جمعه هشتم اردیبهشت 1385
گردوی مجنون!
سلام
خیلی دوست داشتم که اولین نقدم در مورد فیلمی باشد که دوستش دارم.ولی شاید این کار راباید زمانی انجام دهم که فیلمی برای دیدن نداشته باشم.
معجزه ای در کلاس درس معارف ۲ رخ داد و استادی که به نظر می رسد از لحاظ فکری کمی با سایرین تفاوت دارد٬اجازه نمایش فیلم را به عنوان یک مبحث درسی صادر کرد.
از آن زمان بر آن شدم که امور کار را در دست بگیرم تا بتوانم فیلم های سبک معناگرا را همراه با نقد و بررسی برای نمایش آماده کنم.
همین امر توفیقی اجباری بود برای دیدن فیلم بید مجنون ساخته مجید مجیدی.
دوستان روال نقد فیلم را در له کده را فراموش نکرده اند.آن سبک مربوط به جشنواره بود که می خواستم اطلاعات و نقد خلاصه و طنز آمیز باشد.
بید مجنون فیلمی است که دلت را می سوزاند و گوشه چشمانت را قطرات اشک خیس می کند.
قدرت خدا و حسرت نعمت و کم لطفی بندگان در ظاهر موضوع اصلی فیلم است.ولی از کارگردان رنگ خدا مسلما بیش از این انتظار می رود.پس موشکافانه تر به فیلم می پردازیم.
یوسف نابینا است.چشم هایش بر روی زیبایی های دنیا بسته شده و همه چیزها را برای خود تفسیر سازی کرده است.معصومیت او ارزشمند نیست چون قدرت اختیار از او سلب گردیده و آن چه که دارد تماما اکتسابی است.
هدایت عامه در او همانند مورچه ای پرکار نمود پیدا کرده و بی خبر از معنای عشق٬همسرش را دوست دارد و زمین را قسمتی از بهشت می داند.اما عدم شناخت واقعی در سکانس عجیب ابتدایی فیلم نمایان می گردد.آن گاه که در مسابقه ای ساده مغلوب دختر کوچکش می شود و چوب کوچکش در وسط راه به سنگی گیر می کند.
بینایی به عنوان داشته ای جدید در اختیار یوسف قرار می گیرد تا مرز آرزو و هدف شکسته شود و او را آماده تطابق دنیای حقیقی با تفسیرات غیر منطقیش کند.
پری٬نه به عنوان دستیار شیطان٬بلکه به عنوان یک دختر معمولی در اجتماعمان مورد بررسی قرار می گیرد.
یوسف در مقابله با پری ٬نخستین لحظات آزادی را تجربه می کند و در اولین خواسته خویش٬با برخورد شدید اجتماع مواجه می گردد.
ظاهر بسیار سنتی یوسف با خواسته آزادی خواهانه اش به شدت در تعارض است و به همین علت سعی می کند با از بین بردن این ظواهرمانند کتاب ها و شغلش به عنوان یک استاد عارف در دانشگاه٬خود را به بدنه راستین اجتماع نزدیک کند.
همسرش که او را به عنوان یک نابینا دوست دارد٬نمی تواند شخصیت جدیدش را تحمل کند و مثل نقش اکثر زنان ایرانی٬به جای مبارزه برای ادامه زندگیش٬صحنه را خالی می کند و یوسف را با انبوه عظیم مردم تنها می گذارد تا دوباره٬خداوند به او اجازه نیایش دهد و او را مورچه وار دعوت به مسیر هدایت عامه نماید.درخت گردو نمایی از غلبه بر هوس و استقامت و درخت بید مجنون ٬مجوز وارد شدن در دنیای شک است که یوسف از دستیابی به گردو٬تا زمان نابینایی مجددش باز می ماند.
از لحاظ سینمایی٬پرویز پرستویی آخرین داشته های ما را در بازیگری نشان می دهد و سقف را ازآن چه می بینیم بالاتر نمی برد.
رویا تیموریان دچار مکث های اضافی است و از بازی با چشم بی بهره است.صدای گیرایش فوق العاده است و شاید با کمی تلاش می توانست نقش یوسف را درخود حل کند.
سایر نقش ها بسیار اغراق آمیز هستند مانند سایر فیلم های مجیدی به آن ها خوب پرداخته نشده است.
سکانس طلایی فیلم آن گاه است که یوسف راه خانه ای که با عصا و با چشم نابینا بارها صحیح طی کرده اشتباه می رود و از نور راهنمای همسرش که با حوصله و مادر وار او را می نگرد ٬عصبانی می گردد.
فیلم پر از نشانه است و ازین لحاظ بسیار خسته کننده می شود.باید اشاره کنم که موضوع بسیار بسیار می توانست زیبا تر و بهتر پرداخته شود و حدود ۱۰۰ دقیقه فیلم بسیار کوتاه به نظر می رسد.
فیلم ارزش دوبار دیدن را دارد ولی زیاد به حرف های مردترک زبان که سعی در هدایت غیر مستقیم انسان ها دارد توجه نکنید.
بیش تر در فضای اجتماع و نگاه اجتماع به یوسف دقت کنید(در بار دوم البته).
خداحافظ.
سوشیانس

