چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386
دزدی مکن
نگاهي به : كريستف كيشلوفسكي
( مقاله )
نوشته ي : مهدي دوگوهراني
مقدمه
از طرف انيس ، پيامي به من ( روزپنج شنبه ،١٣/٢/٨٦ ) رسيد : كار روي «ده فرمان ».«كيشلوفسكي ». هركدام از دوستان ، يكي از فرمان ها را انتخاب كرده بود .چند تايي ( دوم / سوم / هفتم / هشتم / دهم ) مانده بود . من ، مي خواستم «فرمان ششم » را انتخاب كنم . چرا كه ، عاشق آنم . من ، چند سال قبل ،اشتباهكي كرده بودم و از روي اين تكه (فرمان ششم) ، چيزهايي ( فاحشه/جوان/ شير) را برداشته بودم و چيزكي (فيلم نامه) نوشته بودم ، در چند تكه ، به نام «عشقه» ! تكه ي ششم را شخص ديگري ، انتخاب كرده بود ! برايم ، «فرمان هفتم» انتخاب شد! نداشتم! نه ، فيلم نامه را . نه ، خود فيلم را! انيس، زحمت كشيد و برايم ، فيلم ها را (روز چهارشنبه ١٩/ ٢/٨٦ ) فرستاد . همه ي ، ده فرمان را . همه را ديدم . براي اولين بار! اما احتياج بود، به فيلم نامه . چرا كه فيلم ها ، زيرنويس فارسي نداشت. و من ، زبان نمي دانستم! پس ، فيلم نامه ي فرمان هفتم را خواستم .كه انيس ، باز هم ، زحمت كشيد و برايم (روز سه شنبه٢٥/٢/٨٦) فرستاد . فيلم نامه را خواندم . و...قرار بود كه من ، فقط در مورد «فرمان هفتم » بنويسم . اما ديدن بيش تر فيلمهاي كيشلوفسكي ( ده اپيزود ده فرمان / سفيد / آبي / قرمز ) ، مرا مجبور كردتا در مورد كل كارهايش ، بنويسم . يعني ، يك چيزكي ، در مورد خود كيشلوفسكي .اين مقاله را ، تقديم مي كنم ، به انيس عزيز . كه اگر او نبود ، اين مقاله هم ، نبود ! اميدوارم ، اين تحفه را ، به رسم يادگار ، از من بپذيرد!
١ ـ داستان فرمان هفتم ( دزدي نكن )
ـ يك مجتمع مسكوني . صداي جيغ يك بچه ، به گوش مي رسد !
ـ درون خانه . مايكا ( دختر خانواده ) به سمت آنيا ( دختر كوچكي كه توي تخت ، خوابيده و جيغ مي كشد) مي رود تا آرامش كند . اما نمي تواند . اوا ( مادر آنيا و مايكا ) مي آيد . مايكا را كنار زده . بچه را آرام مي كند . استفان (پدر) ، در اطاق كارش ، در حال ساختن ني لبك !
ـ كودكستان . آنيا ، با بچه هاي ديگر ، در حال بازي . مايكا ، از پشت فنس ،او را مي بيند . مردي ( همان ناظر هميشگي تكه هاي ده فرمان ، اين بار ، باچوب زير بغل ) مي آيد . و مايكا و آنيا را نظاره مي كند !
ـ سالن تئاتر . اوا و آنيا ، در حال ديدن يك نمايش كودكانه . كودكان ، به روي صحنه مي روند تا با بازيگران ، برقصند . آنيا هم مي رود . مايكا ، پشت صحنه ي نمايش ، در حال ديدن او . مايكا ( طوري كه اوا ، نفهمد) آنيا را به سمت خود، خوانده . او را با خود ، مي برد ! نمايش
، تمام شده . اوا ، آنيا را نميبيند . به همه جا ، سر مي كشد . از آنيا ، خبري نيست . اوا ، ترسان .
ـ خانه . استفان ، اوا را مي بيند . اوا ، مي گويد كه بچه ، گم شده .
