چهارشنبه یازدهم مهر 1386
آقای کیمیایی لطفا برای ما فیلم بسازید!
.jpg)
قبل از اینکه از کیمیایی بگویم لازم می دانم از انیس عزیز تشکر کنم که مرا در این پروژه سهیم کرد و یک عذر خواهی هم بابت اینکه مطلبم را با یک تاخیر یک ماهه برایش فرستادم .البته این تاخیر تقصیر صاحبان تنها سینمای شهرمان بود که فیلم رئیس را خیلی دیر اکران کردند. بهر صورت دلم می خواست آخرین ساخته ی او را ببینم و بعد از او ضد پوستر بسازم . اما حال که رئیس را دیده ام فکر می کنم بهتر بود که طبق همان نگاه قبلیم از کیمیایی بگویم بدلیل اینکه متاسفانه یا خوشبختانه رئیس علیرغم همه ی ضعفها و ایراداتش بر دلم نشست.خودم هم نمی دانم چرا؟ ولی این اتفاق افتاد! حتی این بار منتقد همیشه طرفدارش یعنی جناب جوا
د طوسی (در مقاله ی مرام یعنی من! مجله فیلم شماره 365 ) هم نتوانست ساکت بنشیند و به به و چه چه کند و بالاخره دست به یک انتقاد اساسی زد. اما به اعتقاد من فیلم رئیس حداقل در مقایسه با دو ساخته ی قبلیش نمره قبولی می گیرد. در حقیقت چند سالی بود - از اعتراض به بعد قریب به 7 سال- که از او فیلمی ندیده بودم که حداقل بتواند دیالوگ های همیشه تاثیرگذار سینمایش را داشته باشد و ذهنم را درگیر کند. اما در رئیس تاثیر دیالوگ ها آنچنان بود که در حین تماشایش دفترچه ام را درآوردم و چند تایی از آنها را یادداشت نمودم:
ظرفیت من این رفتار تو نیست...قرار نیس همه ی آدما شکل اسمشون باشن...تو نئشگی رو با ماشی بابات رفتی من خماری و پیاده رفتم...عشق آدم با زن آدم فرق داره عشق هیچ وقت ناموس مرد نمیشه ولی زن ناموسه...
و دیالوگ هایی از این دست که هر چند برخی از آنها به پیشبرد فیلم کمکی نمی کنند و فقط جهت تخلیه ی عقده های کارگردان ادا می شوند اما تاثیرشان حتی در ذهن تماشاگر عام محدود به زمان فیلم نیست.
در رئیس بروشنی دیده می شود که علیرغم تلاش کارگردان باز هم محتوی در خدمت فرم است و باز هم کیمیایی از لحاظ داستانی نمی تواند آنطور که باید موفق عمل کند اما به لحاظ تکنیکی و فرمی بی نقص است. شاید اگر به فیلمنامه ی اصلی رئیس- که با آنچه الان می بینیم کاملا متفاوت بود- مجوز ساخت داده می شد٬ رئیس آن می شد که انتظارش را از کیمیایی داشتیم . اما متاسفانه کیمیایی که در این سالها با این سیستم سازش پیدا کرده و براحتی تن به ساخت آنچه نمی خواسته داده ، این بار هم با عوض کردن فیلمنامه موفق به دریافت مجوز ساخت می شود و در نهایت رئیس چیزی می شود که می بیبنیم. ضعف در فیلمنامه، بی دقتی در پرداخت به جزئیات و روابط علت و معلولی و در نهایت عدم وسواس کارگردان در بازی گرفتن از برخی بازیگران نقشهای فرعی مثل آرش و طلا ،همه از اشکالات غیر قابل انکار فیلم هستند. در برخی صحنه ها نیز کوتاهی تدوینگر را شاهدیم که با حذف نکردن دیالوگ های زائد و کشدار به ریتم فیلم لطمه زده است. مثل سکانسی که آرش با زنی برای ربودن طلا راهی شمال می شود و در طول مسیر در ماشین حرف هایی بینشان رد و بدل می شود که کاملا به داستان فیلم بی ربط است. قرینه این سکانس هم در انتهای فیلم است که رضا و سرهنگ جاوید در حال رفتن به مهمانی رئیس هستند که چقدر خوب می شد اگر اینجا دیالوگ هایی آنهم از نوع نوستالژیکش را از آنها میشنیدیم (شاید از ابتدا هم دیالوگی نبوده ولی بعید است)تا صحنه ی تصادف جلوه ی بهتری پیدا می کرد که حداقل می توانستیم کمی از مجروح شدن آن دو رفیق قدیمی و بویژه سرهنگ ناراحت شویم اما متاسفانه فقط یک ماشین را در جاده می بینیم و بعد هم یک تصادف بی معنی سر هم بندی شده و نه چیز دیگری...
