تبليغاتX
پرده شیشه ای

چهارشنبه دهم خرداد 1385

یک فاجعه ی کوچولو

 چنین کنند با بزرگان:

ابتکار چیز بدی نیست به این شرط که به جاه طلبی مبدّل نشود. پارسال درجشنواره ی فجر شاهد یک جاه طلبی بودیم. جاه طلبی جاهلانه ای به بزرگیِ «یک بوسه ی کوچولو». شاید هم یک "بوس" کوچولو. فرقی ندارد. بوس که مونث و مذکر ندارد.
همه منتظر این فاجهه بودند. می ترسیدند که مبادا غافلگیر شوند. گوش های خود را محکم گرفته بودند که از صدایش کر نشوند. اما باز هم غافلگیر شدند. زیرا شاهکار های فرمان آرا صدا ندارد. بوی گندی دارد که دماغ آدم را می سوزاند. مانند شازده احتجاب ، که گلشیری را کماکان در قبر می لرزاند. فرمان آرا در سقوط انتحاری خود در این فیلم (یک بوسه ی کوچولو)دست تهرانی و مشایخی را هم گرفت و با خود برد. کیانیان هم که در خانه ای روی آب سرش زیر آب رفته بود.
کم تر غرولند کنیم و به فیلم بپردازیم. این فیلم را یک بار بیش تر ندیدم. همان یک بارهم کافی بود برای هفت پشتم. بعد از شنیدن صدای فریاد "جواد" که نامی است که خیلی با فیلم تناسب دارد،  سکان اول فیلم را در اتاق یک نویسنده می بینیم. نویسنده ای که فقط نقش نویسنده را گرفته. فرمان آرا، فرمان داده بود که قیافه اش را شبیه اسماعیل فصیح کنند. مدام شعارهای گلشیری را بلغور می کند. مثلا چندین دهه داستان نویسی کرده و مثلا اکنون هم مشغول داستان نوشتن است. مطمئنم اگر داستانش را به سوشیانس بدهد، او راضی نمی شود این خزعبلات را در وبلاگش بگذارد. فیلم به شدت روشنفکرنما است. اصطلاحی که تازیانه خورده ی تاریخ معاصر ایران است. ابراهیم گلستان حرف قشنگی می زند:  "روشنفکر ایرانی مگه چی کار می کنه؟ روشنفکر ایرانی یه بی کاره که می ره می شینه لب کافه فیروز هرویینی می شه چرت و پرت می گه" .گلستان ساختگی در پناه ترکیبی از هوشنگ گلشیری و اسماعیل فصیح !
یک بوسه ی کوچولو به این معنا روشنفکر نما است. فیلم به شدت بی منطق است. نویسنده ی پیری که داستانی را نیمه رها می کند و تصمیم خودکشی می گیرد. باز هم نماد روشنفکر نمایانه ای که به صادق هدایت و ارنست همینگوی و ویرجینیا ولف مصداق دارد.  بگذریم از ماجرای قناری که پرت تر از آن سراغ ندارم برای توصیف. در فیلم های فرمان آرا همه چیز به وجه مسخره ای در یک لحظه اتّفاق می افتد. انگار یک کودک دبستانی این فیلم نامه را نوشته. فیلم نامه ای که با یک"ناگهان" مسیرش عوض می شود: «ناگهان زنگ خانه را میزنند»
دیگر شخصیت کلیدی فیلم ظاهر می شود. خوب گریمش کرده اند. بیست سالی پیر تر شده. البته طبق معمول نمی تواند خارج از کلیشه و چارچوب بازی کند. حتی نمی تواد لهجه ی گرگانی ای که در همه ی فیلم هایش با خود داشته را مهار کند. همه ی جملاتش را مثل یک شعار اساطیری ، طوری بلغور می کند که انگار هملت است. اسمش را سعدی گذاشته اند. چون رابطه ای با گلستان سعدی و ابراهیم گلستان داشته باشد. به هر چیز طوری نگاه می کند که انگار دارد با چشمان سوراخش می کند. هیچ شباهتی به ابراهیم گلستان ندارد. کاریکاتوری از خود فرمان آرا است در بوی کافور عطر یاس.  وقتی از فرمان آرا می پرسند که چرا نماد های فیلمت را این قدر واضح نشان می دهی می گوید: چون کم تر کسی است که حوصله ی پیدا کردن نماد ها را داشته باشد من برای مردم فیلم می سازم. در جای دیگر نقل می کند: شاید پنچ درصد از بینندگان نام ابراهیم گلستان را بشناسند.
حال سوال این است که اگر کم تر کسی گلستان را می شناسد این چه فیلم مردمی ای است که در سینمای معناگرا به وجود آمده؟ جواب این سوال هم مثل بی منطق بودن خود فیلم غیر منطقی خواهد بود.
سعدی نویسنده ای قدیمی است که سی و هشت سال پیش خانواده اش را در ایران ترک کرده و به سوییس رفته. کنار دریاچه ی ژنو بودن در ادبیات معاصر ایران نماد شخصیت استاد جمال زاده است. ابراهیم گلستان هم سی و هشت سال پیش از ایران رفت. البته او به انگلستان . پسر سعدی که عکاس و شاعر بوده چندی پیش خودکشی کرده. هر کس نداند فکر می کند پسر گلستان هم خودکشی کرده. حال این که کاوه ی گلستان خودکشی نکرد. در جنگ عراق  و امریکا پایش روی مین رفت و مرد. دختر سعدی هم یک نماد مثلا روشنفکر است. وقتی دوربین از خانه فیلم برداری می کند تلویزیون را که برنامه ای مربوط به سبک های نقاشی است را نشان می دهد. یعنی او هم هنرمند است. دختر طوری پدر را ملامت می کند که پدر حرفی برای گفتن ندارد. سراغ ندارم ابراهیم گلستانی که حرفی برای گفتن نداشته باشد و ندیدم که لیلی گلستان نسبت به پدرش انتقادی کند.
در ابتدای فیلم کارگردان ابتکار به خرج داده. خواسته رئالیسم جادویی مارکز را در فیلمش به کار برد. وقتی دفتری که داستان نیمه نوشته اش باز است صدای فریاد شخصیت داستان از آن بیرون می آید و سعدی هم این صدا را می شنود. شبلی می آید و دفتر را می بندد. دیده بودم که امپرسیونیسم را با اکسپرسیونیسم تلفیق کنند اما ندیده بود که رئالیسم جادویی را با کاریکاتوریسم! کاریکاتوری که به کرات قابل مشاهده است. مثل زمانی که سعدی از شلاق خوردن اسب گریه می کند. مثل وقتی که بر مزار پسرش زار می زند و مثل وقتی که به فرشته ی مرگ می گوید: "به فرمان آرا بر جنازه ی ابراهیم گلستانِ خیالی اش (چنین کنند با بزرگان)این پیرزن زشته هم بگو بره".
اگر آشنایی با شخصیت گلستان ندارید بگذارید مثال بارز تری بزنم: مثل این است که صادق هدایت از شلاق خوردن اسبی گریه کند. یا بر قبر کسی زار بزند؟ آیا این کاریکاتور نیست؟