ـ يك پارك جنگلي . درونش ، شهر بازي . مايكا ، آنيا را روي يك چرخ و فلك اسبي مي نشاند . با او حرف مي زند . مايكا (براي اولين بار) به آنيا ( و به نوعي ،به ما) ، واقعيت را مي گويد : "اوا ، مادر آنيا نيست ! مايكا ، مادر آنيا است !!!"
ـ بيرون يك خانه . مايكا به همراه آنيا ، به سمت خانه مي روند . مردي را در حياط خانه ، مي بينند . مرد به ديدن آن ها ، هول مي كند . مايكا ، به آنيا مي گويد كه مرد ( وويچك ) پدر اوست!
ـ خانه ي وويچك . خوابيدن آنيا . صحبت مايكا و ويچك . مايكا ، مي گويد كه فرار كرده ! چون نمي توانسته ، دستورات و برخورد اوا را تحمل كند . وويچك ،مي گويد كه مايكا ، لااقل به اوا خبر بدهد كه بچه با مايكاست . مايكا ، قبول مي كند .
ـ خيابان . باجه ي تلفن . مايكا به خانه شان ، زنگ مي زند . استفان ، برمي دارد . و بعد ، اوا . مايكا ، اوا ، را تهديد مي كند ! مايكا ، آنيا (بچه ي خودش ) را مي خواهد . مايكا مي خواهد ، مدارك آنيا ، به اسم او ، عوض شود .اوا ، قبول ندارد !!!
ـ خانه ي وويچك . بيدار شدن آنيا . صحبت وويچك و آنيا ، با هم . آمدن مايكا .خواباندن آنيا . صحبت وويچك و مايكا . مايكا با صحبت هاي وويچك ، قبول مي كند كه آنيا را ، به اوا برگرداند . وويچك ، مي رود تا ماشين دوستش را قرض گرفته. با آن ، مايكا و آنيا را برگرداند !
ـ خانه ي دوست استفان . استفان به خاطر صحبت هاي اوا ، مي رود تا از دوستش كمك بگيرد . دوستش به او ، توجهي ندارد !
ـ خانه ي وويچك . وويچك با ماشين دوستش مي آيد . مايكا با آنيا ، فرار كرده ! وويچك به خانه ي اوا ، زنگ مي زند . اشغال است !
ـ خيابان . باجه ي تلفن . مايكا به اوا ، زنگ مي زند . بچه را مي خواهد . اوا، ناراحت . مايكا قطع مي كند .
ـ خانه ي وويچك . وويچك ، زنگ مي زند . به اوا ، همه چيز را مي گويد.
ـ يك پل . مايكا و آنيا ، روي پل . به شنيدن صداي ماشين ، مي روند و زير پل ،مخفي مي شوند . ماشين دوست وويچك است !
ـ ايستگاه راه آهن . خالي . مايكا مي رود ، طرف باجه ي بليت . فروشنده ي زن را بيدار مي كند ، براي گرفتن بليت . قطار ، چند ساعت ديگر مي آيد . زن فروشنده ، به علت سرما ، مايكا و آنيا را به درون باجه مي برد .
ـ جاده . ماشين دوست وويچك و ماشين اوا ( و استفان ) به هم مي رسند . اوا، پياده شده . وويچك ، هم . مي روند ، براي پيدا كردن مايكا و آنيا .
ـ ايستگاه قطار . اوا ، از زن فروشنده ، در مورد يك دختر و يك بچه مي پرسد .آنيا ، از خواب بيدار شده . اوا را صدا مي زند! اوا ، خوشحال . آنيا را بغل مي كند . مايكا ، از خواب بلند شده . وسايلش را برداشته . ناراحت . قطار مي رسد . مرد (همان ناظر هميشگي تكه هاي ده فرمان ، با چوب زير بغل) از قطار ،پياده مي شود . مايكا و آنيا را نظاره مي كند ! مايكا ، سوار قطار مي شود .توجهي به فريادهاي اوا ، نمي كند . مايكا با قطار مي رود !