از رئیس که بگذریم باید درباره ساخته قبلی او یعنی حکم بگویم. راستش این فیلم آنقدر آشفته بود که نمی دانم واقعا به کجایش می توان ایرادی نگرفت.حکم برای من که روزگاری تشنه ی دیدن فیلم هایش بودم یک شکست کامل بود٬ بطوریکه پس از آن و تا قبل از دیدن رئیس تقریبا از کیمیایی منتفر شده بودم و از خودم هم برای اینکه زمانی فیلم ساز محبوبم بود خجالت می کشیدم.هر چند که حکم را یک بار بیشتر ندیدم و آنهم در شرایطی که درپایان فیلم که به عقیده ی من بهترین سکانس فیلم بود برق سینما مشکل پیدا کرد و پس از چند بار خاموش و روشن شدن تصویر فید شد. در حکم تعدد شخصیت ها و وجود شخصیت های زائد و اضافه ای مثل سهند و از آن بدتر نامزد او یعنی دریا٬ نداشتن خط داستانی مشخص و نشان دادن آدمهایی که نه تنها در ایران بلکه نیست در جهان می نمایند ؛ مثل حد میثاق و جلال و دار ودسته اش و حتی تیتراژ مضحک و خنده دارش به نظر کاریکاتور بسیار بچه گانه ای از فیلم سر آلفردو گارسیا را برایم بیاورساخته ی سام پکین پا بود.شخصیت محسن که ملغمه ای از جف کاستلوی سامورایی و مایکل کورلئونه ی پدر خوانده بود به هیچ وجه پروتاگونیست قابل توجه ای نبود و حتی تیپ یک دانشجوی اخراجی عاشق و آدمکش هم نتوانسته بود در آورد چه برسد به شخصیتش.
تا بحال هیچ سکانسی در سینما به اندازه ی سکانس مهمانی حکم و آن خنده های مشمئز کننده ی آدمهایش آزار دهنده نبوده و روی اعصابم تیغ نکشیده است(دیالوگی از رئیس). در کل حکم بی هیچ تعصبی فیلمی بود با بازیگران خوب اما فیلمنامه ای بسیار ضعیف و کارگردانی متوسط.
سربازان جمعه که مانند سایر فیلمهای کیمیایی اسمی بزرگتر از خود فیلم دارد نیز تمام انتظارات 4 ساله ای را که طرفداران کیمیایی بعد از ساخت اعتراض وخروج از کشور از او داشتند ٬نادیده گرفت و در واقع نابود کرد. فیلم کاملا بی خاصیتی بود که انصافا تماشایش تحمل و صبر زیادی می طلبید .
