چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
حاتمی کیا، حاتمی کیا نیست

هرچه فکر کردم دیدم برای نوشتن از حاتمی کیا هیچ راهی بهتر از مقایسه ی یکی از نه شاید بهترین اما پرآوازه ترین ساخته هایش یعنی "آژانس شیشه ای" با آخرین ساخته ی باز هم پر آوازه اما آشفته اش "به نام پدر" نباشد تا بلکه بتوان او را از جایگاه اسپیلبرگی اش در سینمای ایران پایین بیاوریم و دیگر فراموش کنیم که کارگردان خوب سینمای جنگمان زنده است و باز هم فیلم می سازد! حاتمی کیا دیگر آن حاتمی کیای "دیده بان"، "مهاجر"، "از کرخه تا راین" و "آژانس شیشه ای" نیست. مهم نیست دیدگاه فکری اش چه تغییری کرده مهم این است که خلاقیتش در نویسندگی و کارگردانی سینما به جای پیشرفت، نزول بسیار کرده و چه بسا خودش هم این را دریافته که در آخرین ساخته اش "به نام پدر" بسیاری از ایده های داستانی و تصویری سلف موفق خود –چه در گیشه و چه در میان منتقدین- یعنی "آژانس شیشه ای" را به شکل نازلی تکرار می کند. 
اگر "آژانس شیشه ای" صریح ترین بیانیه ی سینمایی حاتمی کیا بود که با وجود پیام های صریح بسیارش در دام شعارگونگی و پیام دهی مستقیم گرفتار نشده بود و واقعاً داستان داشت و روایت خوب و مهم تر از همه شخصیت های پرداخته شده و قابل باور، حالا "به نام پدر" به جز شخصیت نسبتاً خوب راحله و طرح اولیه ی خوب داستانی هیچ ندارد. نه روایت خوبی دارد نه پرداخت خوبی و نه شخصیت هایی پذیرفتنی بلکه فقط و فقط بیانیه ی شعارزده ی اخیر حاتمی کیاست که از زبان هر شخصیتی که گنجایشش را داشته و نداشته مستقیماً قرائت می شود: "جنگ تمام نشده"، "آتش بس پایان جنگ نبوده"، "نسل سوم ادامه دهنده و قربانی جنگ نسل قبل است"، "دوره دوره ی جوان هاست و نسل جنگ نباید به جای آن ها تصمیم بگیرد و «امضا کند»" و... . البته آژانس شیشه ای هم خالی از پیام های آشکار نبود اما آن موقعیت و آن شرایط اقتضای همان «حرف زدن ها» را می توانست داشته باشد و مهم تر از آن، هر کس با شخصیت خاص خود سخن می گفت؛ حاج کاظم فرمانده ی جنگ بود و رفتار «مربی» گونه اش و تعیین تکلیفش برای دیگران متناسب با شخصیتش. عباس رزمنده ای روستایی، ساکت و بی ادعا بود و هر اعتراضی داشت به خود حاجی می گفت و طرف خطابش جز آن جا که تهمت کسب غنائم از جنگ می خورد هرگز جز حاجی نبود. رئیس آژانس، اعتراضاتش را با همان لحن مبادی آداب و رسمی ریاستش بیان می کنرد. پیرمرد سپید موی جمع به زبان شعر و ادبیات خرده می گرفت و بالاخره سلحشور هم با زبان گفتمان و منطق طعنه آمیز خود که با قیاس های ذهن حاج کاظم اصلاً جفت و جور نبود سخن می گفت. همسر عباس، دکتر بهمن، فاطمه، سلمان، اصغر، احمد و حتی تک تک مسافران دیگر آژانس هم برای خود شخصیت داشتند و این حقیقتاً از وجوه تمایز این اثر از دیگر آثار حاتمی کیا بود و اما "به نام پدر" نه تنها شخصیت هایش تیپیک و سطحی و تکراری اند و حتی "راحله" هم به نوعی تکرار همان "فاطمه" ی "آژانس شیشه ای" است که دیالوگ ها هم در دهنشان سنگینی می کند و به هیچ وجه مثل "آژانس شیشه ای" مخاطب را در سیر قضاوت و تصمیم گیری درست با خود شریک نمی کند بلکه از موضعی جزمی ادعا می کند و نظر می دهد و برای خودش می برد و می دوزد و همین "به نام پدر" را پر کرده از حرف و شعار و پیام و ادعای بی اثبات. اگر حاج کاظم "آژانس شیشه ای" ادعایی می کرد، سلحشور در مقابل با منطقی حرفش را پاسخ می گفت که تماشاگر هم تا پایان، درست نمی دانست طرف کدام یک را بگیرد اما حبیبه ی "به نام پدر" هرچه می گوید وحی منزل است و پدر هم که قرار است جبهه ی مقابلش باشد، فقط تحت تاثیر قرار می گیرد و نادم می شود!