٢ ـ عاشقانه

من ، بعد از ديدن اين ده گانه ( و سه گانه ي : سفيد / آبي / قرمز ) به اين نتيجه رسيدم كه كيشلوفسكي ، در همه ي فيلم هاي خود ، يك چيز را نشان مي دهد:
عشق ! و بهترين عنوان ، براي فيلم هاي او ، اين است : عاشقانه ! تنها بايد ، فيلم هاي كيشلوفسكي را شماره گذاري نمود : عاشقانه ي ١ / عاشقانه ي٢ / عاشقانه ي ٣ / و ...
مثلا همين تكه ي هفتم . عشق اوا ، به آنيا . عشق مايكا ، به آنيا . عشق مايكا، به وويچك . عشق پدر به مايكا . عشق وويچك ، به آنيا . بماند كه اين عشق، بسته به نوع شخصيت ها ، در حد خود ، بروز مي كند . اما در نگاه شخصيت ها ،مي توان ، تماميت عشق را ديد . حتي اگر برزبان ، نمي آيد .براي نمونه ، عشق وويچك ، به آنيا . او با آنيا نيست . از آنيا ، جدا شده .اما جدا شدن ظاهري . جدا شدن فيزيكي . دلش با آنياست . اگر نبود ، كارش ،درست كردن عروسك ، براي بازي بچه ها نبود !
٣ ـ مستند
کیشلوفسکی ، کارش را با ساخت فیلم های مستند ، شروع کرد . كه اين مستند بودن ، در فيلم نامه ها و فيلم هايش ، كاملا مشهود است. کیشلوفسکی ، تعمد خاصي دارد ، به نوع خاصي از روايت . روايت مستند گونه . اما با سبك خاص خود .نگاه كنيد به همين تكه ي هفتم . از همان ابتدا ، با دوربين ، به گونه اي برخورد شده كه انگار ما ، در حال ديدن فيلمي خاص هستيم . حركت دوربين ، روي يك چيز . يك چيز بي جان . مجتمع مسكوني . چيزي كه قرار است ، از توي آن ، با شخصيت هايي آشنا شويم . آدم هايي خاص . با نگاه خاص دوربين كيشلوفسكي ، به آنان . در فيلم هاي كيشلوفسكي ، ما مدام ، پرسه زدن دوربين را ، به شكل هاي مختلف مي بينيم . و يا ، دوربين روي دست كه يكي از تكنيك هاي سينماي مستند است . دوربيني كه دزدكي ، زندگي شخصيت ها را ديد مي زند . به خانه هايشان ،سرك مي كشد . ما را با آنان ، همراه مي كند و ...
٤ ـ غريب

شخصيت هاي كيشلوفسكي ، جور خاصي هستند . تيپ نيستند . خاص هستند . و كاملا ، ناآشنا . نمي شود فهميد ، كه چه كاري مي كنند . جالب اين جاست كه وقتي هم ،كاري مي كنند ، برايمان غريب است . اما ، نه به گونه اي كه انگار ، از سياره ي ديگري ، به زمين آمده باشند . نه ! اما كارها و رفتارشان ، غريب است .
