تبليغاتX
پرده شیشه ای

سه شنبه هفدهم مهر 1386

نئونئورئالیسم

مقدمه:
صحبتی شد باز هم.
باز هم سوشیانس عزیزمان، پیشنهادی مطرح کرد که قابل ارتداد نبود.
بدونِ تعارف در ابتدا اسمش بود "اسطوره کُشی". بعد دیدیم عبارت "اسطوره کُشی" کمی نامهربان است. ما ایرانی ها هم که... کم برچسب تروریست و قاتل و بمب گذار انتحاری نخورده ایم. از طرفی کاری که ما قصدش را داشتیم کی می رسید به پای اسطوره کشی ای که محمد صنعتی از آن سخن می گوید؟نمی دانم چه وقت، یواشکی اسمش شد "اسطوره شکنی". بهزاد دوگوهرانی از آن طرف گفتند: اسم مناسب برای این طرح ، "تابو شکنی" است. امّا این عنوان هم کمی نا مأنوس به نظر می آمد برای خواننده ی وبلاگ. باز هم سوشیانس گفت، اسم این طرح را می گذاریم ضدّپوستر. شاید هم آنتی پوستر.
بنده هم که.... کور از خدا چه می خواهد؟ یک عینک دودی!... قبول ژوزپه تورناتوره کردم. (قبول کردیم مگر غیر از این است؟)
با پی گیری های دوگوهرانی عزیز، اکیپی جمع شدیم. راستی "اکیپ" نه. همان جماعت خوب است. جماعتی که هر کدامشان سازی برای خود می زنند. هر کس به سبک و طریق خود. امّا همه آمده اند که ساز کوبه ای و ضربی (ساز مخالف) بنوازند.
حالا چرا ساز مخالف؟ هدف چیست؟ قطعاً وبلاگ، آن هم این وبلاگ، مکانی برای مطرح شدن و اسم در آوردن نیست. تصورش هم خنده دار است. امّا دغدغه ی ما آن است که چرا گاهی پوستر ها و اسطوره ها نمی گذارند ما سینما را آن طور که باید دنبال کنیم.
برای مثال فیلمی که در آن آقایان: رابرت دنیرو ، اردوارد نورث و مارلون براندو! بازی کرده اند، قطعاً  بهتر و با ارزش تر از هر فیلم دیگری است. پس لابد لزومی ندارد دنبال فیلم دیگری بگردیم. امّا کسی چه می داند؟ شاید همان قدر که فیلم امتیاز خوب نبود، فیلمی مهجور و گم نام مثل : (اسم نمی برم) شایسته ی تقدیر باشد.
ساز مخالف نواختن های ما، به منظور زدودنِ این سیاق پیش روی، در نهایت بی حاصل خواهد بود. امّا مهم نیست. ما ساز خودمان را می زنیم.
از طرفی، بیاییم و عرض یابی کنیم، آیا اسطوره های ما اصلاً صفاتِ اساطیری دارند؟! اصلا در این روزگار پست مدرن زده اسطوره بودن افتخار است؟ یا از خود بپرسیم آیا این آقایان، بایسته ی این همه حلوا حلوا و هوالحق شنیدن هستند؟ قطعاً این بزرگان در وبلاگ ها و منابع هر چند محدود به زبان پارسی، تا حدّ قابل توجهی مورد لطف نویسندگان و وبلاگ نویسان قرار گرفته اند. امّا اگر کسی بدش نمی آید ما یک صفحه ای از وبلاگک مان را به انتقاد از این اسطوره ها اختصاص دهیم.
در این میان، بنده، عمداً مؤلفی را هدف قلم ناشی ام قرار دادم که خود، شیفته اش هستم. با سینمایش خندیدم و گریه کردم. البته هدف من از نوشتن آن نیست که بگویم کم کسی است ژوزپه تورناتوره. بل منظور من این است که بگویم او شایسته ی خیلی بیش تر از این ها بوده. (هست)
کار تورناتوره برای ما، از سینما پارادیزو شروع شد و تا افسانه ی هزار و نهصد ادامه پیدا کرده. البتّه تا اطّلاع ثانوی فیلم های یک تشریفات ساده و لینینگراد هنوز در دسترس نیستند. و فیلم هایی چون پروفسور و اسب آبی هم هیچ وقت مطرح نبوده اند و مطرح نخواهند شد. (شکر خدا). لذا مانور بنده روی همین چند اثر مطرح تورناتوره خواهد بود.

