شنبه بیست و ششم اسفند 1385
قالیچه ی سلیمان
دایره سرنوشت موضوع مورد علاقه غرب است.غربی که از روسیه شروع می شود و به آمریکای لاتین ختم می گردد.خیری که هرگاه انجامش دهی،روزی نتیجه اش را می بینی و شری که حتی اگر از روی قصد روی نداده باشد،باز هم مایه دردسرت خواهد شد.ممکن است مکان را از دست بدهی ولی هیچگاه زمان تو را فراموش نخواهد کرد.
سینمای غرب ،از تارکوفسکی تا کیشلوفسکی،از برگمان تا سودربرگ و از کاپولا تا ایناریتو ،همیشه دارای مشخصه ای به نام کلاف سرنوشت است.جبری که همیشه در نوعی از نگاه وجود دارد و انسانی که در هر جای دنیا که باشد،بازهم نمی تواند خود را از چنگال آن رها کند.
در فیلم بابل BABEL ،علاوه بر نگاه کلی جبری،برخورد فرهنگ ها نیز حاکمیت می کند.پازل گونه این بار ایناریتو،بیش تر از آنکه تدوین را مورد هدف قرار دهد،ایدئولوژی و در نهایت فیلم نامه را نشانه گرفته است.
انسان هایی که در نهایت تنهایی،دارای زبان مشترکی هستند.زبان تسلیم شدن در مقابل آن چه که مقدر است.اگر شرط بندی دو پسر بچه مسلمان باعث زجر و آزار یک زوج امریکایی می شود که خود دردی را بر پرستار مکزیکی شان وارد کردند،همه و همه برای آن است که دخترک ژاپنی دوباره متولد شود و زبان ارتباط با دیگران را از طریق جدیدی بیاموزد.
مسایل سیاسی و همچنین ارتباط بین انسان ها کاملا در حاشیه قرار دارند.چیزی که تماشاچی را به جلو می راند،قصه است.سه فیلم با یک بلیت!
زبان مشترکی که بر اساس افسانه برج بابل ،از میان بشر محو شده است، حال در اسلحه ای پیدا می شود که به قول کلی من،در آمریکا ساخته شده و بوسیله یک ژاپنی ،باعث نابودی یک خانواده مراکشی می شود تا زوجی آمریکایی و زن مکزیکی،خود را بیش تر بیابد.خودی که در آمریکا،سعادت است و در مکزیک فقر و فراموشی.
فرهنگهای مختلف دارای اشتراکات زیادی هستند.وقتی چند فرهنگ با یکدیگر در یک مکان جمع می شوند،هیچ چیز جز آزادی نمی تواند از برخورد بین آن ها جلو گیری کند.چرا تمدن زیبای غربی(کیت بلانشت)، باید در دامن فرهنگ منزجر کننده ای گرفتار شود که تریاک وسیله درمان است و بدن برهنه خواهر،وسیله ای برای خود ارضایی!
جواب این سوال را در ژاپن بیابید.جایی که آزادی را می بینید.جایی که نهایتا برج بابل را می بینید.جایی که انسان خسته از زبان غیر مشترک برای رهایی خویش به سکس روی می آورد.تنها زبان مشترک!
بابل،نگاه تیزی به مسایل کنونی جهان دارد.تیز نه به معنای هوشمندانه،بلکه به معنای جداکردن،بریدن.
رویایی فرهنگ ها در ذهن ها به خوبی باقی نمی ماند.این که مرد مترجم هیچ پولی از براد پیت قبول نکند و یا نگاههای پر معنای افسران مراکشی در برابر دستور ها و فریادهای یک خارجی ،صحنه های تکراری هستند که بارها در فیلم های مختلف دیده ایم.هم چنین لانگ شات دوربین از پرواز هلی کوپتر با تصویر گلدسته های مسجد و کنده شدن سر مرغ بوسیله مکزیکی در مقابل دیدگان معصوم کودکان.
این صحنه ها ،ناب نیستند و به خوبی پرداخته نشده اند.
در پایان،صحنه خنده دار شکستن تفنگ توسط پسر بچه مراکشی،یاد آور آتش زدن پرچم کشور های مختلف در مراسم گوناگون است!

به هر حال،داستان زیباست.فیلم برداری به خصوص در مکزیک بسیار عالی است.موسیقی با فیلم هم نوا است و تدوین،قابل تحسین است.
البته از بازی خوب خبری نیست.مکزیکی ها (به خصوص برنال)اغراق آمیز هستند و مراکشی ها کاملا غیر قابل لمس.کیت بلانشت به قول حسین یوسفی،کار خاصی انجام نمی دهد و براد پیت البته،فراتر از سایر فیلم هایش است.ژاپنی ها بهترین بازی را دارند،ولی نه چیز زیادی برای عرضه...
بابل بی شک بهترین فیلم دو سال اخیر است.با این که در پایان به بدی تصادف CRASH، (پائول هاگیس) شعار می دهد ولی صحنه های زیبایی دارد که می تواند روزهای خوب سینما را زنده کند.
پی نوشت:وقتی هالیوود به راحتی ایرانیان را وحشی نشان می دهد و فرانک میلرFRANK MILLERدر مصاحبه اش از ایران به عنوان دشمن بشریت یاد می کند،ما در خودمان گیر کرده ایم که اسم هرمان هسه را باید با س نوشت یا ص !دوستان عزیز،300 یک اعلام جنگ است.لطفا برای چند روز هم که شده متحد شوید.
Special thanks to Mr Michael Panjanaden for the music سوشیانس
ا متیاز دهی وبلاگ به فیلم از ۱۰ نمره : ۰۷/۷
سوشیانس : ۱/۷ دیوید: ۵/۷ انیس: ۷/۵ تیموتی : ۸

