پنجشنبه هفدهم خرداد 1386
قتل مکن (فیلم کوتاهی درباره ی کشتن)
مرگ، يك از غامضترين پديدههايي است كه در زندگي به عنوان يك پرسش مبهم مطرح ميگردد، اما سوال
مهمتر اين است: زندگي چيست؟ اگر بتوان تعريف مدون و قابل قبول فلسفي براي اين پرسش يافت مرگ نيز خود به خود تعريف ميگردد. به هر جهت، براي آدمي راحتتر است كه براي سوال اوليه تلاشي نكند و همچنان نگران به پديده دوم نظاره كند و آن را تقبيح نمايد. اين چنين است كه مرگ وحشت انگيز و منفور نمود پيدا ميكند چرا كه انسان از هرآنچه برايش ناشناس است ميهراسد. اين مساله مهم و تفكربرانگيز كه از ابتداي حيات بشري ذهن انسان را درگير كرده است و هنوز تئوري قابل قبولي براي آن وجود ندارد، اساس و بنيان «فرمان پنجم» يا به عبارتي «كوتاه درباره كشتن» ساخته متفكرانه كريستف كيشلوفسكي فيلمساز برجسته لهستاني است.
كيشلوفسكي، سينما را گريزي براي دستيابي به مفاهيم فلسفي و حكيمانه و بعضاً آلوده به مذهب در زندگي ميداند، اساساً سينماي او سينماي زندگي است و ممكن است فرمان پنجم نوعي تقابل و موضعگيري در برابر خود او باشد. اما اين تنها يك برداشت سطحي است به اين دليل كه فرمان پنجم اگرچه عنوان «درباره كشتن» را يدك ميكشد اما به غايت درباره خود زندگي است، زندگي و مسائل غامض آن. مسائلي كه تقديراً با تولد آغاز و با مرگ خاتمه مييابند. سوالاتي كه متفكرين را به تحقيق وا ميدارند و مكاتب فلسفي ايجاد مينمايند. دغدغه كيشلوفسكي تقدير، كيفيت زندگي، هراس از مرگ، اقبال، جبر و اختيار و يا تفويض در امور زندگي است. او همه اين مسائل را در قالب سوال هايي كه بعضا باز هم بيجواب ميمانند در قالب تصاوير زيبا با همراهي موسيقي تحسينبرانگيز به مخاطبش ارائه ميكند و او را در حيرت فرو ميبرد و حتي عاميترين بينندههاي فيلمش را به انديشيدن وا ميدارد و اين با ارزشترين اثر سينماي اوست.
سينماي كيشلوفسكي سينماي دكور، نور، ميزانسن و موسيقي است. فضاهايي كه او خلق ميكند تمام پرسش هاي فلسفي او را كه از انزوا و تنهايي ناشي ميشود و در قلب اجتماع رسوخ ميكند را القا ميكنند. استفاده از فيلترهاي متنوع، اعتقاد زياد به كاربرد تهرنگ (Tint) در پلانهايي كه برداشت ميكند و تاريكي عجيبي كه هميشه در گوشهاي از قاب او مشاهده ميگردد، همچنين كنتراستي پايين تا متوسط به خوبي در خدمت محتوا در ميآيند و بافتي سرد و تفكربرانگيز به فيلم هايش ميبخشند. در فرمان پنجم نيز، به همين سياق از فيلترهاي قهوهاي تا سياه به مرور استفاده شده است. شايد نيمي از پلانها به سمت مشكي فيد ميشوند و در گوشهاي از تصوير همواره سياهي ميبينيم. اين سياهي همان مرگ است كه همواره در كنار زندگي وجود دارد و كيشلوفسكي به زيبايي با همين ترفند خلاقانه و ساده حضور مستمر آن را گوشزد ميكند، هر لحظه زندگي قادر است با اراده جباري كه او را نميبينيم به سمت سياهي يا مرگ فيد شود. زندگي ما سينماي خداست و او كارگردان اين سينما. البته كيشلوفسكي قائل به جبر نيست و انسان را مختار ميداند اما به شدت به تقدير معتقد است. رنگ در سينماي كيشلوفسكي نقش عمدهاي دارد و در جاي ديگر كاربرد آن را در همين فيلم خاطرنشان خواهيم كرد.

