جمعه یکم تیر 1386
به خانه ی همسایه ات طمع مورز
فرمان دهم با ترانه ای از موسیقی راک شروع می شود و بازیگر فیلم سفید(سبيكني يف زاماچوفسكي) را در حال آواز خواندن می بینیم.سپس به نمایی از مراسم خاکسپاری می رسیم . همان سکانس افتتاحیه به ما اخطار می دهد که اتفاقاتی روی خواه
د داد.
آخرین قسمت از مجموعه ی ده فرمان نیز به مثابه فرمان های قبلی مفهومی معکوس با نامش را دارد. و این مفهوم در ده فرمان اگر نه اعتراض بلکه طعنه ایست به تمامی فرمان ها و طلب های فراروی انسان که بیرون از توان او و شناخت و دریافت حقیقتی است که پیرامون خود می یابد و در کل بدین جا راه می یابد که ده فرمان انسان را وانهاده تر از آن می شناساند که تقدسی ملموس را دریابد و بتواند به پیام قدسی فرمان تن در دهد.کیشلوفسکی مقید می زید نه می تواند فرمان بر طلبهای آسمانی باشد و نه رها از آسمان روی زمین به قراری دست می یابد و به آرامشی.
فرمان دهم داستان ساده ای دارد: پدری می میرد و تنها چیزی که از او باقی می ماند مجموعه تمبری است که ارزشی ماوراء تصور فرزندانش دارد. دو پسر او آرتور و یرژی بیش از دو سال است که یکدیگر را ندیده اند.آرتور خواننده ای تنها و فقیر است که چند سالی از برادرش کوچکتر است.آن دو وقتی به ارزش واقعی تمبرها پی می برند نقشه های زیادی برای تصاحب آن در سر سر می پرورانند ولی دیری نمی پاید که سه تمبر با
ارزش توسط پسر نوجوان برادر بزرگتر به جوان بزهکاری به قیمتی ارزان فروخته می شود و او نیز آن ها را پیرمردی دلال می فروشد و در واقع گره اصلی ماجرا ازین جا شروع می شود.با کشیدن نقشه ای توسط آرتور تمبرها را دوباره بدست می آورند اما بازی هنوز تمام نشده و پیرمرد به آن ها می گوید که مجموعه شان ناقص است و برای دادن سری کامل آنها شرطی می گذارد که همان دادن کلیه به دختر بیمارش است.بالاخره برادر بزرگتر به این کار تن می دهد اما در بدو مرخصی از بیمارستان متوجه می شود تمامی تمبرها از آنها ربوده شده است. و اما ظریف ترین بخش فیلمنامه که شاید تمام مضمون فیلم بر آن استوار باشد تردیدی است که در این بین گریبان گیر دو برادر می شود و در واقع هر یک به دیگری مظنون می شود.
سکانسی که برادر بزرگتر افسر پلیس را به رستوران دعوت کرده تا شکّش را نسبت به برادر بازگو کند همراه با لبخندی زورکی بر چهره اش همراه است که گویا از سر اجبار می زند.اما دست آخر در یک لحظه هر دو در خیابان جوان بزهکار را می بینند که با سگی ایستاده است در حالی که مردی که در ابتدای فیلم ادعای طلبکاری از پدرشان را می کرد از یک سو و پیرمرد دلال از سویی دی
گر به سمت او می آیند و گویی همگی حتی همه ی شهر در بازی کثیف دست داشته اند.میزانسن این صحنه به نظرم فوق العاده است . همچنین نگاه بهت آور دو برادر که هر یک در گوشه به این منظره خیره شده اند کیشلوفسکی ما را غافلگیر می کند هر چند موسیقی پرایزنر هم به کمک او می آید .و سکانس آخر هم که شاید پس از سکانس فوق زیباترین سکانس فیلم است بر رسیدن به حسی مشترک و پشیمانی از سوی دو برادر تاکید دارد.پشیمان از اینکه به یکدیگرمشکوک شده اند و اعتراف به این موضوع و حسی خرسندانه نسبت به اینکه هیچ کس در این بین مقصر نیست.آرتور تنها سری باقیمانده از تمبرها را روی میز می چیند و یرژی دیگر هم سری تقلبی که از اداره پست گرفته را کنار آن ردیف می کند.سرهایشان را به یکدیگر می چسبانند و خنده ای تلخ سر می دهند.خنده ای به این مفهوم که حتی اگر تمبرها هم نباشند آن دو یکدیگر را دارند و اصلا شاید تقدیر اینطور می خواسته که مرگ پدر باعث نزدیکی دوباره آن ها به یکدیگر شود وماجرای تمبرها هم بهانه ای باشد برای رسیدن دو برادر به یکدیگر.