"فاطمه فاطمه" گفتن های حاج کاظم در "آژانس" با آن لحن صدای دلنشین پرستویی مشخصه ی کلامی موفق "آژانس" شده بود و حالا به گونه ای تکراری که بازی پرستویی هم به این تکرار دامن می زند در "به نام پدر" تبدیل شده به "راحله راحله" گفتن های بی روح ناصر. آن هم چه اسمی، راحله که هم وزن و هم آهنگ همان فاطمه است و این تکرار مبتذل هیچ اثری ندارد جز بی اثر کردن آن "فاطمه فاطمه" ی موثر "آژانس شیشه ای" چراکه رابطه ی کاظم و فاطمه با آن چفیه و پلاک ارسالی فاطمه و یکی دو دیالوگ ابتدای فیلم به طور کامل و کافی تصویر شده بود و رابطه ی ناصر و راحله اما فقط در حد یکی دو دیالوگ سانتی مانتال احساسی تلفنی نشان داده شده است و تا پایان هم بیشتر مورد تاکید درست قرار نمی گیرد. از فیلمنامه نویس با سابقه ای چون حاتمی کیا واقعاً بعید است این همه دیالوگ ها و رفتارهای کلیشه ای و تکراری در کارش دیده شود. به عنوان مثال بهانه ی حبیبه برای ماست مالی کردن ایما و اشاره هایش در صحنه ی کاوش باستانی در تپه که درد و گرفتگی عضلات عنوان می شود دیگر واقعاً از فرط تکرار غیر قابل تحمل است و یا صحنه ای که ناصر، ویلچر را وسیله ی خروج پنهانی از فرودگاه قرار می دهد، دم دستی ترین و کلیشه ای ترین ایده ای است که به ذهن هر فیلمنامه نویسی در این موقعیت می رسد که بارها هم مورد استفاده قرار گرفته است.
پرویز پرستویی در "به نام پدر" نه تنها نمی تواند بازی موفق قبلی اش در آژانس شیشه ای را –با همه ی شباهت های بازی به رل شخصیت حاج کاظم- تکرار کند و در دام کلیشه فرو می افتد. مصداق کلیشه، ناراحتی های پی در پی اوست که فقط با دست به پیشانی بردن و حد اکثر سر به دیوار زدن القا می شود و تلاش متفاوت دیگری برای بهتر جلوه دادن حالت صورت نمی گیرد.
"به نام پدر" بیش از حد احساسی، آزاردهنده و باورناپذیر است. گویی می خواهد به زور نک ناله ی حبیبه و موسیقی صحنه هم شده اشک تماشاگر را درآورد درحالی که بازی گلشیفته فراهانی هم مثل پرستویی به خوبی گذشته اش نیست. برای مثال، یک صحنه ی ناله و درد ترانه علیدوستی در فیلم "من ترانه پانزده سال دارم" در بیمارستان می ارزد به همه ی ناله های بچگانه و اغراق آمیز گلشیفته در این فیلم چنانچه واکنش ساده اما عمیقاً تاثیرگذار پرستویی در"آژانس شیشه ای" پس از شهادت عباس که فقط سرش را شل و ول روی صندلی هواپیما رها می کند می ارزد به همه ی ناراحتی های اغراق آمیزش با تکیه دادن سرش به دست و دیوار و ... در "به نام پدر"
که فقط تاثیر معکوس دارد و بس.
تقلید ناشیانه همیشه بد بوده و هست و بدتر از همه آن جاست که این تقلید از خود باشد نه از دیگری. دیگر داستانی به سادگی و زیبایی و مفهوم والای دیدبان تکرار نخواهد. دیگر خبری از آن تنها معجزه ی قابل باور سینمای ایران یعنی هدایت کور هواپیمای فیلم مهاجر نیست. دیگر جانباز شیمیایی محبوب و مظلومی که معنای واقعی "قربانی" باشد و فریادش را جز در کنار راین و تنها با خدای خویش آشکار نسازد در سینما نخواهیم دید. دیگر از آن ذهن خلاق و عاشق کارگردان محبوب این فیلم ها خبری نیست و زمان همه چیز را با خود برده است. ذوق و قریحه را بیش از همه.
ای کاش سازنده ی این ساخته ها دو تن بودند نه یک نویسنده و کارگردان واحد به نام "ابراهیم حاتمی کیا" که دیگر سبک منسجم و قدرتمند و واحدی برای کارگردانی ندارد و تنها به خاطر اسمش جایزه ی اول جشنواره ی فجر نصیبش می شود و ما اما نه با دیده ی تحسین که دیگر به دیده ی تحقیر بر او و فیلم ها و جایزه هایش خواهیم نگریست؛ که حاتمی کیا دیگر حاتمی کیا نیست.
آزاد (نویسنده ی مهمان)

