تبليغاتX
پرده شیشه ای

دوشنبه یکم آبان 1385

گشتم نبود. نگرد نیست!

انسان عصرِ حاضر، از هر قُماش و هر مذهبی که باشد، چهارچوب و چهاردیواریِ دور  خود را مسلّم ترین حق خود در زندگی می داند. به قولی می تواند اظهار کرد: لامذهب ترینِ آدم ها، در حقیر ترین هتل هایِ حقیر ترین شهرهای دنیا ، در زمانِ هم آغوشی با فاسد ترین و منحرف ترین ف اح ش ه ها هم، اوّل پنجره را می بندند. چراغ را(شاید) خاموش می کنند و پرده را(حتما) می کِشَند. (البتّه بنده جسارتاً در مورد درجه ی انحراف انسان ها صاحب نظر نیستم) و سؤال مسخره ایست ، اگر از این آدم ها بپرسیم: چرا پرده را می کَشید؟ و جوابی قابل انتظار تر از یک نگاه متعجّب با دو چشمِ وغ زده نخواهیم داشت. مثل این است که از ما بپرسند: چرا با قاشق و چنگال غذا می خوری!

امنیّت و آرامش(privacy)  لازمه ی مطلق یک انسان است. و سرک کشیدن در آن به مثابه ی ت ج اوز به حریم است. کما این که این حریم در خانه های آپارتمانی کوچک و شبیه به قوطی کبریتی باشد. مثل چیزی که در فیلم کوتاهی در باره ی عشق کیشلووسکی ( فرمانِ ششم – زنا مکن) سراغ داریم.
نمی دانم مطرح کردن این بحث (حریم امن زندگی) به فیلم ِ پنهان – ساخته ی جدیدِ  مشاییل هانه که ، کارگردان اتریشی- ربطِ مستقیمی داشت یا خیر. امّا بدیهی است که این مسأله در این فیلم، عمداً یا سهواً عرض اندام می کند.
نوار های ویدئویی از لوکیشن خصوصی یک خانواده، ما را به یادِ بزرگ راهِ گم شده ی دیوید لینچ می اندازد. امّا سیاقِ رئالیستی جریان فیلم، صورتی از یک فیلم سورئالیست را به ما نمی دهد تا مانند یک فیلم دیوید لینچی راجع به پنهان قضاوت کنیم و هر خزعبلاتی که به ذهنمان آمد را مربوط به آن بیان کنیم.
خانواده ای که هانه که برای ما توصیف کرده، محفلی است، شاملِ یک خانه ی مرفّه در پاریس و یک زن و شوهر میان سال و فرزندی نوجوان. مرد، مجری یک برنامه ی علمی تلویزیونی است و به واسطه ی شغلش خانه ای شبیه به یک استودیو دارد. و به همین دلیل همه چیز پنهانی و دروغی اند. مثل دو قفسه ی کتابی که مقارن هم قرار دارند. در اوّلی کتاب های شیک و کلان چیده شده و در دومی طرحی شبیه سازی شده به عنوانِ یک کتابخانه می بینیم. که احتمالاً هر دو قفسه بی استفاده و مترود در روزمرگی هستند.
ژرژ (دنیل اوتوی)نگران است. متعجّب و حیرت زده، مثل فردی که گناهی مرتکب می شود. و هراسان از این که مبادا گناهش در یکی از نوار های فرستاده شده ضبط شده باشد. و از طرفی شاکی، به عنوانِ کسی که به حریم خصوصی اش تجاوز شده. حتّی اگر این حریم فضای جلوِ خانه اش باشد.و او فقط لحظه ای که از خانه بیرون می رفته ، برای لحظه ای در فیلم حاضر بوده باشد. ( نه هنگامِ م عاشقه با همسرش).
این سلسله رویداد ها، خانواده را به شدّت هراسان کرده. نوارهای ویدئویی ای بی منطقی که معلوم نیست از کجا فیلم برداری شده اند، تلفن های مشکوک و نقّاشی های ساده و کودکانه ای که ناخودآگاه ژرژ و همسرش آن(ژولیت بینوش) را منزجر می کنند.