همان كه گفتم . يك جور خاصي هستند .براي نمونه ، همين تكه ي هفتم . سكوت استفان ( پدر ) . درگيري اش با خودش .انتخاب كارش ( ني لبك سازي ) . دخالت نكردن هايش ، در مسائل خانه . از همان ابتدا ، دقت كنيد . آنگاه كه جيغ زدن هاي آنيا ، همه را عاصي كرده . پدر ،خيلي راحت ، در حال ساختن ، ني لبك است . يا سر ماجراي فرار مايكا . او با سكوتي خاص ، به ماجرا ، توجه مي كند و دخالت مستقيم نمي كند . يا مايكا . دزديدنش را دقت كنيد . مايكا ، چه چيز را مي دزدد ؟ بچه ي خودش را ! خودمانيم ! غريب تر از اين ، ديگر چيست ؟
البته ... همين جا بگويم كه همه ي اين غرايب ، از طرف كيشلوفسكي ( و شخصيت هايش ) منطق خاصي دارد . يك منطق درست . اما در نگاه اول ، واقعا غريب است .نيست ؟
٥ ـ تنهايي
بيش تر شخصيت هاي كيشلوفسكي ، تنهايند . نمي جوشند . درد دارند . دردمندند .اما درد خود را نمي گويند . اگر هم مي گويند ، به همين راحتي ، نمي گويند .آن را ، نص
فه ـ نيمه مي گويند . در لفافه مي گويند . از بيان آن ، ترسانند .تو گويي عریانند ! این نگفتن دلیل ، با گفتن آن بر الكن بودنشان نيست . دليلش ، به زعم من ، اينست : نمي خواهند ، شناخته شوند . بازهم ، به اين فرمان هفتم ، رجوع مي كنم . مثلا استفان . مدام ، توي كارگاهش مي باشد . همه ش ، ني لبك مي سازد . يا وويچك . او كه اصلا ، از همه بريده . او كه ديگر ، راحت كرده و ، تك و تنها زندگي مي كند . يا مايكا . او كه اصلا ، به همين دليل تنهايي اش ، مي خواهد با بچه اش ( آنيا ) بماند . حتي اگر شوهرش ( وويچك ) با او نماند . شايد برايتان جالب باشد . من اوا ( مادر ) را هم تنها مي بينم ! باور نمي كنيد ؟ دليل مي آورم . اگر اوا ، تنها نبود كه اينقدر ، در بند آنيا نبود . او را به عنوان بچه ي خود ، نمي گرفت . خوب ،دقت كنيد . او كه به عنوان مادربزرگ واقعي آنيا ، به حساب مي آمد . ديگر چرا، نام آنيا را به خود ، وصل كرده ؟ تنها براي نريختن آبروي دخترش ، مايكا ؟
نه ! دليلش اينست : تنهايي ! من ، اوا را ، تنهاتر از ديگران مي بينم . اوا، از اين فرصت ( اشتباه مايكا ، در بچه دار شدن ) نهايت استفاده را كرده ،براي فرار از تنهايي اش !
٦ ـ گنگ
نگفتن و كم گفتن شخصيت هاي كيشلوفسكي ، باعث گنگي خاصي ، در آنها مي شود .گنگي خاصي كه تعمدا ، از سوي كيشلوفسكي ، به كار رفته است . كه اين گنگي ، به خاطر ضعف در نشان دادن شخصيت ها ، از طرف كيشلوفسكي نيست . بلكه به خاطرتعمد كيشلوفسكي، در اين نوع خاص نشان دادن شخصيت هاست . نوع خاصي كه شخصيت هايش را در هاله اي از مه ، قرار مي دهد . هاله اي كه همه ي ابعاد شخصيت ها را ، نشان نمي دهد .بهتر است به شخصيت هاي فرمان هفتم ، نگاه كنيم . اول استفان . سكوت مدامش .دوري مدامش . وررفتن با ني لبك . نجوشيدن با جمع خانواده . و ... همين ها ،كافي نيست ، براي گنگي او؟ يا ، اوا . دليل بهتر از اين كه حتي يك بار ، حاضر نيست ، سر حرف را بازكند ، براي ماجراي مايكا ؟ نشستن و گفتن و تحليل ماجراي مايكا ؟ يا خود مايكا . او هم ، در ابهام مي گذارد ، خود را . با وويچك ، سر راست ، حرف نمي زند . چه برسد ، با اوا . و يا حتي ، با استفان .