 


این فیلم یک تلافی است. برخوردی که فرمان آرا با گلستان می کند و در عکسش وقتی بالای سر کیانیان است که بر خاک خوابیده خود را از او بالاتر می پندارد. من خودم با این روش مخالف نیستم که اگر قرار است از کسی انتقاد کنیم با ساختن فیلم یا نوشتن داستان ازاو انتقاد کنیم. روزی که یوهان استندینبرگ با یکی از نویسنده ها دعوا می کرد به او گفت: "در فیلمنامه ی بعدی ام خدمتت می رسم ابله". اما این روش برای ترور شخصیتی- زمانی درست است که شما استندینبرگ باشید نه فرمان آرا!

پی نوشت: (۲روز بعد) یکی از دوستان(سوشیانس عزیز) گفتند که آقای فرمان آرا گفته من راجع به گلستان فیلم نساختم. من تا شنیدم یاد ادعا های صدام در دادگاهش افتادم. این فیلم اشارات خیلی صریحی به گلستان دارد. حتی در سکانی از فیلم صحنه ای از یک تصادف را نشان می دهد  که دو جنازه کنار جاده افتاده اند. و این سکان یاد آور مرگ فروغ فرخزاد در سانحه ی رانندگی سال ۱۳۴۵ است. هیچ کس در مغرضانه بودن این فیلم نسبت به گلستان شک نخواهد و نباید کرد.

                                                                                              انیس

نوشته شده توسط سوشیانس و انیس در 0 AM |  لینک ثابت   •