امّا آیا واقعاً بایستی وجدانِ ما را در یک نوار ویدئویی ضبط کنند و برایمان بفرستند، تا بعد از مدّت ها به دیدنِ مادر پیرِ مریضمان بشتابیم؟ و وقتی به منزل مادر می رسیم او را نگران تر از خود می یابیم. نگران از این که آیا حادثه ای برای فرزند بی عِرقش اتّفاق افتاده که به دیدنش شتافته است؟
سکانِ اوّل فیلم یکی از سکان های به وقوع نپیوسته در سینما بود. نمایی آرام که چند دقیقه بیننده را به فکر فرو می برد. به او فرصت می دهد که حدس بزند. بعد پلک های او را سنگین می کند. سپس به او می فهماند همه ی حدس هایت اشتباه بوده . و تو هیچ چیز در باره ی این فیلم نمی دانی.پس لطفاً دیگر حدس نزن. 
طرحِ معمّا گونه  و ساده ی فیلم برای ما چندان مهم نخواهد بود. این که کاست ها را چه کسی می فرستد اصلاً مهم نیست. مهم محتوای درون آن ها است که با زبانِ بی زبانی(تصاویر دوربین) به ما نما هایی از زندگی را خاطر نشان می کند.
حال که می دانیم کسی مشغول فیلم برداری از این خانواده است، مشاییل هانه که شروع به شوخی کردن با ما می کند. و در بسیاری از سکان های فیلم، در نخواهیم یافت، که این دوربینِ کارگردانِ خوش فکر است که فیلم می گیرد، یا دوربین کسی که زاغ سیاه خانواده ی فرانسوی را چوب می زند.
نقّاشی های ساده و به ظاهر مسخره ای نیز توانستند نکاتی را به ژرژ خاطر نشان کنند. مُرغی که سرش بریده شده یا آدمی که از دهانش خون بیاید! شاید مرغ سر بریده و انسانی که از دهانش خون بیاید در دنیا زیاد باشد؛ امّا در دنیای ژرژ تنها تداعی گرِ مجید- آشنای قدیمی الجزایری اش- که ظاهراً ژرژ در حقّ او بدی کرده و این عملِ او نیز منجر به تغییر سرنوشت مجید(بزرگ شدن او در پرورشگاه های پاریس) رقم خورده است.
آری. نوار ها هم ژرژ را به سمت مجید سوق می دهد. گویی نوار ها جزئی از افکار ژرژ اند. و هر چه او از آن بهراسد یا به آن بیاندیشد در کاست بعدی برایش خواهد آمد. امّا باید دید ژرژ از این اشاره چه دستگیرش می شود. آیا این بدان معنی نیست که به مجید شکست خورده ی رو به موت توجّه کن، قبل از این که ناراحت بمیرد؟ یا به این معنی که مجید و پسرش در آپارتمانی غبار گرفته و تاریک در یک مجتمعِ آپارتمانیِ خیابانِ لنین زندگی می کنند، بازی گردانِ این بازی های احمقانه هستند. این دو مسئله توأم با هم چنان ژرژ را در منگنه می گذارند که او از در میان نهادن این افکار با شریک زندگی اش آن سر باز می زدند.
رفتار مرد فرانسوی در برابر مرد الجزایری ما را به یادِ رفتار امریکایی ها با سیاه پوست ها، یا شاید با ایرانی ها بیندازد. چین های گناه کماکان در میانِ ابروهای ژرژ قابل رویت هستند و رفتار مظلومانه ی مجید، در دخمه ای حقیر و فراموش شده ، با آن صبوری و آن گوشه گیری پایان ناپذیرش و آن بغضی که در تنهایی هایش می ترکد، به ما هشدار می دهد که دو مرتبه مرتکبِ اشتباهِ حدس زدن و قضاوت کردن نشویم.
او ژرژ را چون انسانی می یابد که برای رفعِ عذاب وجدان خود به آن لگد می زند و زخمِ دل خود را روی آتش می گیرد تا شاید آن را از بین ببرد. غافل از این که درد هیچ وقت التیام نمی یابد.