٧ ـ فاصله
ما از شخصيت هاي كيشلوفسكي ، فاصله مي گيريم . با آنها دوست ، نمي شويم . با آنها ، همراه مي شويم . با آنها يكي نمي شويم . با فاصله ، آنها را دنبال مي كنيم . با آنها ، گريه نمي كنيم . تنها ، نظاره شان مي كنيم . انگار ، كيشلوفسكي ، تعمد دارد ، در اين دور ماندن ما ، از شخصيت هاي خودش . يك چيزي، مثل « بيگانه سازي» در تئاتر برشت . دور بودن و فاصله گرفتن از شخصيت ها و پديده ها ، براي شناخت بهتر . نه ، براي حس كردن و همذات پنداري با آنها .
٨ ـ ارتباط
شخصيتهاي كيشلوفسكي ، در برقراري ارتباط با ديگران ، ناموفقاند. كلام خود را ، در لفافه مي گويند . كامل نمي گويند . به بيراهه مي زنند . حرف دل را نمي زنند . درد را نمي گويند . گوشه اي از آن را ، آن هم چپ ـ اند ـ قيچي مي گويند . مشكل ارتباط دارند . مشكل گفتمان دارند . كه اين به خاطر ، غريب بودن و گنگ بودن و تنها بودن آنهاست . نه به خاطر ، كمبود دانش آنها (و يا ، كمبود دانش كيشلوفسكي ). به خاطر تعمد شخصيت هاست . و يا بهتر بگويم : تعمد كيشلوفسكي !
نگاه كنيد ، به ارتباط ميان استفان و مايكا . اصلا ، اين دو مثل پدر و دخترمي مانند ؟ يا ، اوا و مايكا . مثل مادر و دخترند ؟ يا ، مايكا و وويچك .اين ها كه به دو تا غريبه ، بيشتر شباهت دارند ، تا به زن و شوهر ! از همه جالب تر ، ارتباط اين چهار تن با آنيا است . بچه اي كه به نوعي ، همه ي آنها را به يكديگر ، وصل كرده . استفان را كه كنارش نمي بينيم . مي بينيم ؟
مايكا كه از همان اول ، خراب كاري مي كند. جيغ زدن آنيا . ناتواني مايكا ، در ساكت كردن او . مي ماند ، به نظاره . انگار نه انگار كه آنيا، جزئي از اوست ! وويچك كه راحت كرده و فرار كرده ، از آنيا . نهايت ارتباط او و آنيا ، درصحبتشان نيست . در آن ، لحظه ي شاهكار است . الحق كه كيشلوفسكي ، تمام كرده .مي دانيد ، كجا را مي گويم ؟ آنجايي كه وويچك و مايكا ، حرف مي زنند و بينشان، آنيا خوابيده . آنجايي كه وويچك ، دست مي برد ، به طرف آنياي خوابيده . وآنيا ، انگشت او را مي گيرد و وويچك ، هر چه مي كند ، نمي تواند ، انگشت خودرا ، از دست آنيا درآورد . شاهكاري بود ، اين لحظه . شاهكار نبود ؟

٩ ـ پوچي
كارهاي كيشلوفسكي ، مرا ياد تئاتر«آبزورد» مي اندازد . تئاتر پوچي .همين جا بگويم كه تئاتر پوچي ، با فلسفه ي پوچي ( نهليسم ) توفير دارد . درفلسفه ي پوچي ( نهليسم ) ، نتيجه اينست : " زندگي پوچ است ! بايد ، خود راكشت ! " اما در تئاتر پوچي(آبزورد ) ، نتيجه اينست : " زندگي ، دارد ، پوچ مي شود ! بيائيد ، برايش ، فكري بكنيم ! " در فيلم هاي كيشلوفسكي هم ، اين ماجرا ، اتفاق مي افتد . غريب بودن ... تنهايي ... ارتباط ناقص و... همه و همه ، مرا به ياد ، تئاتر آبزورد مي اندازد . به زعم من ،كيشلوفسكي ، در فيلم هاي خود ، مدام اين جمله را مي گويد : " بايد ، براي جهان ، فكري كرد"