اما اعتراض کیمیایی را هنوز می توان دوست داشت هر چند تاریخ مصرف دارد. اما حرف ها و صحنه هایی را نشان می داد که حتی در آن شرایط نسبتا باز سینما هم کمتر کسی جرئت نشان دادنش را داشت(مثل صحنه های درگیری در کوی دانشگاه در 18در تیر78) و در واقع می توان آنها را بسان سندی از آن دوران تلقی کرد لذا از این حیث اعتراض با ارزش است. همچنین موسیقی فوق العاده و گوش نواز مجید انتظامی و بازیهای بسیار خوب بازیگران خصوصا داریوش ارجمند از نکات مثبت این فیلم بودند.
مرسدس که اگر آن پایان هندی وارش را نمی داشت شاید فیلم قابل قبولی می شد در کارنامه ی کیمیایی فیلم متوسطی است که البته شاید تنها حسنش معرفی چهره ای باسم محمد رضا فروتن باشد که از این فیلم به بعد توانست پله های ترقی را راحت تر طی کند و الحق هم که کشف خیلی خوبی برای کیمیایی محسوب می شود.
سلطان کیمیایی لحظه های ناب زیادی دارد و بازی های خیلی خوبی نیز خصوصا از فریبزر عرب نیا شاهدیم اما آن مشکل همیشگی ضعف در فیلم نامه - علیرغم داشتن طرح داستانی جذاب – را دارا می باشد. به نظرم شخصیت سلطان یا همان کیومرث ٬دوست داشتنی ترین شخصیت کیمیایی در فیلم های بعد از انقلابش است. حسن دیگر سلطان معرفی چهره ای دیگر بنام هدیه تهرانی است.
ضیافت که یک فیلم کاملا سفارشی و نچسبی بود و در فضایی ساخته شد که گویا کیمیایی ناچار بود چنین فیلمی بسازد و شاید توبه نامه اش بعد از ماجرایش با سعید امامی باشد.
تجارت که فیلمی برخاسته از دل است ٬تنها فیلم کیمیایی است که در خارج ازکشور ساخته شده .ولی مثل تمام فیلمهایی که در غربت ساخته می شوند همان پیام کلیشه ای «بازگشت به وطن بهتر است» را القا می کند.
ردپای گرگ او هم که بدلیل سانسور بی رحمانه ای که بر او وارد شد بقول خود کیمیایی نه ردی از او ماند و نه گرگی.
در میان ساخته های دهه 60 کیمیایی فیلم هایی چون تیغ و ابریشم، سرب ،گروهبان و دندان مار به چشم می خورند که بغیر از سرب که فیلم قابل بحثی بود باقی شان دچار نوعی سردر گمی هستند. به نوعی کارگردان دغدغه ی اجتماعش را دارد اما زبانش از بازگویی دردها الکن است.
خط قرمز که تنها فیلم توقیف شده ی کیمیایی است را تا به امروز متاسفانه نتوانستم ببینم.
سفر سنگ او یک فیلم شعار زده و تحت تاثیر جو حاکم بر جامعه در آن روزهای انقلاب بود. فیلمی که مردم را به شورش علیه رژیم تحریک و تشویق می کرد.
غزل یک اثر اقتباسی قابل توجه است . نگاه جدیدی به مقوله ی عشق دارد و بعد از بیگانه بیا دومین و آخرین فیلم اوست که در آن عشق محوریت دارد.
و اما می رسیم به دومین شاهکار او یعنی گوزنها که بیشترین سهم اسطوره شدن کیمیایی بر دوش این فیلم است.
از گوزنها هیچ ایرادی نمی توانم بگیرم چون در حقیقت در توانم نیست. اما باید اعتراف کنم که گوزن ها اگر گوزنها شده و هنوز هم پس از گذشت 32 سال تماشایش حداقل برای من لذت بخش است ٬بیش از اینکه مدیون کیمیایی باشد وامدار بازی بهروز وثوقی است. در سراسر فیلم شاهدیم که حضور بهروز بر کلیت فیلم سنگینی می کند و قطعا اگر بازیگر دیگری جایگزین او می شد گوزنها در ردیف فیلم های متوسط بعد از خود قرار می گرفت و چنین جایگاه والایی نداشت. متاسفانه درگیری بهروز و مسعود پس از این فیلم منجر به جدایی آنها پس از 7 همکاری طی 10 سال شد.و پس از این فیلم کیمیایی دیگر نتوانست حرف اول را بزند.
