دوشنبه چهارم دی 1385
یک تازه کار حرفه ای
مدّت ها بود که فکر مي کردم ، سينماي امريکا رو به افول است. مارلون براندوها و آلفرد هيچکاک ها و استيومَک کويين ها نقش خود را ايفاد کردند و پنهان شدند. شايد اگر هم مي بودند کاري از پيش نمي بردند. آل پاچينو اَلَکَش را آويخته و کيسه ها را آرد مي کند(شايد هم آرد ها را کيسه مي کند) و رابرت دنيرو و داستين هافمن به فکر بازي در قسمت سوم ملاقات با والدين هستند. پيتر جکسون، کينگ کنگ را پشت بندِ اربابين حلقه ها مي سازد. قسمتِ سوم دسپرادوِ رابرت روديگرز در راه است. فرانسيس کاپولا بر مزار ماريو پوزو مي گريد که چرا قبل از مرگش قسمت چهارم پدرخوانده را رخصت نکرد بنويسد و در اين بلبشور تارانتينو با انيميشن ها و مونتاژهاي فانتزي و قصّه هاي عامّه پسند جديدش، نگاه ها را متوجّه خود کرده و خود را عاشق صنعت سينما مي داند. غافل از اين که سينما هنر است.
مدّتي درپيِ camera buff کيشلووسکي مي گشتم که با نامِ آماتور نيز مشهور است. از طريق اينترنت فيلمي به اسم آماتور خريدم . امّا وقتي مشغول تماشاي فيلم شدم، با فيلمي امريکايي که ظاهري هاليوودي داشت مواجه شدم. که همان عنوان آماتور را داشت.
تيتراژِ کُندِ فيلم را جلو زدم تا نامِ کارگردان را بخوانم: هال هارتلي! 
اسم نا آشنايي بود. به هر حال به تماشاي فيلم پرداختم. من در حسرت فيلمي از کيشلووسکي فيلمِ هاليوودي مسلک را رها کرده بودم، امّا فيلم بود که مرا گرفت. ديالوگ ها بسيار ساده و قابل فهم بودند. پنداري هنرپيشه ها از دستنوشته اي بدخط و ناخوانا ديالوگ ها را مي خواندند. تمام بازيگر ها خوش قيافه و ظاهري عام پسند داشتند و عناصر سازنده ي فيلم نيز امريکايي وار بودند: فراموشي، جنايت کارانِ آدم کُش، شکنجه، پُ.رن.وگرافيسم، هجوهايي که گاهي لحن جدّي فيلم را به کُمِدي نزديک مي کردند. همان روز بود که ژانري جديد در سينما کشف کردم. و اسمش را ژانر هال هارتلي آر گذاشتم!
هال هارتلي، به دنبالِ فرمولِ جديدي براي کشف سينما نيست. او راه نيمه را ادامه مي دهد. به قول خود که مي گويد: مي خواهم ببينم با يک جفت لاستيکِ کهنه و صاف تا کجا مي توانم بروم... و مي بينيم که او با همين لاستيک ها خوب پيش مي رود.
اصطلاحي هست که ما در گفت و گو هاي بلاگ پرده ي شيشه اي به آن داستانِ فيلم مي گوييم. و گاهی سرش دعوا می کنیم-بعضي سنگش بر سينه مي کوبند و بعضي به آن کم اعتنايي مي کنند. هيچکاک اين اصطلاح را مک گالين نام داده و در يکي از مصاحبه هاي خود مک گالين را اين گونه تعريف مي کند: چيزي که همه به دنبال آن هستند و مهم نيست چيست! مثل عنصر پنهان بودن، در فيلم پنهانِ مشاييل هانه که يا مرگ و مدفون شدن در طعم گيلاس عباس کيارستمي. اصلاً مهم نيست که شخص مجهول در فيلم پنهان که بود و اصلاً به ما مربوط نيست که شخصيّت طعمِ گيلاس به چه سرنوشتي دچار شد.
هارتلي در آماتور بي اعتنا به مک گالين هاي ساخته ي خود هست. او حتّي پايش را از بي توجّهي به مک گالين فراتر نهاده. گاهي در فيلم لباس هاي شخصيّت ها ناگهان تغيير شکل مي دهد. کراواتِ مچاله و کج و کوله مرتّب مي شود. صندلي اي که ادوارد(داميان يانگ) را به آن بستند در سکان بعد عوض مي شود. جاي وسايل در اين سکان با سکان قبل تفاوت هايي دارد. امّا هال هارتلي مبتکرانه در پي استخراجِ مفاهيم و معاني جديد از ميان مدل هاي کليشه اي و دست مالي شده است.
فيلم با ظاهري تازه کارانه(آماتوري) ساخته شده. هارتلي مي گويد: من موقعِ مونتاژ و تدوين خيلي پرادّعا و نکته سنج هستم. امّا موقع فيلم برداري به خود مي گويم: تو يک کارگردانِ باسمه اي بيش نيستي.
