دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
پدر و مادر خود را احترام نما
«تعداد زیادی از تفاسیر و بحث های مربوط به کتاب مقدس، عهد قدیم و جدید، را مطالعه کردیم. ولی تقریبا زود تصمیم گرفتیم از همه ی تفاسیر صرف نظر کنیم. هر روز کشیش ها به این مسائل می پرداختند و ما نمی خواستیم موعظه کنیم. نمی خواستیم تحسین یا تکفیر کنیم، نمی خواستیم برای عمل نیکی پاداش دهیم و یا عمل بدی را مجازات کنیم. بلکه می خواستیم بگوییم: "ما چیزی بیشتر از شما نمی دانیم. ولی شاید بیارزد که به دنبال شناسایی امور ناشناخته باشیم، حتی اگر فقط به این دلیل باشد که احساس نادانی احساسی دردناک است"».
همه ی آن چیزی که می خواهم درباره ی فرمان چهارم بگویم حول محور همین جملات کیشلوفسکی است. فرمان چهارم فیلمی کامل، تاثیرگذار، بی عیب و نقص و مهم تر از همه به معنای واقعی، سینماست؛ گرچه در تایم کوتاه و به عنوان سریال تلویزیونی ساخته شده است. چون داستان می گوید، سرشار از احساس است، جذاب و سرگرم کننده است و ذره ا
ی بوی شعار و پیام نمی دهد.
شاید چون از همان مرحله ی طرح، متفاوت از آن چیزی است که از تیتر فرمان (پدر و مادرت را احترام کن) انتظار می رود. کیشلوفسکی با جسارت تمام واژه ی پدر را در این فیلم دوباره تعریف می کند و مصداق جدیدی برای مفهوم پدر که خطاب فرمان کتاب مقدس است معرفی می کند. پدر نه به معنای آنکه به دنیا آورده بلکه پدر به معنای آنکه در حق فرزند، پدری می کند. چیزی فراتر از مساله ی وراثت و هم خونی. پدر به معنای او که با عشق و محبت از فرزندش مراقبت می کند نه اینکه فقط با او احساس قدرت کند یا برای جانشینی خود و یا نامش در آینده او را بخواهد و تنها به این منظور دوستش بدارد.
در نگاه کیشلوفسکی پدری که بر فرزند محرم است و نمی تواند با او ازدواج کند تنها کسی نیست که همخون و هم گوشت و پوست جسمی او باشد و بوجود آورنده ی او بلکه محرم واقعی کسی است که به حریم روح و روان اجازه ی ورود یابد و در واقع صادقانه به محبوبش -که می تواند از جنبه ی جسمی فقط دخترخوانده ای باشد که با تعاریف مذهبی حتی حلال زاده هم نیست- عشق بورزد. شاید این مهمترین دیالوگ های فیلم، به خوبی این منظور کیشلوفسکی را مشخص سازد:
آنکا: چرا می خواستی من نامه رو نخونم؟
میکال: چون یه آرزوی غیر ممکن داشتم
آنکا: تو نمی دونستی که این آرزو غیر ممکنه
میکال: نه، و اینکه چرا من امروز برای اولین بار تو عمرم بهت صدمه زدم...
چون تو نامه رو باز کردی...
چون من خواستم که بازش کنی، به خاطر مادرت...
چون اون، چیزی رو به تو گفت که به من نگفت...
چون من دوستت دارم، و تو دختر من نیستی...
چون همه چیز می تونه متفاوت باشه...
بله، چون همه چیز می تواند متفاوت از آن چیزی باشد که همه تصور می کنند. پدری می تواند یک پدر واقعی (با تعریف غلط مرسوم از پدر) نباشد و در عین حال واقعی ترین پدر (با تعریف متفاوتی که اشاره شد) باشد. و این تفسیر کیشلوفسکی از فرمان چهارم کتاب مقدس یکی از متفاوت ترین تفاسیری است که می شود از آن ارائه داد. تفسیری که چه بسا با دیگر آموزه های همان کتاب مقدس تناقضی بنیادین داشته باشد؛ اما چه اهمیتی دارد. چه مجوزی برای یک متفکر فیلمساز نابغه بهتر از اینکه: "احساس نادانی احساسی دردناک است"، همین و بس!!!...
آزاد (نویسنده ی مهمان)
پی نوشت: دیالوگ ها، از کتابِ ده فرمان. نوشته ی کریشتف کیشلوفسکی، برگردان عرفان ثابتی ، نشر ماه ریز.