فاصله ی قیصر تا گوزنها کیمیایی ساخته های دیگری دارد : رضا موتوری، داش آکل، بلوچ و خاک. که دو اثر خاک و داش آکل که اقتباسی بودند فیلمهای قابل تامل و به مراتب بهتری از دو تای دیگر بودند.
رضا موتوری را تنها بخاطر سکانس مونولوگ وثوقی و همچنین موسیقی منفرد زاده و صدای فرهاد می توان دوست داشت و نه چیزی بیشتر. چون در کلیت داستان یک شلختگی عجیبی به چشم می خورد. اما بلوچ که بیشتر اوقات همه و از جمله خود کیمیایی از ذکر نامش هم طفره می روند٬ فیلمی بود با ایده ای خوب و نگاه انتقادی جالبی که به جامعه ی آلوده ی شهری داشت٬ اما پرداخت کیمیایی به این ایده ی خوب بسیار ضعیف و بی دقت بود.
و اما قیصر که می توان تولد کیمیایی و همچنین تولد بهروز وثوقی نامیدش. فیلمی که ساختش درآن زمانه نوعی ریسک محسوب می شد٬ اما کیمیایی جوان این جرئت را داشت که دست به چنین کاری بزند. قیصر به یک سمبل تبدیل شد و داستانش هم به یک ژانر(انتقام شخصی). این اتفاق در سینمای ما کمتر رخ می دهد. اما کیمیایی توانست با استفاده از همان فرمول های آشنای فیلمفارسی فیلمی غیر عادی بسازد که هم مخاطب را جذب کند وهم به منتقدان نوید یک سینما نوین را بدهد. و در کل سمت و سوی سینما را از آن فیلم های آبکی و کاباره ای متوجه سینمای اجتماعی و شخصیت های ضد قهرمانش کند.
اولین ساخته ی او بیگانه بیاست که بوضوح نشان می دهد که کیمیایی قادر به ساختن فیلم عشقی نیست و اصلا این حرفهای رمانتیکی که درکل فیلم زده می شود و بیشتر شبیه به قصه های هندی است به او و سینمایش نمی آید. فیلم به حدی ضعیف است که درست در جاهاییکه کارگردان انتظار گریه را از تماشاگرش دارد صدای خنده ی بیننده می آید و خدا را شکر که کیمیایی خیلی زود این موضوع را فهمید و لحنش را عوض کرد.
علت اینکه سینما او را سر و ته یعنی از آخر به اول بررسی کردم٬ این بود که نمی خواستم سخنم در باره ی کیمیایی سیر نزولی پیدا کن دو از اوج به فرود برسد. آنچه در سینمای او این روزها مسلم است این است که در قبل از انقلاب برای مردم عادی کوچه و خیابان فیلم می ساخت و زبان آن ها خوب می فهمید . چون آدمهای دور و اطرافش را لمس کرده بود و در نتیجه قادربه درک شخصیت های فیلم هایش بود. مردم نیز در پاسخ به فیلم هایش روی خوش نشان می دادند و قیصر و سید قهرمان های افسانه ای آنهامی شدند.اما این روزها در حقیقت بیشتر برای خودش فیلم می سازد و دیگر نگاه و سلیقه ی مردم برایش بی اهمیت شده . آدمهایش ماشین های مدل بالا سوار می شوند٬ خانه های آنچنانی دارند و با تماشاگران بیگانه اند. در نتیجه مردم نیز دیگر از این سینما استقبال نمی کنند چون این آدمها را درک نمی کنند.
طوسی حق داشت که بگوید : چرا دیگه تو چشات عشق نیست؟!
مینا (نویسنده مهمان)