١0 ـ بازي
پيرامون بازي و بازيگري در فيلم هاي كيشلوفسكي ، باي
د دو چيز را بگويم :
ـ اول آن كه ، بازيگر ها ، خيلي ـ خيلي ، درست انتخاب شده اند . براي نمونه ،همين تكه ي فرمان هفتم . با همان نگاه اول ، به چهره ي بازيگرها ، مي توانفهميد كه آنها ، چگونه آدمي هستند . استفان ( ولاديسلاو كوالسكي / پدرخانواده ) ، آدمي ، كم حرف است . اوا (آنا پولوني / مادر خانواده)، همه كاره است . چهره ي مقتدر او ، در صورت استخواني اش و آن نگاه نافذش ، كاملا مشهوداست . مايكا (مايا بارل كوسكا / دختر خانواده) نگران است . وويچك (بوگوس لاوليندا / شوهر مايكا)، تنها است . و آنيا ( بچه ) . از او معصوم تر ، كجا مي توان يافت ؟
ـ دوم آنكه ، بازي ها ، واقعا درست است . همه ي بازيگران ، راحت ، بازي مي كنند . همه ، باورپذيرند . همه در نقش خود ، جا خوش كرده اند . همه ، هماني هستند كه بايد باشند . نه ، كمتر . نه ، بيشتر . تو گويي ، سال هاست ، با آن نقش ، زندگي كرده اند . و يا اصلا ، خود همان نقش هستند !
١١ـ انتخاب شغل
يكي از كارهاي زيباي كيشلوفسكي ، انتخاب شغل ، براي شخصيت هاي فيلم خود
است .او اين كار را ، خيلي ـ خيلي ، زيبا انجام داده . به شكل استادانه و مينياتوري ، انجام داده. دقيقا برايشان ، شغلي را انتخاب كرده كه معرف و بيانگر درونياتشان است . مثلا شغل شخصيت ها ، در همين تكه ي فرمان هفتم .
براي استفان ( پدر ) اين شغل را انتخاب كرده : ساختن ني لبك . ني لبك ، براي سوز دل پدر . براي تنهايي پدر . براي سكوت پدر و ... ما ، بعداز گم شدن آنيا، از لابلاي حرف هاي استفان و اوا ، مي فهميم كه استفان، مشكل سياسي داشته و كنار كشيده . همان جايي كه اوا ،از او مي خواهد تا از دوستانش ( همان ،دوستان سياسي قبلي ) كمك بگيرد و ...و يا ، اوا ( مادر ) . ما بعد ها ، از لابلاي حرف هاي وويچك و مايكا ، مي فهميم كه اوا ، سال ها پيش ، مدير يك مدرسه بود . انتخاب شغل مدير ، براي تشخيص درونيات فردي اوا ، عاليست . كد فردي اوا ، اقتدار و مديريت است .و يا وويچك ( شوهر مايكا ). او قبلا ، معلم بوده . معلم ، همان مدرسه اي كه اوا ، مديرش بود . و مايكا ، در آن درس مي خوانده . اما اكنون ، كارش ، ساختن عروسك هاي بازي ، براي كودكان است . تعبير زيبايي ، براي بچه ي از دست رفته اش اش (آنيا) كه ديگر پيش او نيست !