فيلم روايت سر راستي دارد، به طور موازي با سه شخصيت اصلي ژاكك (قاتل)، باليسكي (وكيل) و ركوفسكي (راننده تاكسي، مقتول) آشنا و با روحيه آنها درگير ميشويم. ژاكك پسري 21 ساله و پرخاشگر و نااميد و در طلب عصيان معرفي ميشود. در يك سكانس ميبينيم كه پيرزني او را به ديد يك طفيلي نگاه ميكند و از او ميخواهد كه برود و مزاحم كبوترها نباشد، كبوترهايي كه تمثيل آرامش و صلح هستند اما ژاكك با حركتي شيطنتآميز و طعنآلود كبوترها را ميپراند. مردمآزاري او در دستشويي عمومي و پرتاب كردن ته فنجان قهوه به سمت دخترهايي كه به او ميخندند در شناسايي ما از روان از هم گسيخته ژاكك كمك ميكند و البته دليل آن از سوي كيشلوفسكي مشخص نميگردد تا سكانس هاي قبل از اعدام. باليسكي كه قصد دارد وكيل شود انساني آرمانگرا و جزمانديش است. او به سلامت زندگي ميانديشد و رابطه محبتآميز و سالمي با نامزدش برقرار كرده است. وجدان او آنقدر آگاه است كه هنگام شكست در پرونده قتل پريشان و ناراحت به نظر ميرسد. ركوفسكي از سوي ديگر، فردي بيعار و مصرف كننده و سطحي تصوير ميشود، كسي كه به تمايلات غريزياش بيشتر از كمك به همنوع خود اهميت ميدهد. ژاكك به عنوان يك عصيانگر، كسي كه ناملايمات زندگي او را تبديل به يك ديو كرده است و گويي نداي مكافات براي انسانهاي درگير اميال و خواهشهاي نفس هستند است ركوفسكي را ميكشد و در اينجا سرنوشت سه شخصيت در هم گره ميخورد. در انتها ژاكك اعدام ميشود و وكيل با اين كه كارش را به درستي انجام داده شكست ميخورد.
آغاز فيلم كوبنده است و در واقع كوتاه شده كل فيلم. اولين پلان يك لاشه موش را در فاضلاب به تصوير ميكشد. موش نمادي است براي همه انسان هاي غريزهطلب و در گير اميال، كه عاقبت در تنگناي هواهاي خود كه به فاضلاب تشبيه شده جان ميسپارد. شيطان همواره در كنار اوست؛ دقت كنيد به سر يك شيطان كه در اتومبيل ركوفسكي آويزان است و هموست كه چنين انسان هاي بيمقدار را به گمراهي ميكشاند و اين به ديدگاه مذهبي كيشلوفسكي برميگردد. در پلان بعدي، يك گربه حلقآويز شده را ميبينيم. اين گربه جايگزيني براي افرادي است كه مشكلات زندگي آنها را تبديل به قاتل يا شكارچي موشها كرده است و متناسب با اعدام ژاكك در انتهاي فيلم ميباشد. در جاي ديگر ديالوگي از ركوفسكي ميشنويم كه از گربهها بيزار است. او به سگ غذا ميدهد، سگ نمادي از هواي نفس است و البته دشمن گربهها. سگ به انسانها وابسته است و از او گدايي ميكند درست مانند آنچه اميال آدمي با او ميكنند.
كيشلوفسكي مكاشفه بيشتري از شخصيت ژاكك در اختيار ما ميگذارد، درست است كه او تبديل به يك ديو صفت شده اما او معصوم نيز هست و اين پارادوكس شخصيتي چيزي است كه انسان دائماً با آن دست و پنجه نرم ميكند. او به خواهر از دست رفته و خانواده خود ميانديشد و در صدد است عكس كهنه خواهرش را احيا بكند، در حقيقت اين عمل استعارهايست براي احياي ارزشها و آرمانهاي انساني؛ ميبينيم كه ژاكك ناموفق است و در انتها وظيفه وكيل است كه آن عكس احيا شده را دريافت بكند. وكيل كسي است كه به آرمان ها ميانديشد، مسير درست را در زندگي برگزيده است و براي بهتر بودن امتحان پس داده است. امتحان وكالت او تمثيلي از سنت ابتلاي الهي است، چيزي كه در جهانبيني كيشلوفسكي مشهود است. سنتي كه آدمي را هر دم در امتحان و مصيبت ميافكند و عبور از اين آزمون ها وارستگي و شكيبايي ميطلبد، چيزي كه ژاكك از داشتنش محروم است و نهايت سرمنزل او، كاري است انقلابي و برونريزي روانشناختي. كاري كه آن را قتل ميناميم و آن را مذموم ميشماريم. وكيل در امتحان ميگويد:
«از زمان آدم و حوا هيچ مجازاتي قادر نبوده كه دنيا را بهبود سازد.»