فرمان دهم کیشلوفسکی از بین مضامین شاخص سینمای او هم چون تنهایی بد بینی تقدیر گرایی یأس و نا امیدی شک و تردید رنج و اندوه امر داوری عرفا ن و در نهایت ابهام بیش از هر چیز شاید امر داوری و تردید پر رنگ تر باشد.داوری در مورد شخصیت آدم ها و این که مسایل مادی تا چه حد می تواند بر روح و جسم هر فرد تأثیر گذار باشد تا جایی که فردی کلیه اش را برای چند تمبر هر چند با ارزش از دست بدهد و دو برادر به خاطر آن بهم بد بین شوند.
کیشلوفسکی که ده فرمانش همگی در تقابل با ده فرمان مسیح اند با شک و تردید به مقوله الزامات می پردازد و داوری را سزای خدای عهد جدید می داند که بخشنده و مهربان است و نهایت داوری ما آدمیان را در حد نازل و زمینی مطرح می کند همچون داوری دو برادر در مورد دزدیدن تمبرها.ابهام نیز که یکی دیگر از خصوصیات فیلمهای اوست در فرمان دهم نیز وجود دارد و در پایان با اینکه در لفاف می فهمیم دزدی کار کیست اما فاکتور هایی که باید دزدان را بهم ربط دهد آن طور که باید واضح نیستند و با پرسش هایی روبرو می شویم ازین دست که آیا دو برادر موفق به پس گرفتن تمبرها می شوند یا خیر؟ آیا برای بدام اندختن دزدان شکایت می کنند؟ و با سوالاتی کلی تر ازین قبیل که آیا بشر رستگار خواهد شد؟ آیا عدالتی برای مجازات کردن وجود دارد؟اما پاسخی را نمی توان یافت. راز این سینما در گشودن رازهاست.
در ده فرمان همیشه یک دانای کل در گوشه ای وجود دارد که ناظر بر اعمال ماست و گویا بر همه چیز عالم است.شبیه به گوی شیشه ای که در زندگی دوگانه ورونیک بکار گرفته شده و می تواند نماد جام جهان نمایی باشد که سرنوشت شخصیت ها در آن دیده میشود.
یاد آوری این نکته نیز شاید ضروری باشد که در مجموع سبک کیشلوفسکی تلفیقی است از تکنیک های سینما مدرن اروپا با بهره گیری بجا از بعضی مضامین سینما کلاسیک همراه با آمیزه ای ازخصوصیات یک لهستانی درونگرا با لایه هایی از عرفان که زیباشناسی خاص او را بوجود می آورد.سینمایی با سبک خاص خود که رد هیچ یک از پانرهای شناخته شده جای نمی گیرد هر چند بخوبی از آنها تاثیر می پذیرد .نتیجه : سبکی است چشم نواز و منسجم که در نهایت هیچ نامی را جز یک نام تداعی نمی کند : کریستف کیشلوفسکی
اما افسوس که سینما خیلی زود او را از دست داد. حالا با رفتن حسرت بار او و بسته شدن دایره ی کاری اش تماشای هر یک از فیلم هایش به گونه ای گذر از مجموعه رازهاست.
در جایی در مورد مرگ تارکوفسکی گفته است:مرگ انسانها یک ضرورت است حتما لازم بوده که کسی در لحظه ای خاص بمیرد بیماریها بهانه است او به ضرورتی تقدیری معتقد بود.
در مورد وظیفه هنرمند نسبت به کسانی که انتظار آثارش را می کشند گفته است : این حرفها فقط در قالب کلام بزرگ است . باید شروع کنم به فکر کردن به خودم با گذشت زمان ببیشتر به این نکته پی می برم که زندگی کاملا با سینما متفاوت است. حالا می فهمم که دارم از کنار زندگی عبور می کنم بهر حال این زندگی تنها چیزیست که دارم.
مینا (نویسنده ی مهمان)