صحنه ای مجید بی گناهیِ خود را با دادنِ هدیه ای منحصر به فرد به ژرژ اثبات می کند، سکوتِ فیلم را در سکوت می شکند. و چرت ها را در سالن سینما پاره می کند.
شخصاً اگر خودم را به جای مجید می دیدم، هدیه ی بهتری برای مخاطبم سراغ نداشتم. و با این عکس العمل مجید، ژرژ را در خانه ی مرفّه اش، در میانِ انسجامِ پوشالیِ خانواده اش، در میان قفسه های کذایی و بی استفاده ی کتابخانه اش، با گناهانِ جبران نا شدنی ِ او، و معصومیّت از دست رفته ی فرزندش، با خاطری مُرغی که در کودکی با تبر سرش را برید و با چهره ی کودکی مجید که از دهانش خون می آمد، در آشپزخانه ی ساکت یا اتاق خوابِ تاریکش تنها می گذارد. همان گونه که او خواسته بود!
و باز بغضِ سنگینی که از سرِ عذاب وجدان پتانسیلِ خود را ناگهان آزاد می کند و تمامِ دردهای درونی اش  هر لحظه چون دیواری بر سرش خراب می کند( همه ی ما موقّتاً یا دائماً دچار این بغض شده ایم).
آخرین چیزی که ما را در طیِّ فیلم در افکارمان غوطه ور می کند، مکالمه ی رو در روی ژرژ با پسرِ مجید است. پسرک در آخرین لحظاتِ این ملاقات به مرد فرانسوی می گوید: آمدم ببینم کسی که خیالی آسوده دارد چه شکلی است.
حتماً فرقِ انسانی که از سرِ خستگیِ روزمره سرش را بر بالین می گذارد، با آدمی که با دو قرصِ آرامش بخش می خوابد را باید در این محفل دریافت. و ما هنوز در فکرِ فرستنده ی نوار ها و نقّاشی ها هستیم.
قضیه ی جدال بین فرانسوی و الجزایری(با توجّه به این که الجزایر مستعمره ی فرانسه است) و با توجّه به نامِ خیابانِ منزلِ مجید(لنین) و نحوه ی بی رنگ و رو بودن زندگی او و سلسله اعمال انتحاری و اسماً تروریستیِ الجزایری ها در فرانسه  و رفتارِ فرانسوی مآبانه ی ژرژ ما را به یاد پدر کشتگی ِ دیرینه ای می اندازد. آری الجزایرهم (مثل کشورِ آشنای دیگری که عجالتاً نامش را از خاطر برده ام) کشوری تروریست است. امّا به چه معنی و چه شکل؟ کاش می توانستیم به شیوه ی مجید و فرزندش در فیلم پنهانِ مشاییل هانه که، با ترور کردنِ وجدانِ یک شخصیّت مانع از کشته شدنِ روح های دیگر شویم تا روحی نمیرد، خونی از دماغی (یا دهانی یا گردنِ مرغی) نریزد.
اگر بنا به تعریف کردن از خودم نباشد، بد نیست بگویم، در کل آن قدر گشایش سینه و جرأت دارم که بگویم از فلان صحنه ی فلان فیلم چیزی نفهمیدم. مثل سکانِ پایانیِ فیلم پنهان، که تقریباً می توان آن را یک لانگ شات شلوغ ِ آرام نامید و چشمِ بیننده را مدّت ها به بازی می گیرد. چند بار این سکان ها را جلو و عقب کردم تا در نهایت آن چیزی که مدّّ نظر داشتم را ندیدم.
چون آن چیز پنهان بود! 

تماشای آنونس (trailer) فیلم


پي نوشت: اين فيلم خيلي ناياب است. شايد به همين دليل مجبور شدم به تعريف قسمت هايي از داستان بپردازم. كاري كه معمولا از پرداختن به آن اكراه دارم. امّا دوستانِ ساكن تهران مي توانند در سانس آخر سينما سپيده جنبِ دانشگاه تهران اين فيلم كه چيز زيادي براي سانسور نداشت را با زيرنويس فارسي تماشا كنند.

                                                                                             انیس

نوشته شده توسط سوشیانس و انیس در 6 PM |  لینک ثابت   •