١٢ ـ ناظر
همان ابتدا ، وقتي كه داشتم ، اولين تكه ي ده فرمان را نگاه مي كردم ، تعجب كردم ! بدجوري ، تعجب كردم . مي دانيد ، چرا ؟ نگاه اولين شخصيتي كه ديدم !همان مردي كه در كنار آتش بود . هماني كه معصومانه ، نگاه مي كرد ، به اطراف. هماني كه در ابتدا ، بعد از لحظاتي به دوربين ، خيره شد . نه ! به من ،خيره شد ! عجب ... نگاهي ! هماني كه در جاي ـ جاي تكه ي اول ، حاضر مي شد .با آن نگاه غريبش . و من نمي دانستم ، چرا مي آيد ؟ چه ارتباطي با قصه دارد ؟
كاركردش چيست ؟ تا آن كه او را ، در هر تكه ، به شكلي ديدم . به شكل ، يك ناظر. ناظر شخصيت هاي فيلم . با همان نگاه زيبا . او كيست ؟ خدا ؟ فرشته ؟كيشلوفسكي ؟ ما ؟كه ؟
١٣ـ موسيقي
يكي از نقاط مثبت فيلم هاي كيشلوفسكي ، موسيقي آن است . موسيقي كارهاي كيشلوفسكي ، عاليست . كه اين ها به خاطر استادي چون ، زبيگنیف پرايزنر است . زبيگنیف پرايزنر با كم ترين زمان ، بيش ترين حس را به ما ، انتقال مي دهد . موسيقي اش ، آزار دهنده نيست . شلوغ نيست . سوار بر كار نيست. در كار ، تنيده شده . با آن ، چفت شده . رو ، نيست . زير متن است . وجدايي ناپذير .زبيگنف پرايزنر، از آن موسيقي داناني است كه براي هرفيلم ساز ، نعمتي ست .
١٤ ـ كادر بندي
با توجه به فاصله ي شخصيت هاي كيشلوفسكي از ما ، بالطبع ، بايد ، دركادر بندي، نماها (بيشتر ) از دور ( لانگ شات ) گرفته مي شد . يك چيزي مثل ، كارهاي سهراب شهيدثالث . اما نمي دانم چرا ، كيشلوفسكي ، دوربين را به شخصيت هايش ، نزديك مي كند ؟ در صورتي كه با دور نگه داشتن دوربين ، بهتر مي توانست به آنچه كه مي خواست ( دوري ماي مخاطب ، از شخصيت هايش ) برسد .

١٥ ـ شاه صحنه
دلم نمي آيد ، اين نوشته را تمام كنم ، اما در مورد دو تا از بهترين صحنه هايي كه در عمرم ديده ام ، حرفي نزنم . دو تا از بهترين شاه ـ صحنه هايي كه ديده ام ، مربوط به فيلم سفيد كيشلوفسكي است . اولين شاه ـ صحنه ،اين جاست :
در اواسط فيلم ، مرد براي به دست آوردن پول بيشتر ، به سراغ دوست خود مي رود. دوست ، كار خوبي دارد كه پول فراواني در آنست .كار ، اينست : شخصي از زندگي اش ، خسته شده . و مي خواهد ، بميرد . اما جرات خودكشي ندارد. شخص مورد نظر ، پول مي دهد ، تا آدم ديگري، اين كار را انجام دهد ! مرد ، حاضر به انجام اين كار مي شود ! قرار ، گذاشته مي شود : يك متروي متروك ! مرد، سر قرار رفته .اما كسي را نمي بيند ، جز دوست خود ! شخصي كه از زندگي اش ، خسته شده ، همين دوست اوست ! دوست مي خواهد ، خودكشي كند ! پس مرد ، اسلحه را ، از جيبش درآورده . به سمت دوست ( كه از سر ترس ، چشمانش را بسته ) نشانه مي رود (صحنه از اين جا ، اسلوموشن مي شود ) و شليك مي كند . دوست مي افتد ، توي دستان مرد. مرد او را ، در كنار خود مي نشاند . (صحنه ، از اسلوموشن درآمده . به حالت عادي برمي گردد )گلوله ، مشقي بود ! اماگلوله ي بعدي ، نه ! آيا دوست ... بازهم مي خواهد ... خودكشي كند ؟ نه ! ديگر ... مي ترسد ! همان گلوله ي مشقي ،زندگي را در دلش ، زنده نموده !من ، عاشق اين صحنه ام . حركت مرد ، براي رفتن به مترو و انجام دادن كاري كه اصلا ، در حد جسارت و توانش نيست ، خبلي جالب شده . مرد ، ترسان و مردد ، وارد مترو مي شود و بعد از ديدن دوست ( و فهميدن اين كه ، شخص مورد نظر ، دوست خودش است) ، تعجبي مي كند كه خيلي زيباست . بعد از صحبت هاي اوليه ( كه همه در فضايي به ظاهر آرام ، اما در اصل ، پر از تنش ، صورت مي پذيرد ) مرد ، اسلحه اش را به سمت دوست ، نشانه مي رود . مرد ، اين كار را ، در سكوتي ، پر از التهاب ، انجام مي دهد . به گونه اي كه تو ، هر لحظه ، مي ترسي ، از شليك گلوله . شايد حتي( به مانند دوست ) چشمان خود را ببندي ، تا مرگ خود را نبيني!