هجو آميزي و مبالغه با قوّت محسوسي در فيلم نهاده شده. (اگر فيلم را داريد) توجّه کنيد به سکاني که ادوارد وارد رستوران مي شود و همه چيز را به هم مي ريزد. يا وقتي که کيفِ زني را جلوِ باجّه ي تلفن براي سکّه اي مي قاپد و فقط يک سکّه از داخل آن بر مي دارد. نحوه ي کُشته شدنِ تبه کار سخت جانِ دوم به دست ادوارد را به ياد مي آوريم که شبيه به فيلم هاي اکسپرسيونيستي آلماني در دهه ي شصت فيلم برداري شده. هجومِ ايزابل و توماس(مارتين داناوان) با دستگاهِ متّه و تيغِ حمام به تبه کارِ مسلّح و شکلِ مضحکي که او از پنجره پايين مي افتد، احساساتي بودنِ مأمورِ پليس ، اقتباس ِ اسمِ سوفيا لودنز(النا لوونسن) از سوفيا لورن ، هنرپيشه ي ار.وت.يک دهه ي پنجاه و... رويدادهايي هستند که شايد با عقل جور در نيايند. امّا قرار نيست اگر چيزي با عقل جور در نيامد، به چشم نيز خوش نيايد. يا معنايي را در بطن نداشته باشد.
آگاهي براي توماس به منزله ي سيب ممنوعه است که باعث خواهد شد او را از بهشت دائماً موقّتي (يا موقّتاً دائمي) اش برانند. شخصي که حافظه اش را از دست داده. مردِ بالغي که سيگار کشيدن، صحبت کردن، رانندگي، باز کردنِ قفلِ در با يک سنجاقِ سرِ زنانه را هنوز از ياد نبرده، امّا نامِ خود را نمي داند. و وقتي در پارک از دهانِ پسر بچّه اي داستانِ هومر را مي شنود- که قديمي ترين داستان هاي تاريخِ ادبيّاتِ جهان است- به هيجان مي آيد. گويي داستاني تازه و نو مي شنود. هارتلي در آماتور با اين قبيل مک گالين ها بازي مي کند و به معاني جديد مي رسد. اصلاً مهم نيست که اين افراد که هستند. و قصدِ او ارائه دادنِ دلايل منطقي براي وقوعِ مسايل نيست. به عبارتي در سينماي هال هارتلي، به سه رکنِ کلاسيسيم - يعني سببيّت ، وضوح در زمان و وضوح در موقعيّتِ مکانيِ رويدادها- آشکارا ناديده گرفته مي شود. او به وجودِ متافيزيکي اشاره مي کند، نه به ماهيّات.به زبان غيرفلسفي، او نمي گويد چرا اين چيز هست. فقط مي گويد که اين چيز هست.
توماس (به ايزابل): ...نه. نمي دانم. نمي دانم براي چي شرمنده ام. امّا شرمنده ام. اين يک معني اي دارد، نه؟ منظورم اين است که به خاطر هر چي که بهت گفت... هر چي که بوده ام... من همين ام که هستم. اين منم. حالا چي کار مي تونم بکنم؟
چيزي که من به شوخي آن را ژانر هارتلي آر ناميدم، اوّلينِ روشِ دهن کجي به هاليوود و هاليوودي نيست. سينماي لينچ، دُگماي ويتربرگ يا وُن تريه نيز با روش هاي متفاوت به اين کار پرداخته اند. در هجوِ هاليوود اشعار بند تنباني سروده اند تا هنر را زنده کنند. تصوّر مي کنم اگر يک کارگردانِ هاليوودي با يکي از شروطِ بيانه ي دُگما95 مواجه شود، چه گونه از پس اش برخواهد آمد.
مارلون براندو هم چهل سال قبل گفت: هاليوود خوره ي هنر و خلّاقيت است. به گمانِ هارتلي نيز، هاليوود بچّه اي بي سواد و پر مدّعا است که جامه ي آدم هاي بزرگ را تن کرده و از هرچيز، قسمتي از آن را به طور ناقص گرفته است.
بعد ها از اين کارگردان، فيلم هاي ديگري ديدم. که در عينِ متفاوت بودن، هر کدام شاهکاري به حساب مي آيند. اعتماد به گمانم زيبا ترين فيلمِ هارتلي است. کتابِ زندگي با سينماي اينگمار برگمان برابري مي کند، اشتياقِ ماندگار و آدم هاي ساده هم زيبا بودند.
جاي تأسّف است که هال هارتلي در ايران يک کارگردانِ ناشناخته است که آثارش به سختي قابل يافت هستند.
پي نوشت: نقل قول ها از فيلم نامه، و هال هارتلي، با عنايت به کتابِ آماتور- اشتياقِ ماندگار، از مجموعه ي 100 سال سينما-100فيلم نامه نشر ني- ترجمه ي مجيد اسلامي نوشته شده اند.
انیس

