تبليغاتX
پرده شیشه ای

چهارشنبه دهم مرداد 1386

سکوت سرد ساکت ها

همیشه از چنین روزی می ترسیم. از آن موقع که دوستی خبر بدی را با پهنایی می دهد که دستی سیلی می زند . همیشه از جواب دادن به تلفن های بعد از نیمه شب هراس داریم. که شاید حادثه ای بد رخ داده باشد.  همیشه از شنیدن اخبار و خواندن روزنامه فرار می کنیم تا مبادا روزنامه ها خرفتمان کنند و اخبار ناخوشایند باشند تا که زندگی مان بر قرار باشد. فرار بر قرار.

روزی که گذشت چه روزی بود. چه کار کردیم؟ چه پیش آمد و چه پس رفت؟ کجا بودیم بر کدام ریل؟ در کدام باغ؟

باز هم پشت سینما لرزید. باز هم بزرگانی که با سینما بزرگ شده بودند بزرگوارانه درخشیدند و جستند و رفتند. فکر می کنم در چنین احوالی بود که شاملو می گفت: این جاست که [فرشته ی] مرگ از وظیفه ی غیر قابل اجتنابش شرمسار و منزجر می شود.

برگمان و  آنتونیونی امروز سینما را گذاشتند و رفتند.

آه آی  آنتونیونی مغموم/تو را آن به که چشم فرو پوشیده باشی.  miclangelo antonioni  dead in 94 age

مهر هفتم پا برجاست. مرگ- مو لای مرزش نمی رود.  ماجراها ادامه دارند. سکوت شب ها به جاست. این خانه ی مجلل که فانی و الکساندر تنها دل خوشی اش هستند  روز به روز به پایان نزدیک می شود. و بعد- آن وقت است که می گویند: کار را که کرد؟ آن که تمام کرد!

که بود آن که تمام کرد؟  آن که تمام کرد آن نبود که کار را پایان داد بل آن بود که چشم از جهان فرو بست. کار را امروز همان ها کردند.

برای ما شاید جای شکرش باقی باشد که اینگمار برگمان با تعداد  فیلم هایش قسمتی از وجودش- قسمتی از حرف هایش را برای ما گذاشت. برای سینما گذاشت.

جای شکرش باقی ست باز هم. از این که به تازگی دستمان از آثار برگمان کوتاه نیست.  میکل آنجلو آنتونیونی شخصیت پرداز بود اما کسی که قبل از رفتن زبان بر دهان گرفت. سکوتی که کرد نه نشانه ی رضایت بود و نه جوابیه ی ابلهان. بلکه سرشار از ناگفته های  سرد سال ها بود. که بی کلام می دید و شنید و سر تکان می داد.

از این روست که می توان به جرئت گفت: آثار این بزرگان بیش از خاطره و مصاحبه های جنجالی شان برای ما جاودانه خواهد بود.

امروز روز بدی نبود برای این بزرگان. اگر بد بود برای ما بد بود. برگمانی که همیشه حسرت دیدار تارکوفسکی را می خورد به تارکوفسکی پیوست و آنتونیونی هم چون ماجرایی در یک زندگی شیرین در جوار فدریکو فلینی نشست.

 

                                                                  سوشیانس و انیس 31 July 2007

روز بی فروغ سینمای جهان

چه روزي بود امروز براي سينماي جهان. مرگ اينگمار برگمان و ميكل‌انجلو آنتونيوني در يك روز. بي‌شك، دژ مستحكم سينماي اروپا و جهان، دو برج پر صلابت خويش را در خويش فرو شكسته مي‌بيند. دژي كه اندك‌اندك روبه زوال است و هرچند فون‌تريه، تورناتوره، آنجلوپلوس، گدار و ديگراني هستند تا نفس اين سينما هنوز در آمد و شد باشد؛ اما ديگر از «مهر هفتم»ها، «فاني و الكساندر»ها، «پرسونا»ها، «آگرانديسمان»ها و «ماجرا»ها خبري نخواهد بود. برگمان و آنتونيوني امروز در گذشتند؛ يكي در مرز نود سالگي و ديگري در محدوده نود و چهار سالگي. عمري كه مگر اندوختن سيم و زر در خزانه سينما دماغي نداشت و نفسي كه جز براي سينما تازه نمي‌شد.

   برگمان بزرگ، كه با پرسونا مبهوتم كردي، با مهر هفتم مرگ را بهingmar begman dead in 89 age من يادآوري كردي، با همچون در يك آينه زبانم را حتي براي تمجيد كوتاه نمودي، با سكوت مرا به سفري عميق در روح زن بردي، با شرم نكبت جنگ را متذكر شدي و با فاني و الكساندر ايمان را به چالش كشيدي؛ اكنون خاموشي. تو را ياد خواهيم كرد و با مرور سينماي تو هرگز نخواهيم گذاشت كهنه شوي. گويي اين خود بودي كه مرگ را به بازي شطرنج دعوت كردي. اما اين تو نيستي كه مات مي‌شوي، تو رويين تن صفحه شطرنج سينما خواهي بود. تويي كه از آن سرزمين سرد برخاستي و آتش در پيكر سينما انداختي. فیلم هاي تو، محال است از ذهن خارج شوند پس مرگ حتي در كشتن تو ناتوان است.

