جمعه یازدهم خرداد 1386
روز سبت را یاد کن
سومین اپیزود ده گانه ی ماندگار کیشلوفسکی در حقیقت نگاهی است خردمندانه به عجز و سرگردانی بشر معاصر در مواجه با از دست رفتن عشقی از نوع عشق انسان به انسان و در واقع می کوشد تا با سادگی تمام به مخاطب بقبولاند که علی رغم تمام روایتی که پیرامون زندگی ماشین وار بشر آپارتمان نشین و مختصات بدون معناگرایی آن به گوش می رسد، آدمی هنوز عشق را مهمترین دغدغه ی خویش می داند و حتی ممکن است برای لمس چند ساعته ی آن به قدری غیرمتعارف رفتار کند که بتواند ما را به یاد کهن ترین داستان های عاشقانه ی بیندازد.
یانوش یک راننده ی تاکسی است که در شب کریسمس با
هدایایی چند پای در منزل خویش می گذارد تا هیجان آن را با همسر و دو کودک و مادر خویش تقسیم کند. در همان سکانس های اول و انجایی که یانوش هنگام جدا ساختن ریش های بابانوئلی خویش اسیر نوازش های همسر خود نمی شود می توانیم دریابیم که زندگی این زن و شوهر عاشقانه سپری نمی شود. از آن دسته روابط زناشویی که تعهد و احساس مسئولیت نسبت به کودکان است که مرد ترغیب به ادامه زندگی با همسر می سازد و نه عشق حقیقی و ملموس.
چهره ی همسر یانوش خسته و تکیده است و به نظر می آید فشارهای بسیاری را در زندگی با یانوش پشت سر گذاشته است.
آنها ساعتی بعد به مراسم عشای ربانی می روند و سرودهای مذهبی می خوانند و به خانه باز می گردند و به نوشیدن شامپاین در شب میلاد مسیح سرگرم می شوند.در همین احوال زنگ منزل به صدا در می آید و گویی قرار است آرامش زن و شوهر به کلی بر هم زده شود. یانوش به کوچه می رود و سرکی می کشد و ناغافل زنی را در پشت سر می بیند که او را صدا می زند. زنی که آشنایی قدیمی به نظر می آید و یانوش احساس می کند ساعتی قبل او را به صورتی گذرا در عشای ربانی نیز دیده است.
زن که اوا نام دارد با صورتی اشک آلود از یانوش می خواهد تا او را در یافتن شوهر خود که از صبح ناپدید شده است یاری کند.یانوش با حالی اکراه گونه درخواست او را اجابت می کند و اینگونه جستجوی انان برای یافتن شوهر اوا آغاز می گردد.
رابطه و گقتگوهایی که میان یانوش و اوا رد و بدل می شود سرشار از تعلیق است و بیننده بسیار علاقه دارد تا از دل این دیالوگ های رازگونه از گذشته ی این زن و مرد سر در بیاورد. اوا با کنایه ی بسیار با یانوش سخن می گوید و از نفرت خویش نسبت به جفایی که یانوش سه سال در حق عشقشان کرده است می نالد. آن ها برای یافتن شوهر اوا راهی بیمارستان بزرگ شهر می شوند. اما خبری از ادوارد-همسر اوا- نمی یابند. رفتار و حرکات مشکوک اوا در آپارتمانش و تماس عجیبی که پیش از وارد شدن یانوش به خانه ی زن با یکی از مراکز امدادی ورشو می گیرد بر درگیر شدن بیشتر ذهن مخاطب برای سر در اوردن از قصد و انگیزه ی اوا که قدری هستیریک نیز به نظر می آید می افزاید.
نیش و کنایه ی اوا به یانوش در آپارتمان به اوج می رسد و به تدریج و از دل اتهاماتی که اوا بر یانوش وارد می سازد پرتره ای از رابطه ی عاشقانه که میان اوا و یانوش در چند سال قبل وجود داشته است در خیال تماشاگر به تصویر کشیده می شود. اوا قصور یانوش را سبب ساز جدایی شان و به طبع آن تن در دادن اوا به ازدواج با دوست مشترکشان ادوارد می داند و ان را گناه نابخشودنی و خائنانه ی یانوش می داند.
آن دو به قصد یافتن ادوارد از خانه ی اوا خارج می شوند و به مرکز نگهداری مردان دائم الخمر و پس از ان ایستگاه مترو می روند و جستجوی آنان باز هم به نتیجه می رسد.
اوج فیلم فرا می رسد و اوا پرده از واقعیت بر می دارد. آنجا که در می یاببیم که ادوارد هرگز همسر اوا نبوده است و اوا چنین قصه ای را پرداخته است تا به مدد آن بتواند شبی را در کنار عشق قدیمی خود که اینک زن و بچه دار و متعهد و مسئول است بگذارند. ارزش این عشق آنچنان جلال و منزلت بزرگی برای زن دارد که اوا آن را قماری برای مرگ و زندگی خود قرار می دهد. آنجا که اوا اذعان می کند که اگر در بازی آن شب بازنده می گردید و قادر نمی بود که تا صبحگاه در کنار عشق قدیمش بماند احتمالا به زندگی خالی از عشق خویش پایان می داده است. یانوش که در طول شب مدام زهرخند بر چهره داشت اینبار از حرف های اوا لبخندی حقیقی می زند و رفتارش اشکارا مهربانانه و شاید عاشقانه می شود.
آن ملاقات شبانه گویا رستگاری بزرگی برای هر دوی آنان بوده است. به نظر می آید آنان عشق را به خاطر آورده اند ولی قرار است تسلیم واقعیت شوند و به زندگی همیشگی خویش بازگردند. با آنکه باز جدایی در کمین ان دو است اما این بار آنها راضی به نظر می رسند چرا که دریافته اند عشق اگر زیباست و جاودانه اما شاید وقتی به دست آید دیگر شور گذشته را برنیانگیزد. اوا خوشحال است از اینکه یانوش را پس از مدت ها در کنار خویش داشته است و یانوش از اینکه می فهمد اوا نسبت به وی هیچ احساس بدی ندارد بلکه سرشار از عشق نیز مانده است آرام و خشنود است.
صبحگاه یانوش به خانه باز می گردد و همسر معصومش را می بیند که آرام خفته است. زن به آرامی بر می خیزد و با چشمانی نگران با یانوش سخن می گوید. لیک یانوش او را مطمئن می سازد که خاطرات اوا دیگر هرگز خللی در زندگی زناشویی انان ایجاد نخواهد ساخت.
بعدها شاید استلی کوبریک فقید نیز قدری از چنین سکانسی متاثر شد و آن را در آخرین شاهکار خود "چشمان کاملا بسته" به منصه ی ظهور رساند.
حکایت ماندگاری عشق را شاید تورناتوره زیباتر از هر کارگردان دیگری در "سینما پارادایزو" به تصویر کشید اما آن فیلم ساختاری به شدت دراماتیک داشت و درون مایه ی ان توفیر بسیاری دارد با نگاهی که کیشلوفسکی در "روز سبت را یاد کن"-فرمان سوم- نسبت به عشق دارد که اینجا همه چیز رئال بود و واقع گرایانه.
شاید نابغه ی لهستانی در این فیلم سرشار از سادگی قصد داشت تنها یک جمله را به ما یادآوری کند و گریز ناپذیری از آن را متدکر شود:
" انسان با خاطراتش زنده است"
سامان صفرزایی (نویسنده مهمان)
دانلود فیلم: Part1 , P2 , P3 , P4 , P5 , P6 پسورد: www.AvaxHome.ru
