تبليغاتX
پرده شیشه ای

چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386

در این جا چار زندان است...

دنیا زشتی کم ندارد
زشتی های دنیا بیش تر بود، اگر آدمی بر آن ها دیده بسته بود.
امّا آدمی چاره ساز است....

(تک گویی ابراهیم گلستان بر فیلم خانه سیاه است)


a man escaped - Rober Bressonجنگ، ژانری شاخص است.در سینمای جهان و حتّی سینمای میهن مان، ایران. بار ها دیده ایم خمپاره ها و سربازهای مسلّح را. بار ها دیده ایم اسیرها و اسارتگاه های جنگی را.
" در این سرزمین، در تسخیر آلمانی ها، ده هزار نفر زجر کشیدند و هفت هزار نفر جان سپردند."
از میانِ زیر شاخه های سینمای جنگ، ژانری پدید آمد، که به گریختن شخصیّت های جنگی از زندان ها و بازداشتگاه های دشمن اختصاص یافته بود. مثال هایش زیاد هستند. از بازداشتگاه شماره ی هفده بیلی وایلدر بگیر و بیا تا پاپیون فرانک شفنر و قلعه و...
این موضوع آن قدر محبوب و جذّاب است تا جایی که کسانی که علاقه مند به سینما نیستند نیز در مقابل این فیلم ها ابراز شگفتی و علاقه می کنند. امّا امیدوارم نامِ دیگر این ژانر در حالت کلّی تر اکشن (حادثه ای) نباشد. زیرا در این صورت یک محکوم به قتل گریخت (مردی گریخت) اثر به یاد ماندنی کارگردانِ خاطراتِ کشیش یک دهکده و پول "رابر برسون" مثال نقضی است بر این دسته بندی ها. زیرا در این فیلم هیچ حادثه ی خاصّی پرسر و صدا و پر جنجالی رخ نمی دهد. حرکاتِ دوربین به هیچ وجه تند و هیجانی نیستند. و موسیقی فیلم بسیار آرام و درام گونه است.
همه سکوت کنید، رابر برسون بزرگ می خواهد فیلمی بسازد. ژانر: فرار از زندان! عنوان فیلم: یک محکوم به مرگ گریخت !  داستانِ فیلم : یک محکوم به مرگ گریخت!  مواد و وسایل لازم: قاشق، سیم، لوله، پتو، نخ ،کاغذ، قلم ، سطل، در چوبی!
ببینید این شاگرد آیزنشتاین، با این موتیف ها چنین فیلمی می سازد تا ترکیبی قابل ستایش  از فرمالیسم، نئورئالیسم همراه با مینیمالیسم را ارائه دهد.

                 a man escaped - Rober Bresson
فیلم برداری فرمالیست هایی مانند برسون جای بحث بسیار دارد. اغلب شات ها کلوز آپ یا مدیوم هستند. دوربین بدونِ دلیل حرکت نمی کند. بیش تر در جای خود می چرخد. اگر زبانم را قیچی نکنند، می گویم: فیلم برداری برسون خیلی شبیه است به فیلم برداری بهرام بیضایی . (البته در جمله ی اخیر شاید می بایست جای اسم برسون و بیضایی را عوض کنم. بگذریم). مثالی که بیضایی در مورد کادر بندی و فیلم برداری های فیلم مرگ یزدگرد خود می زند در فیلم مردی که گریخت برسون هم مصداق دارد. می گویند او گفته است: در مرگ یزدگرد (با توجه به آن لوکشین محدود و تنگ و تاریک) دو نمای شبیه به هم نداشتیم. در سلول کوچک و رنگ رو رفته ی فونتین که قسمت عمده ی فیلم در آن می گذرد هم همین وضع را داریم.
موسیقی فیلم که دو قطعه ی آرام و آرامش دهنده ی موتزارت است، هیچ شباهتی به موسیقیِ یک فیلم اکشن که قرار است طیّ آن یک فرانسوی از زندانِ آلمانی ها بگریزد ندارد. امّا بسیار آرام و سبکبار بر فیلم می نشیند. به قول آنجلوپلوس: موسیقی نباید مثل خون روی پرده ی عریض بپاشد  امّا هیجان و دلهره ی فیلم در بطن نهادینه است. کاش می شد نظر آلفرد هیچکاک - که به عنوانِ مبتکر و خالق هیجان و استاد دلهره در سینما را به خود اختصاص داده بود- را درباره ی این فیلم برسون شنید.
مونولوگ های معروف فیلم های برسون که در خاطرات کشیش یک دهکده هم با آن ها آشنا هستیم، اگر وجود نداشتند هم فیلم فیلم بود. و بیننده باز هم می توانست با تصاویر ارتباط برقرار کند. اما اگر نمی بودند شاید اتهامی که به تارکوفسکی - آنجلوپلوس و شهید ثالث وارد کردند، متوجه فیلم برسون هم می شد. فیلم پوچ و ملال آور است، حوصله ی آدم را سر می برد!