   تو اي آنتونيوني كبير، كه با تك‌تك فيلم هايت تجربه سفري طول و دراز را در اعماق وجودي انسان برايم فراهم كردي، از ماهيت آدمي گفتي و از هر چيزي كه تنها به انسان مربوط بود. تو نيز در عرصه سينما زنده خواهي بود. تو به همراه برگمان، يكي از شمال اروپا و ديگري از نقطه جنوبي آن، طاق افتخار را بر آسمان سينماي اروپا ساختيد.

   امروز روز بي فروغ سينماي جهان بود. همه سر به گريبان حسرت برديم و آه كشيديم. آنتونيوني و برگمان را ديگر نداريم. آيا اين ممكن است؟ آيا در دژ سينماي اروپا باز برجي سر بر تارك آسمان خواهد گذاشت؟ فقدان اين دو بزرگ يعني فقدان بخش عمده‌اي از سينماي جهان. دردي است زايل كننده، آهي است جانكاه و فقداني است ملال‌آور.

   امروز در سوئد و ايتاليا چه خبر است؟ فيلمي كليد مي‌خورد؟ آيا در كوچه و خيابانهاي آنجا زندگي روزمره در جريان است؟ آيا كسي هست كه در تشييع جنازه آنها بغض كرده باشد؟ آيا باور كنيم پيكر اين دو بزرگ را امشب در خاك مي‌نهند؟ خاك سرد است. فراموشي مي‌آورد. اما سينما، اگر حتي به آنها افتخار نكند بر دوش افتخارشان حيات خواهد داشت و نفس خواهد كشيد. برگمان و آنتونيوني، ظاهراً مرده‌اند. آنها جاري خواهند بود... سينماي اروپا زنده خواهد بود.

   هر دوي شما را دوست دارم، روحتان شاد و براي يك عمر فعاليت افتخارآميز سينمايي، از ته دل... خسته نباشيد. شما نمرده‌ايد و اعتنايي بر تيتر خبري مرگتان نخواهم كرد. چه روز بي‌فروغي بود براي سينماي جهان...

                                                                               کلی من , 31 July 2007

ای سینمای خسته 

دیروز آنتونیونی و برگمان بزرگ در فاصله ی چند ساعت به دیگر بزرگان تاریخ سینما و هنر پیوستند.مرگ دو بزرگ سینما برای ما پیام مهمی دارد.سینما در آستانه ی فصلی سرد است.شاید نشود اسمش را مرگی ابدی گذاشت اما بی شک خوابی عمیق است.اینکه در غیاب بزرگان سینما  از تارانتینو و لینچ سخن می گوییم و در انتظار فیلم جدید تورناتوره هستیم اصلا به این معنی نیست که سینما زنده است و به حیات خود ادامه می دهد.این بزرگان زنده ی سینما در برابر برگمان با مهر هفتمش و آنتونیونی با آگراندیسمانش هیچ حرفی برای گفتن ندارند.

 روزها می گذرد و انسان ها کوچکتر می شوند.دیگر نه از فلینی در ایتالیا خبری هست و نه از هیچکاک در امریکا.سینمای آلمان بعد از فریتز لانگ سال هاست که خاموش است.گاه با دیدن فیلم های نسبتا خوبی جرقه های امید زده می شود اما طولی نمی کشد که متوجه می شویم بزرگان به خواب رفته اند و کوچکتر ها انگار قصد ندارند جای خالی آن ها را پر کنند.

دیگر چه کسی می تواند برای ما از مبارزه با سرنوشت به زیبایی مهر هفتم سخن بگوید؟یا در سونات پاییزی و توت فرنگی های وحشی وجدان هایمان را خطاب قرار دهد؟چه کسی می تواند همچون شب سرگردانی بشر را به نمایش بگذارد؟یا دغدغه های فلسفی اش را همچون یک نور زمستانی با ما در میان بگذارد؟شاید دیگر کسی نباشد.شاید این دو هنرمند آخرین ها بودند.از این پس باید بنشینیم و بار ها سینمای آن ها را مرور کنیم.هرکدام از فیلم هایشان را چندین بار ببینیم.چه می توان کرد؟شاید خودشان مرده باشند اما روحشان در فیلم هایشان جاری است.باید همان جا دوباره پیدایشان کنیم.

 با این حال باز هم باید امیدوار بود.شاید روزی...

 

                                                                                     دیوید , 1 August  2007

 

نوشته شده توسط سوشیانس و انیس در 12 PM |  لینک ثابت   •