ناخودآگاه به اندوه سوق می دهد.  مثل کف سالن تئاتر مخروبه ، مثل خونی که از گوسفند های دار خورده درون آب ریخته ، یا مثل شال گردن کاموایی قرمزی که تنها رشته ی بین آلکسیس و النی است و افسوس که چند متری بیش تر دوام نیاورد و رشته ی بین آلکسی و والنی برای همیشه از هم قطع شد و دختربچّه که هیچ وقت موفّق نشد دستِ پسرک را بگیرد.
و موسیقی مینیمال النی کارندرو (چند دقیقه از آن را در وبلاگ گذاشتم) که همیشه جلوه بخش و فضا ساز سینمای آنجلوپلوس بوده است و عاجز بودنِ مرا لحظه به لحظه در توصیف این فیلم به خودم ثابت می کند. دیگر عنصر قابل تقدیر فیلم است.
فیلم پر از کارت پستال های زیبا است. که از چشم هیچ هنرمندی پنهان نخواهد ماند. از لحاظ رنگ بندی و تناسب های گرافیکی همه ی پلان های فیلم شاهکارند. برای مثال صحنه ی تشییع جنازه ی اسپایروس  که یک از زیبا ترین صحنه های فیلم است. یا پلانِ گوسفند های از درخت آویخته شده که بحث همیشگی جدال انسان و طبیعت را پیش می کشد.
فیلم برداری و کادربندی ها بی نقص و چشم گیر اند. شاید فقط در سینمای کاستاریکا و تارکُوسکی می توان فیلم برداری ها و تکینیک های نقاط طلایی را چنین استادانه و ماهرانه یافت. آنجلوپلوس و تارکُوسکی سهم همه را در فیلم گنجانده اند. وظیفه ی ما است که سهم محفوظ خود را از فیلم بگیریم. آنجلوپلوس و تارکُوسکی نشان می دهند. اگر توانستی ببینی، بعدی را ببین و اگر نتوانستی ایراد از خودت است.
وبلاگ پدیده ی بی حوصله ای است. از حوصله ی وبلاگ کماکان خارج است که در آن به نقد یک فیلم معناگرا پرداخت. امّا دشت گریان آنجلوپلوس  به همراه ابدیّت و یک روز، نگاه خیره ی اولیس، چشم اندازی در مه و گام معلّق لک لک  فیلم هایی نیستند که در یک پست وبلاگ بتوان به تحلیل آن ها پرداخت. سکان آخر فیلم دشت گریان
سکان های پایانی فیلم های آنجلوپلوس همیشه تکان دهنده اند. مثل سکان آخر نگاه خیره ی اولیس که در فضایی مه آلود بیننده را سرگردان می گذارد و مرگ را به نوستالژیک ترین حالت نشان می دهد. یا  پایان کار پیرمرد در فیلم زنبور دار. یا پایان کودکانه و پرمعنای چشم اندازی در مه که همیشه فکر من را به خود مشغول می کند.
و زجّه ی مادرانه ی النی در سکان آخر دشت گریان. که به نظرم هزار بار استادانه تر و تاثیر گذار تر از فریاد و تشنّج آلپاچینو در پایان قسمت سوم پدرخوانده است. (هنگامی که دخترمایکل کورلئونه به اشتباه مورد اصابت گلوله قرار گرفت). شاید مقایسه ی بی ربطی باشد. امّا این مسأله ثابت می کند که آلپاچینو ها و دنیرو ها و براندو ها بهترین ها نیستند. شاید یکی از هنرپیشه های گم نامِ کیارستمی یا آنجلوپلوس نیز به همان اندازه خوب بازی کند. مثل النی در دشت گریان، هاروی کیتل در نگاه خیره ی اولیس یا حسین سبزیان در کلوزآپ.
حال که از نوشتن می ایستم، حس می کنم حتّا یک هزارم از دشت گریان را هم نتوانسته ام در این محفل بشکافم     ادامه دارد. چون زندگی ادامه دارد.....

دیدن آنونس (Trailer) فیلم 01:12

                                                                                                    انیس
 

نوشته شده توسط سوشیانس و انیس در 10 PM |  لینک ثابت   •