واما ، دومين شاه ـ صحنه ي فيلم سفيد . كجا ؟ سكانس پاياني فيلم :مرد ، وارد محوطه ي زندان شده . دوربين كوچك خود را درآورده . زن را نگاه كرده . زن با زبان اشاره ، صحبت كرده و چيزي را مي گويد . معنا كردن زبان اشاره ي زن ، مشكل است ! چرا ؟ اول آن كه ، خود كيشلوفسكي ، اصرار دارد ، به اين گنگي . كيشلوفسكي ، از روي عمد ، فاصله را ، زياد نموده تا زن ، ارتباط كلامي نداشته باشد و فقط با زبان اشاره ، صحبت كند . پس ، معني آوردن ، براي زبان اشاره ، مسخره مي باشد . به مانند آن كه بخواهي ، يك قطعه شعر را معنا كني ! دوم آنكه ، كيشلوفسكي ، اين زبان اشاره را ، به گونه اي آورده ، تا هر شخص، از ظن خود ، به مفهومي رسد . اما در كل ، مفهوم زبان اشاره ي مورد نظر ،اينست كه : زن ، اكنون ديگر ، مرد را دوست دارد . و تازه فهميده ، نمي بايست ، مرد را ترك مي كرده . زن ... از مرگ ... مي ترسد .
نماي پاياني اين شاه ـ صحنه ، از صورت مرد ، گرفته شده . مرد ، دوربين كوچك خود را پايين آورده . و در حال لبخند زدن ، اشك مي ريزد . اشكي ، زيبا و به ياد ماندني .
راست و حسيني اش را بخواهيد ، من نمي دانم كه ديگران ، سينما را چه مي دانند ! و يا از آن ، چه مي خواهند ! من ، تنها اين را مي دانم كه سينما ، يعني ، همين شاه ـ صحنه ! و كاري كه سينما بايد بكند ، همين كاريست كه اين شاه ـ صحنه ، با من انجام مي دهد . امكان ندارد كه تو ، اين تصاوير را ببيني ومنقلب نشوي . امكان ندارد كه تو ، بي تفاوت ، از كنار اين صحنه بگذري . قدرت اين صحنه ، آن قدر زياد است كه در مغزت ، حك مي شود . و از آن ، چيزي را مي آموزي كه به زبان نمي آيد : عشق !!!
موخره: زماني ، ساعت ها منتظر مي ماندم ، براي ديدن فيلم ، فيلم سازان مورد علاقه ام . فيلم سازاني ، چون : تاركوفسكي /آنجلوپولوس / پاراجانف / كيشلوفسكي و...چه عاشقانه ، به آثارشان ، نگاه مي كردم . و چه چيزها كه از آن ها مي آموختم .اما گذر زمان ، سليقه ام را عوض نمود . تا جايي كه اكنون ، ديگر حاضر نيستم ،به ديدن اين آثار ! من ديگر با سينمايي كه ريتم آرام دارد ، حال نمي كنم ! برايم عذابيست ، ديدن اين فيلم ها ! كه اين نديدن ، ربطي به فيلم ها ندارد .اين فيلم ها ، هنوز هم شاهكار هستند . هنوز هم ، جالب هستند . هنوز هم ،هوادار خود را دارند . مشكل از من است . همين و بس !
مهدی دوگوهرانی (نویسنده ی مهمان)
بهار ٨٦ ـ بندرانزلي