1- نوسان در سرعت پرداخت فیلم:

داستان های تورناتوره، معمولاً روالی عادّی و قابل درک دارند. امّا دیده می شود که ناگهان سرعت می گیرند. سرسری عبور می کنند. از فیلم کنده می شوند و فیلم را هم ناقص جلوه می دهند. تورناتوره بیش از این که کارگردانی داستان سرا باشد مولفی وصف کننده است. اما ناگهان تصمیم می گیرد که توصیف را کنار گذارد و مبادرت به داستان سرایی محض می ورزد. برای مثال اشاره می کنم به وقتی که مالنا ناگهان از دستگاه به اصطلاح سیاسی سر در می آورد. یا صحنه هایی که در خلال آن ها سالواتوره در طی یک سال دوران خدمت نظامی اش، در پی گرفتن مرخّصی است. به زعم من، تورناتوره، در سینمایش تعداد زیادی شاه صحنه (سکان کارگردان) دارد که فیلم را به منظور ساختن این صحنه ها می سازد. این نما ها را با دقت و موشکافانه اجرا می کند. اما به قسمت های دیگر توجه لازم را نمی کند. به طوری که برای یک لحظه احساس می شود که ما پای سینمای مارتین اسکورسیزی نشسته ایم و سال ها و ماه ها و مراحل با عجله می گذرند!


2- بی وفایی به سبک:

آن طور که تورناتوره وانمود می کند، او پیش روِ سبک نورئالیسمونیکا بلوچی - ژوزپه تورناتورهت ایتالیایی ها است. و همان طور که به نظر می آید، او خود را شاگرد فلینی و دسیکا معرفی می کند، و البته وامی که سینمای تورناتوره از آمارکورد فلینی قرض کرده، غیرقابل انکار است.
نئورئالیسم، جنبشی است که در دهه پنجاه میلادی (بعد از جنگ جهانی دوم)و به منظور واکنش در مقابل شاخه های اکسپرسیونیسم (اکسپرسیونیسم پل- اکسپرسیونیسم اسب های رود آبی و اکسپرسیونیسم انتزاعی) - که مربوط به سینما و نقاشی آلمان همان دوران می باشد- و ابراز انزجار به این سبک و مسلک آلمانی اغراق گرایانه پدید آمد. این سبک مرتبط با به کارگیری تصاویری واقع گرایانه از زندگی روزمرّه و به هدف احیای فرم های فیگوراتیو طبیعت گرایانه، ملهم از روح تازه ی عینیت گرایی تجسّم غیبی می یابد.
تورناتوره در طول فیلم سینماپارادیزو بسیار وفادار به این سبک است. امّا این وفاداری از هر اثر به اثر دیگر رنگ می بازد تا جایی که ما در این سینما، با شخصیت های اکسپرسیونیسم و اغراق نما مواجه می شویم. مثل سه برادر یاغی فیلم ستاره ساز (که پهلویی به هفت سامورایی کوروساوا هم می زند) یا وکیل مزدور و سو استفاده گر در فیلم مالنا.

دیگر خصوصیت نئورئالیسم ایتالیا این بود که در آن هیچ چیزی مطلق نیست. هیچ واقعیتی در سینمای نئورئالیست ایتالیا یکه و صریح نیست. اما در سینمای تورناتوره مولف و مولفه ها  به سوی بیننده هجوم می آورند- او را محاصره کرده  و عقیده یا احساس مورد نظر خود را با ترفند هایی مثل استفاده از موسیقی فیلم یا نما بندی های خلاقانه خالق اثر به او می خورانند. از این رو وقتی ما بیننده ی فیلم تورناتوره هستیم فقط باید احساسی را داشته باشیم که مولف می خواهد.   

3- لوکیشن های تکراری:

البتّه اگر بگویم که تورناتوره سه فیلم از مطرح ترین آثارش را در یک لوکیشن ساخته، نمی تواند ایراد قابل قبولی باشد. اما برای بیننده ی خاص که فیلم های این کارگردان را به صورت مجموعه دنبال می کند، شاید جلوه ی کار کمی از کار بیفتد.
سیدفیلد می گوید: سینما عنصری است که از خطاری چشم پدید می آید. چند عکس در کنار هم با یک سرعت منظم به نمایش در می آیند و چشم انسان آن را تصویری متحرک احساس می کند. همین طور فضاسازی ها که می توانند ساختگی باشند و بیننده را گول بزنند.
از این رو تصاویر مستند بر تصاویر ساختگی ارجحیت پیدا می کنند و البته خاطر نشان می کنم که استفاده از تصاویر طبیعی یکی از ابزار هایی است که نئورئالیست ها از آن سود می برند و تورناتوره از آن بهره نبرده است.
و وقتی بیننده فضای ارائه شده را باور نکند، وقتی بداند که آن خانه ها دروغی اند، و کسی در آن ها نفس نمی کشد، شاید... شاید تاثیری که باید را از فیلم نگیرد. مخصوصاً اگر اتفاقی سیم میکروفون را برای لحظه ای در کادر دوربین جا گذاشته باشند.

4- طنزی که کمدی شد:

طنز آثار تورناتوره مخصوصاً در سینما پارادیزو و ستاره ساز بسیار ملموس و مأنوس است برای بیننده ی ایرانی. طنزی که شبیه به آن را پرویز صیاد در سینمای قبل از انقلاب ایران به تصویر می کشید. مردمان ایتالیایی ای که مثل ما می خندند، مثل ما می گریند، مثل ما تجمع می کنند و مثل ما غیبشان می زند. مثل ما دروغ می گویند و مثل ما عشق می ورزند... این طنز ایتالیایی که باز هم مثال های خوبش در آمارکورد فلینی یا آثار دسیکا فراوان است، طنز تلخی است که شناسنامه ی آن جامعه است.
طنزی که گاهی خودِ بدی است و گاهی بدی را به مسخره می گیرد. گاهی مذهب را خجالت می دهد و معمولاً خنده و گریه اش با هم است.
افسوس که این طنز در آثار تورناتوره رفته رفته، مضامین اجتماعی و جنبه های انتقادی اش را از دست داد. تا جایی که در افسانه ی هزار و نهصد به یک جور کمدی صرفا برای خنده مبدل می شود. به عبارتِ دیگر یک جور فانتزی!

5- جزئیات کلی، کلیاتِ جزئی:

همه می دانند. تورناتوره اهمیت وافری به جزئیات آثارش می دهد. اما گاهی به مسایل مهم تر کم لطفی می کند. قالب های داستان های تورناتوره از نزدیک بسیار جذاب اند. اما اگر کمی از دور تر به این مسایل نگاه کنیم، می بینیم دافعه ی خاصی دارند. او برای ارائه دادن توصیفات عالی بر روی جزئیات به تنه ی اصلی داستان هم صدمه می زند. برای این که مسایل کوچکی را در جای خود قرار دهد، مسایل مهم تری- که پیکره ی اصلی داستان و شالوده ی داستان هستند را به عقب هل می دهد.
مثال زدن برای این مقوله خود مقدمه ای می طلبد: عموماً در سینمای دهه ی پنجاه تا هفتاد، پدر عنصری است صبور، قوی و قابل ستایش. در مقابل مادر نقشی مترجع و پوچ دارد. در اواخر دهه ی هفتاد با عوض شدنِ دیدگاه موج نویی های فرانسه خصوصاً شخصِ ژان لوک گدار به زن، جایگاهِ زن در سینما ارتقاع می یابد تا جایی که در دهه های هشتاد و نود، با تاثیر ژرف آثار بزرگانی مانند آندری تارکوفسکی و تئوآنجلوپلوس، مادر قداستی ویژه به خود می گیرد.
در اواخر فیلم سینماپارادیزو این تقدیر از مادر به شکل آشکاری عرض اندام می کند. پدر که همان ابتدای فیلم با مفقودالاثر معرفی شدنش، توصیفی از جوّ ایتالیای بعد از جنگ دوم جهانی ارائه داد و از طرفی به عظمت کهربایی مادر افزود. (البته با وجود نفوذ شخصیت آلفردو  اصلاً صلاح نبود که حرفی از پدر به میان آید!) پسر هم که گل سر سبد داستان بود. اما خواهر در این فیلم چه نقشی داشت؟ اصلاً اسمش چه بود؟ از کجا آمده بود آمدنش بهر چه بود؟ چه قدر در فیلم مورد لطف و توجه سینماگر و بیننده واقع شد؟ آیا خواهر چوب لباسی بود؟ آیا آیینه ی دق بود؟ اصلاً کی بزرگ شد؟ کی عاشق شد؟ با چه کسی ازدواج کرد؟ آیا می توانیم مظنون باشیم که تورناتوره در سینماییش فقط به شخصیت پردازی مردهایش علاقه نشان می دهد و از زن ها استفاده ی ابزاری می کند؟ شاید نه. چون مادر سالواتوره ی سینما پارادیزو، و بیتا در ستاره ساز، کارکترهای زن دوست داشتنی ارائه شده از این مولف بودند. اما جالب است. در سینما پارادیزو کارگردان به سیاهی لشکرهای سالن سینما پارادیزو که یکی تف می اندازد و یکی همیشه خواب است و آن یکی به فاحشه گری می پرسینما پارادیزو- ژوزپه تورناتوره دازد خیلی بهتر رسیده تا به توصیف یکی از اعضای خانواده ی سالواتوره که باید مهم تر باشد و بعید بود که از چشمان تیز بین و ریز بین نابغه ای چون تورناتوره جا بنماند.
بله . داستان از این قرار است که پسری عاشق پیشه و احساساتی مادرش را ترک می کند. اما مگر با عقل جور در می آید که پسری با این خصوصیات مادرش را تنها بگذارد؟ پس لازم است که مادر تنها نباشد تا کارکتر سالواتوره نیز خدشه دار نشود. بنابراین همان بهتر که یک عدد خواهر در جوار این مادر باشد تا در دوران کهولتش مراقب او باشد و برای او شماره ی تلفن پسرش را برایش بگیرد.