 a man escaped - Rober Bresson به هیچ عنوان علاقه ندارم به نقد سمبولیک و یافتن نماد و متافور در فیلمی که با امضای برسون، بر اساس یک داستان کاملا واقعی بی کم و کاست تا این حد ساده و مینیمال و بدون شاخ و برگ بیش از حد و بدون طرف داری مؤلّفش ساخته شده است. آیا در این فیلم دیوار نمادی است از حصاری که بر سیطره ی حیات انسانی حایل شده و آزادی را از او سلب کرده است؟ اگر هم باشد در دیوار آلن پارکر است. یا زن در ریگ روان (رمانی از کوبوآبه). اما در این فیلم برسون، دیوار فقط دیوار است. زندان فقط زندان است. و طناب ففط طناب است. فرار اما چاره است برای مرتفع کردن زشتی های دنیا. پشت کردن به پستی ها. و نور امیدی است برای رسیدن دوباره به زندگی.
همان طور که اشاره شد، هیچ چیزی معنای دیگری جز واقعیت خود آن چیز ندارد. اندام های ظریف و چهره های رنجور و دماغ های استخوانی و گویش لطیف زبان فرانسوی در مقابل قیافه های پر ابهت و عصبی و زبان خشن آلمانی ها کنتراستی بود که به روایت برسون در زمان تسلط آلمانی ها بر اروپا با همین وضوح محسوس بود. تا پهنای کار دست بیننده هم بیاید. چه گذشت بر مهد تمدن های دنیا ومردی که گریخت - رابر برسونقتی که نازی ها ادعای برتری و اصالت می کردند.
شاید از زمان تالیف برادران کارامازوف داستایوسکی تا به حال این موضوع که قهرمان ها قهرمان باشند دیگر قدیمی و دست مالی شده به نظر آید. در نقد ها زیاد می خوانیم: قهرمان های فلان فیلم یا داستان قهرمان نیستند. اما پرسوناژهایی که برسون از مردم فرانسه ارائه می دهد به غایت قهرمان اند. حتی اگر این قهرمانی از هیبت و لباس های ژنده و ظاهرهای رنجور و ساکتشان برنیاید.
فونتین  (François Leterrier) شخصی است برون گرا. البته وقتی زندانی آلمانی ها هستی، چندان نمی توانی  برون گرا باشی! اما برون گرا در این جا بدین معناست که امید به فرار و آزادی دوباره داشته باشی و برای دستیابی به آن تلاش کنی. به نظر نمی رسد برسون قصد داشته که فونتین را یک شخصیت دوست داشتنی معرفی کند. فونتین اصلا دوست داشتنی و بیننده پسند نیست. او مانند حیوانی رفتار می کند که به واسطه ی غریزه اش به آزادی می اندیشد و سرشار از زندگی است. زندانی سیاسی یا جنگی یا ایدئولوگ هم نیست. چه بسا یک جاهل هرزه گرد هم بیک محکوم به قتل گریخت - رابر برسوناشد. شاید اگر مدتی با صادق هدایت رفت و آمد می کرد، هدایت او را در جرگه ی رجاله ها طبقه بندی می کرد. مانند حیوانی که آهسته زمین زیر حصارش را خالی می کند به زندگی بیش تر می اندیشد. تا چارچوب ها و چهاردیواری ها را پشت سر بگذارد و در کنار ریل قطار آرام قدم بزند.
بر همین منوال، فرانسیس  (Charles Le Clainche)شخصیت جوانی که در اواخر فیلم به سلول فونتین می آید و در فرار با او هم کاری می کند هم استعاره ای از برادر موسی، ابراهیم یا چنین چیزی را ندارد. اصلاً پر واضح است که ما در این فیلم با هیچ تیپ امام زاده ی علیّه السلام و درستکاری سر و کار نداریم. اما با تمام این حرف ها آن ها سرشار از زندگانی اند.
در ماجرای (واقعی) فیلم تعارض های مرسوم را هم بدون گوشه کنایه و مخفی کاری می بینیم. مقابله ی ماتریالیسم و مذهب گرایی. اورسینی (Jacques Ertaud) و فونتین با یک محکوم به قتل گریخت- رابر برسونهم کاغذهایی رد و بدل می کردند. فونتین از پیدا کردن قاشقی بر دیوار های بازداشتگاه ابراز خشنودی می کند. تا با آن در زندان را آرام بتراشد و راه آزادی را هموار کند. و اورسینی (زندانی رو به رویی ناکام) از پیدا کردن یک کتاب مقدس در زندان خوشحال می شود. در کاغذ هایی که بین این دو شخصیت رد و بدل می شود، فونتین به اورسینی نقشه های فراری را که با دید واقع بینانه ی خود طراحی کرده بود را می دهد و اورسینی صفحات دعای کتاب مقدس را جدا می کند و به فونتین می دهد. اورسینی به کاغذهای فونتین توجه لازم را نمی کند. و فونتین نیز کاغذ های کتاب مقدس را پاره می کند. حربه و چنگکی که فونتین با آن موفق به فرار می شود واقع بینی و محاسبه های طولانی و دقیقش است. اما پنداری دعا های کتاب مقدس و فرشته های الهی پشت و پناه اورسینی ای بودند که موقع فرار طنابش پاره شد و روز بعد اعدامش کردند. اصلا نیازی به نقد ذره بینی ندارد که به عقیده ی برسون (همان طور که در واقعیت اتفاق افتاده بود) ماتریالیسم از مذهب قابل اطمینان تر است.
 هسته ی هلو را با دندان نمی شود شکست. با آجر و سنگ هم نمی توان. اما در فصل بهار دانه ی کوچک و ضعیف درون هسته آرام آرام هسته ی چوبی را از هم باز می کند و جوانه ی نازک و ظریفی بیرون می زند که روزی درختی تنومند خواهد شد. این چنین است که آزادی بر دیوار ها و درهای ضخیم زندان و نگهبان های آلمانی چیره می شود و زندگی ادامه دارد...

                                                                                         انیس
پروفایل فیلم

دانلود فیلم: Part1P2, P3, P4, P5, P6, P7, P8, P9, P10, P11, P12, P13, P14, P15

پسورد: www.AvaxHome.ru

نوشته شده توسط سوشیانس و انیس در 7 PM |  لینک ثابت   •