جمعه پنجم آبان 1385
گمشده در رویاها
شاید غرور هرگز به ما اجازه ندهد که همه ی خواب هایمان را به درستی و صادقانه تعبیر کنیم وگرنه به عقیده ی خیلی از روانشناسان هیچ کس نمی تواند بهتر از خود شخص خواب هایش را تعبیر کند.خواب هایی که پر از عقده های روانی,سرکوب شدن توسط جامعه,نرسیدن به آرزوها,حسادت,نیاز های ج ن س ی و غیره است.هیچ وقت نمی شود که صادقانه با خودمان خلوت کنیم و به خودمان بگوییم که من فلان چیز را می خواهم.من به فلان کس حسودیم می شود.من می خواهم فلانی زیر دست من باشد و همیشه از من طلب کمک بکند.
همیشه از خودمان فرار می کنیم و سعی می کنیم فراموششان کنیم.اما بعضی از کارگردان ها هستند که مارا به خودمان می آورند و سوال هایی که همیشه ازشان فرار می کردیم را دوباره برایمان تکرار می کنند و سعی می کنند ریشه ی آن ها را هم بیابند.عده ایی نام این کارگردان ها را به بدی بر زبان می آورند و آن ها را عقده ایی خطاب می کنند اما عده ایی دیگر به فکر فرو می روند و بیش تر به عاقبت آن همه عقده ایی که درون جعبه ایی حبس کرده اند فکر می کنند.
شاخص ترین این کارگردان ها استنلی کوبریک است که با چشمان باز-بسته به هدفش خیلی نزدیک شد.فیلمی که جدای جنبه های سیاسی اش هیچ حرفی جز ضمیر ناخوداگاه انسان ندارد.نیمه ایی که حتی خود انسان هم از پذیرفتنش می ترسد و فقط در خواب یا بعد از کشیدن حشیش می تواند آن ها را بازگو کند .اما یکی از شاگردان کوبریک هم توانسته تا حدی در این زمینه موفق باشد و او دیوید لینچ است.
نابغه ی دوست داشتنی
خیلی شک داشتم که درباره ی جاده ی مالهالند بنویسم چون فیلم های لینچ به گونه ای ساخته شده اند که هر کسی می تواند برداشتی از آن داشته باشد.فیلم هایی عجیب و گیج کننده اما در عین حال بسیار شیرین و دل نشین.
اولین فیلمی که از این کارگردان دیدم بزرگ راه گمشده بود.فیلمی که می گویند براساس کتاب بوف کور ساخته شده.فیلمی که از دیدگاه من هم می تواند در مورد تاثیر رسانه بر زندگی شخصی انسان ها باشد هم ضمیر ناخوداگاه انسان و آرزوهای حبس شده ی او.فیلم های لینچ انتقادی است.جاده مالهالند انتقادیست به دنیای هالیوود و فیلم های تکراریش.فیلم هایی که آغاز و پایانشان خیلی شبیه هم است و فقط شخصیت داستان است که تغییر کرده.لینچ می خواهد با این فیلم ط
رز فکر بیننده های هالیوود زده را به تمسخر بگیرد.مالهالند نام خیابانیست که به محل خانه ی دیوید لینچ ختم می شود. شروع فیلم با معرفی شخصیتی با نام ریتاست.قرار است توسط عده ای کشته شود.اما تصادفی رخ می دهد و او می تواند فرار کند.حافظه اش را هم از دست می دهد.بتی وارد داستان می شود.بعد از معرفی شخصیت او,به رابطه اش با ریتا پرداخته می شود.می خواهد به ریتا کمک کند.گروهی مافیایی دنبال ریتا هستند و......
می بینید که تا اینجا خیلی شبیه بقیه ی فیلم های هالیوودی است.در بین این جریان,اتفاقاتی هم می افند که بیننده ربطش را با ماجرای اصلی فیلم نمی تواند تشخیص دهد اما انتظار دارد که در پایان فیلم همه ی گره ها باز شود.منتظر است تا ببیند بالاخره عاقبت ریتا چه می شود.اما هرچه به پایان فیلم نزدیکتر می شود سردگم تر می شود و ناگهان فیلم به پایان می رسد بدون آن که بیننده چیز زیادی فهمیده باشد.
لینچ می خواهد با این کارش طعنه ای به بیننده بزند و بگوید که زیادی به فیلم های هالیوودی عادت کرده ای. و دلیل آن که از فیلم چیزی سر در نمی آوری آن است که هالیوود ان قدر فیلم های تکراری و مسخره بارت کرده که تو دیگر نمی توانی یک فیلم کمی متفاوت را خوب و درست بفهمی.
برداشت شخصی
دایان و کاملیا دوست های صمیمی و خیلی نزدیکی هستند.هردو برای ستاره شدن وارد سینما می شوند دایان موفق نمی شود اما کاملیا کاملا موفق می شود.کاملیا با کارگردانی ازدواج می کند و کم کم از دایان دور می شود و حتی دوستی گذشته شان را فراموش می کند.دایان در عین آن که کاملیا را خیلی دوست دارد احساس حسادت هم می کند.او ابتدا با ملاقات یک حرفه ایی در رستوران دستور قتل کاملیا را می دهد و بعد از دست و پنجه نرم کردن با بیماری های مختلف روانی دست به خودکشی می زند. کل داستان همین است و باقی اتفاقاتی که ما می بینیم در واقع رویای دایان است.رویایی که دایان در خواب می بیند که اوج هم سویی عقیده ی لینچ با فروید را نشان می دهد.رویا تحقق آرزوهاست.آرزوهایی که دست نیافتنی هستند.عقده هایی که در ناخوداگاه انسان انبار شده اند.صحنه هایی که مربوط به رابطه ی ج ن س ی بتی و ریتاست نشان دهنده ی همین عقده های انبار شده است.دایان دوست دارد بر دوستش سوار باشد و دست او را بگیرد.می خواهد در سینما موفق باشد.و این دقیقا همان چیزهاییست که در خواب می بیند.