6- کاکتر نویسی غیرعادی و نا مأنوس:

تورناتوره، در ابتدا، آدم های فیلم هایش را تیپ معرفی می کند. اما ناگهان شکل کارکتر پیچیده ای را به آن می دهد. باز هم مثال: جو در فیلم ستاره ساز.... چه طور شد که جو هوس باز و پول پرست در اولین برخوردها با بیتا، دختر باکره ی دیر ، رفتاری خداگونه و خیرخواهانه پیشه می گیرد؟ یا.... چه طور سالواتوره ی احساساتی و خون گرم مهاجرت کرد و سی سال هیچ خبری از خانواده اش نمی گیرد؟ وقتی هم که بر می گردد چهره ای سنگی و سنگین دارد. اما باز هم مجبور است سالواتوره باشد. این نوع شخصیت پردازی منسوب به لوییس بونوئل است. اما باید توجه داشت که سبک تورناتوره با سبک بونوئل رابطه ای ندارد. مگر زمانی که باز هم تقلید کورکورانه ای از فدریکو فیلنی فیلم هشت و نیم صورت گیرد.

7- بی منطقی در داستان:

هیچ کس، منکر زیبا بودنِ فیلم های تورناتوره نمی شود. بینننده آن قدر از تماشای فیلم لذت می برد که وقتی از پای آن بلند می شود دیگر اشک ندارد که بریزد. دیگر نایی ندارد برای خندیدن و دیگر تخمه ای نیست برای شکستن. بیننده آن قدر از تماشای فیلم لذت برده که اصلا جرات نمی کند بعضی سوال ها را از خود بپرسد. مثلا: من تا  دو هفته بعد از تماشای سینما پارادیزو جرات نکردم از خودم بپرسم که آلفردو رو به موتی که سالواتوره او را در نوجوانی خدانگه دار گفت چه طور سی سال دیگر زنده مانده بود؟ یا در آن شلوغی سینما پارادیزو مخروبه در انتهای فیلم سالواتوره ی میانسال چه گونه توانست از میان صدها ورق کاغذ آن قدر سریع، کاغذی را پیدا کند که النا پشتِ آن سی سال قبل برای او پیغامکی نوشته بود؟
این جزییات مهمل باعث می شود که صداقت کارگردان اصالت خود را از دست بدهد و بیش تر از حدی قابل باور نباشد. وقتی کارگردان می گوید عشق عشق باور نکنیم. وقتی می گوید مرگ مرگ باور نکنیم. وقتی می گوید گرگ گرگ باور نکنیم!