و اين ترديد نهفته در خط فكري فيلم در ارتباط با عدالت و كيفيت قضاوت و در درجه عاليتر منطق زندگي خاكي است. در اينجا به معضل مهم فلسفي اشاره ميشود، پليدي بايد وجود داشته باشد و يا خير و آيا خير و شر اموري سببي و يا جوهري هستند؟ اينها تلويحاً افعالي هستند كه ميبايست در قاموس آنچه بر آدمي عرض ميگردد و يا آنچه بايد از انسان سر ميزند مكاشفه گردند. اين مساله
مجازات را زير سوال نميبرد تنها پرسشي مطرح ميكند كه فقط فلسفه پاسخگوي آن است؛ اين پرسش كه آيا بدون وجود گناه پاكي اعتبار خواهد داشت؟ استعداد و توانايي از جمله اموري هستند كه آنها را اكتسابي و يك هديه از طرف طبيعت (از نگاه ماترياليستي) و يا از طرف خدا (از نگاه مكاتب الهي) ميدانيم، اين چالش در فيلم مطرح ميشود. نقاش ميگويد اگر پولي به او پرداخت ميشود بابت استعداد اوست و نه وقت او. داشتن استعداد انسان را متمايز و فرهيخته ميكند و اين پرسش عميق را مطرح ميكند كه خداوند چرا به كسي استعدادي را هديه ميكند و از ديگري آن را ميگيرد. چون انسان عصيانگر نظير قاتل اين فيلم قادر به پاسخگويي به اين سوال نيست، به جاي كاشتن درخت و بزرگ كردن آن كه استعداد بالقوه هر انساني است و نشان از قدرت خاص بشري دارد دست به آدمكشي ميزند. كاشتن درخت، ساختن زندگي است، چيزي كه ژاكك آن را اعتنا نميكند.
يكي از نقاط قابل توجه فيلم استفاده متفكرانه از نور و رنگ سبز است. نور سبز در سكانسهايي كه وكيل در آن حضور دارد و همچنين در سكانسهاي زندان و اعدام مشهود است، اين نور چيزي جز قانونمندي و عدالت الهي و زميني نيست. همه شهروندان در پناه عدالت هستند. طلق سبز رنگ اتومبيل ركوفسكي نشان از همين موضوع دارد اما عدالتي كه قادر به تغيير سرنوشت انسانها نيست و تنها اثري كه دارد بهبود كيفيت زندگي است، البته اين هم مورد ترديد است چون اين عدالت ساخته دست بشر است و لزوماً با عدالت الهي همخواني ندارد. وقتي ژاكك از ماهيت وجودي خويش حرف ميزند دائماً گوشزد ميكنند كه وقت تنگ است و آنها را از ادامه صحبتها منع ميكنند، هميشه براي اثبات خويش و اثبات معصوميت زمان كافي نيست. همواره انسان دير به اين نتيجه ميرسد كه وقت رفتن نزديك و خودسازي عقب افتاده است. فيلم با ارتباط نزديك وكيل و ژاكك نشان ميدهد كه براي همه آدمها امكان انتخاب راه درست وجود دارد تنها بايد شرايطش مهيا بشود.
مرگ، ميراثي است كه از قابيل به جا مانده است و باعث شده كه يكي از فرامين مهم الهي درباره آن شكل بگيرد، فرماني را كه انسان را از كشتن همنوعش منع ميكند. اما آيا چيزي وجود دارد كه كشتن زندگي را در ذات آدمي تقبيح و منع نمايد؟ اين سوالي است كه فيلم آن را مطرح و پاسخش را به عهده مخاطب ميگذارد، پاسخي كه دستيابي به آن ديدگاهي جامعهشناسانه و فلسفي طلب ميكند. «كوتاه درباره كشتن» فيلمي است نه در ارتباط با قتل، بلكه بيانيهاي در باره كيفيت زندگي است.
کلی من