لینچ ضمیر ناخوداگاه انسان را در این فیلم به Pandora box تشبیه می کند.جعبه ای اسطوره ای که تمام صفات زشت توسط خدایی خوب در آن حبس شده.کلید این جعبه دست خود انسان است و باز کردن جعبه تنها مخصوص زمانیست که شخص احساس کند دیگر راه گریزی برایش باقی نمانده و به بن بست رسیده.آن وقت است که انسان بدون آن که از محتویات آن جعبه آگاه باشد آن را باز می کند و این گونه است که تمامی صفات زشت آشکار می شوند تا انسان به هدفش برسد.این جعبه دست موجودی وحشتناک است که حتی در خواب دایان آن قدر ترسناک است که شخصی با دیدن آن سکته می کند و جا در جا می میرد. و چه قدر انسان تا قبل از باز کردن جعبه می تواند زیبا باشد اما انگار هیچ راه فراری از آن وجود ندارد.لحظاتی هست که انسان از روی ناچاری آن را باز می کند و آن وقت دیگر هیچ چیز مثل سابق نخواهد بود.بیننده هم اگر خودش را جای شخصیت های فیلم بگذارد لحظاتی از روی کنجکاوی دوست دارد در جعبه را باز کند و این کنجکاوی رد خور ندارد.
لینچ دنیا را سیاه می بیند و در فیلم هایش این سیاهی را با نوعی بزرگ نمایی همراه طنز نشان می دهد.مثلا شخصیت منفی فیلم مخمل آبی دارای بیماری های روانی خارج از حد نرمال است.در عین حال شخصیت های او پیچیدگی های فراوانی دارند به طوری که گاه تا پایان فیلم بین
نده نمی تواند به درون همه شخصیت ها پی ببرد و سوال های بی جواب فراوانی برایش باقی می ماند.
شاید هیچ کس بهتر از فروید نتواند فیلم جاده مالهالند را تحلیل کند.فیلمی که برای فهمیدنش به تعبیر یک رویا نیاز است و برای این تعبیر باید ضمیر ناخوداگاه و جایگاهش را به خوبی بشناسیم باز هم می گویم که فیلم های لینچ به گونه ایست که هر کس می تواند برداشتی از آن داشته باشد و این فقط برداشت شخصی من بوده که می تواند درست یا نا درست باشد اما جدای درونمایه ی فیلم همه ی ما می توانیم تفاوت و تازگی را در آثارش به خوبی حس کنیم
برباد رفته
فیلم های لینچ روایت زندگی انسان های نابود شده است.انسان هایی با آرزوهای بزرگ اما دست نیافتنی.شاید هم آرزوهایی کوچک داشته اند اما روزگار آن ها را به تباهی کشانده است.شخصیت های نابود شده دنبال راه فرار می گردند گاه تنها راه فرار را سازگاری با شرایط می دانند زیرا فکر می کنند هرگونه اعتراضی اوضاع را بدتر می کند(مخمل آبی)گاه دست به خودکشی می زنند(جاده مالهالند) و گاه طغیان می کنند اما این طغیان هم اوضاع را فقط بدتر می کند.نگاه لینچ نگاهی بدبینانه و پوچ گرایانه است.جبر در آثارش به خوبی دیده می شود.جبری که دست شخصیت ها را بسته و به آن ها اجازه ی داشتن آرامش را نمی دهد.در فیلم جاده مالهالند این جبر در مکانی به نام silencio کاملا نمود پیدا می کند(البته این مکان علاوه بر نشان دادن جبر محلی برای آشکار شدن حقایق هم هست.محلی که درآن جا معلوم می شود همه چیزی که دیده می شده چیزی جز خواب و رویا نبوده و حقایق کاملا متفاوت با آن چیزی است که تا این لحظه می پنداشتیم) البته این شاید بخاطر زندگی یک نواخت و پر از یاس دوران کودکی لینچ باشد.پدر و مادری که کاملا در یک نواختی زندگی می کردند و هیچ گونه تغییر و تحولی در زندگی آن ها وجود نداشته.این شاید دلیل اصلی موضوعات فیلم لینچ باشد و همین طور دلیل بسیار محکمی برای تازگی و متفاوت بودن فیلم های لینچ.دیویدی که از یک نواختی خیلی به ستوه آمده همه ی فیلم هایش را کاملا متفاوت و جدید می سازد.و در بعضی از فیلم هایش این تفاوت و تازگی دیگر بیش از اندازه می شود(مثل کله پاک کنی که هنوز که هنوزه بعد از یکی دو هفته نتوانستم به خوبی درکش کنم و فکر می کنم به وقت بیش تری برای درکش نیاز دارم.)
کامل و دقیق نوشتن درباره ی لینچ کار هر کسی نیست.شاید هم کار هیچ کس نباشد.من هم بیشتر از این نتوانستم از فیلمش چیزی بفهمم.با این حال از دیدن فیلم هایش بسیار لذت می برم.
فیلم تازه ی او با نام Inland empire در راه است.امیدوارم مثل همیشه سیر صعودی خودش را حفظ کرده باشد.
دیوید