8-امانت ناداری:افسانه ی هزار و نهصد- ژوزپه تورناتوره

کمی از افسانه ی هزار و نهصد : اثری که تورناتوره را از تورناتوره بودن اندخت. وقتی صحبت از واژه ی "افسانه" می شود، دو جور ذهنیت پدیدار می شود.
اول: صحبت از جلال و شکوه است و اساطیر و ارجاعاتی به ادبیاتی غنی که اگر همه چیز نباشد هیچ چیز نیستند.
دوم: وقتی اسم از افسانه می آید به این معنی است که ما با یک مشت دروغ فراموش شدنی سر و کار داریم. از همان دسته قصه هایی که وقتی بچه ها از شنیدنشان می ترسیدند مادر بزرگ ها به آن ها می گفتند: نترسید این ها همه ش افسانه ست! این مورد دوم  گوارای طبع مخاطب جوینده نیست و متاسفانه افسانه ی هزار و نهصد از این قبیل افسانه ها است.
افسانه ی هزار و نهصد بر اساس یک افسانه ی مدرن ایتالیایی ساخته شده. یک داستان هفتاد صفحه ای، شاهکاری از السکاندر باریکو. با عنوان اصلی نووه چنتو. (به معنی عدد هزار و نهصد در زبان ایتالیایی) که تورناتوره سعی به بازسازی این کتاب در مدیوم سینما داشته.
اما (باز هم اما!!!) فیلم ساز آن طور که می بایست نتوانست به آفرینش این شخصیت بپردازد. از انتخاب نامناسب بازیگر نقش اول تا کاکترنویسی عقیم  و معیوب شخصیت نووه چنتو باعث شد که اثر تورناتوره (مخصوصا در قیاس با کتاب) نچسب و باسمه ای به نظر آید. البته که کارگردان حق دارد به عوض کردن داستان مبادرت ورزد تا بتواند ادبیات را در قالب سینما بازسازی کند. به هیچ کس هم مربوط نیست. اما درد از جای دیگری ست. برای مثال ده ها جور کارتون و انیمیشن و سریال و فیلم و تئاتر منسوب به شخصیت رابین هود ساخته شده که بیش تر آن ها داستانی مستقل دارند. داستانی بی ربط به آن چه السکاندر دوما نوشت و ذبیح الله منصوری به فارسی ترجمه کرد. اما سوای داستان، شخصیت و کارکتر رابین هود در همه ی این آثار یکی است. دزد پانکی که از لرد ها می دزدد و به بینوایان کمک می کند. تیر اندازی اش بی نقص است و...
و چیزی که آزار دهنده بود این است تورناتوره کارکتر نووه چنتو دوست داشتنی باریکو را خراب کرده است.

9- تزریق زورکی عشق:

بعله... می گویند، آقای تورناتوره می گوید که معشوقه ای داشته که تمام جوانی در وصال و بی اعتنایی او سوخته. سینما پارادیزو را هم ملهم از همین عشق ساخته. آن خانم محترم بعد ها سینما پارادیزو را تماشا کرده و در سنین میانسالی به تورناتوره روی خوش نشان داده و دوستان ساده ای برای هم شده اند که ما بقی  به ما مربوط نیست. این محفل جای این مهملات نیست. ولی صحبت از این پیش می آید که اگر یک کارگردان - یک مولف-  روزگاری "شکستی عشقی" (عجب اصطلاح خسته کننده ای است این عنوان) داشته، آیا می باید همیشه این المان را در آثارش منعکس کند؟ آن هم مولفی که دم از اجتماعی بودن می زند! آن هم به چه قیمتی؟ تورناتوره به این دلیل در ترسیم افسانه ی هزار و نهصدش به زانو در آمد که می خواست چند هندوانه را با یک دست بر دارد. وفاداری به سینما ، وفاداری به داستان ، وفا داری به نویسنده ی کتاب ، تزریق عشق و... باعث شد افسانه ی هزار و نهصد یک اثر معمولی و شاید ضعیف جلوه داده شود. زیرا تورناتوره هیچ کدام از رسالت هایش را در این فیلم تمام و کمال به پایان نرسانده است. حتی عشقی که به سماجت و پافشاری کارگردان عاشق پیشه شروع شد نیمه کاره و لنگ در هوا به تعلیق در آمد و تا پایان فیلم فراموش شد.
 هزارو نهصد باید شخصیتی باشد  از آن قبیل افراد که یکی از توانایی هایشان کور است و در عوض در یک موضوع دیگر نابغه اند.
نووه چنتو باریکو شهوت و احساس عاطفی به جنس مخالف (و هیچ داستانی مربوط به این قضیه) ندارد اما یک نابغه ی پیانو است. در حالی که هزار و نهصد تورناتوره کاملا هیچ کدام نیست.

10- روایت:

غالبا داستان های تورناتوره در قالب فلش بک روایت می شوند. تکنیکی که دیگر از مد افتاده. کم تر کارگردان مبتکری از آن استفاده می کند. تارکوفسکی از آن برای تداعی احساسات و معانی استفاده می کرد. برگمان و آنجلوپلوس هم که از آن به شکل قدیمی خود استفاده نمی کردند. مثل وقتی که پیرمرد فیلم توت فرنگی های وحشی در همان کالبد پیرش خود را در کنار معشوق دوران جوانی اش می بیند.
اما تورناتوره از فلش بک برای توصیف و تعریف داستان هایش استفاده می کند که تکنیکی است کهنه و دستمالی شده. در همین حین، بعضی از همین آثار تورناتوره (مثل مالنا و افسانه ی هزار و نهصد) از روایت اول شخص ID تعریف می شوند. بنابراین در این آثار باید تنها به توصیف و تعریف صحنه هایی پرداخته شود که اول شخص مفرد (راوی داستان یا فیلم) در آن ها حضور و وجود فیزیکی داشته باشد. این همان ایرادی است که از برادران کارامازوف داستایوسکی هم گرفتند. که چرا قسمت عمده ی کتاب در روایت دانای کل نوشته شده و چند فصل آخر به بیان راوی ای که خودش همه چیز را دقیقا نمی داند؟ و البته شرایط لازمی هم در این داستان ها وجود ندارد که آن ها را با ترفندی به چیزی مثل "جریان سیال ذهن" یا چنین فرم هایی ربط دهیم. و این می تواند از دید بیننده - مبهم باشد. (می تواند هم نباشد)

موخره:

این همه را گفتم که بهستاره ساز- ژوزپه تورناتوره چه چیزی دست یابم؟ این همه سر و صدا و زنجموره و شیون برای چیست؟

می خواهم بدانم کسانی که انتقاد مرا به باد انتقاد خواهند گرفت می توانند منکر آن شوند که هر فیلمی که آقای تورناتوره می سازند ضعیف تر از فیلم قبلی است؟ دغدغه ی من این است، اگر تورناتوره سیر نزولی و روال فعلی خویش را پیش گیرد، اسم او بعد از مرگش در میان قلمبه سلمبه هایی مانند دسیکا، ویسکونتی، پازولینی، آنتونیونی، فلینی، روسلینی و دیگر فیلم سازان بزرگ و جاویدان ایتالیایی حل و گم خواهد شد. همان طور که اسم خواجوی کرمانی در میان حافظ و سعدی حل شد یا هزار مثال بی ربط دیگر.
اما ای کاش منتقدین بی انصافانه هر کدام از آثار تورناتوره را یک نیمچه آمارکورد فلینی تلقی نمی کردند
ای کاش سالواتوره و مالنا اگر رفتند هیچ وقت باز نمی گشتند.
ای کاش جو اگر دخترک را باز می دید فقط جنازه یا سنگ قبرش را می دید.
ای کاش ژوزپه تورناتوره ی بزرگ افسانه ی هزار و نهصد را - این افسانه ی ایتالیایی را - به زبان و منش امریکایی نمی ساخت و مسلک ایتالیایی آن را کم نمی کرد.
ای کاش اصالت از سینمای تورناتوره رخت نمی بست و خلوصش همیشه در حد سینماپارادیزو خاص می ماند.
ای کاش میزانسن های دیوانه کننده و شاهکار تورناتوره اسیر افکت ها و فیلتر های رنگی نمی شدند.
ای کاش آن جا به جایی های زمانی بی مورد در افسانه ی هزار و نهصد کار را لوس و لوث نمی کردند
و ای کاش سکان آخر این فیلم که نوازدنده ی ترومپ با هزار و نهصد آخرین گپش را می زند و اوج داستان نویسی السکاندر باریکو بود در فیلم تورناتوره این قدر ملال آور و کم شکوه و بی رنگ و رو از آب در نمی آمد.
ای کاش ای کاش ای کاش
داوری داوری داوری
در کار در کار در کار
می بود.

پی نوشت:

1- دوستان اگر نقص کار من را بگویند لطف می کنند. ممنون خواهم شد اگر چیزی از ایشان بیاموزم.
2- تعاریف مربوط به نئوریالیست با استناد از تعریف ارائه شده هارلود آزبورن و آندره بازن بود.

                                                                                         انیس

 فیلموگرافی ژوزپه تورناتوره

نوشته شده توسط سوشیانس و انیس در 7 PM |  لینک ثابت   •