تبليغاتX
پرده شیشه ای

جمعه نهم آذر 1386

بالكان و پديده فرهنگ عاريتي

آنچه بعد از تماشاي طنز شلوغ و در‌هم‌برهم –كه البته ويژگي مثبت و خلاقانه سينماي كاستاريكاست – كاستاريكا بيشتر در ذهن مي‌ماند، خنده‌هاي ابلهانه و دهانهاي تا بناگوش باز شخصيتهاي فيلم است. همان دهانهايي كه قرار است چيزي را به ما گوشزد كنند: خنده‌هاي مصنوعي متاثر از ذهنيت مصنوعي و از آن بديع‌تر دندانهاي مصنوعي؛ دندانهاي عاريتي طلا و نقره كه با بي‌نظمي تمام بر لثه‌هاي منزجركننده صاحبانشان رديف شده‌اند.

بله، اين كمترين ويژگي سينماي انتقادي_توصيفي امير كاستاريكا و به ويژه فيلم تاثيرگذار «گربه سياه، گربه سفيد» است. سينماي او در يك نكاه كلي و به عنوان آغازگر بحث، سينمايي از جنس نقد اجتماع و روايت تاريخي است. چيزي كه به ظاهر دغدغه هنرمندان بالكان است و به طور كلي، بيان معضلات اجتماعي و سياسي از طريق هنر آب ننوشيده هنرورزان اين خطه از كره زمين است. چنانچه هويداست و ذكر مجددش تكرار مكررات، نظامهاي ايدئولوژي و سياست‌زده و به خصوص آنهايي كه از مكتب استفاده‌اي فرمايشي و گزينشي دارند نقد و نگاه اصلاح‌طلب هنرمند را بر نمي‌تابند و با كمترين فرصت هنرمند دست به توصيف انگاره‌هاي درخود فروريخته خويش مي‌گردد. از بين اين انسانها، آنجلوپولوس و كاستاريكا بيشتر در چشم مي‌آيند، هر دو قلم انتقاد بر دست و چشم خويش قرض داده به دوربين نكته‌سنج تاريخ را گزينش كرده و نمايش مي‌دهند. تاريخ را مي گويند و بسط مي‌دهند و در جستجوي هويت ملي، سياسي و اجتماعي خويش –كشور خويش و فرهنگ خويش- دست به گريبان هنر مي‌گردند. اما كاستاريكا، هويت از دست رفته را مقرون بلاهت خنده‌دار –كه اين خنده را با ظرافت به گربه سياه گربه سفيد منتقل مي‌كند- كمونيسم و سوسياليسم مي‌داند. كاستاريكا چنانچه خود به زبان مي‌آورد و دو فيلم ابتدايي او يعني «آيا دالي بل را به خاطر مي‌آوري؟» (Do you remember dolly bell?) و «وقتي پدر به ماموريت رفته بود» (When Father was away on business) (دو همكاري تحسين برانگيز امير كاستاريكا و عبدالله سيدران فيلمنامه‌نويس) به خوبي نشان مي‌دهند، قصد دارد گرفتاريهاي بوجود آمده در اثر تفكر سوسياليستي را بررسي كند. در حقيقت، سينماي كاستاريكا سينمايي توصيفي است و نقد او از شرايط روز كشورش چه به لحاظ سياسي و چه از نظر اجتماعي بدون راهكار و كاركرد است. او طرح سوال مي‌‌نمايد اما راه حل ارائه نمي‌دهد؛ يا به تعبيري آگاه مي‌كند و انگشت بر نقطه ضعف مي‌نهد؛ ديگر تصميم‌گيري با مخاطب عام يا سياسي و دولتمرد اوست.

با اين توصيف، سينماي او شكل مي‌گيرد تا به گربه سياه... برسد. اين فيلم، طنزي در خور توجه در باب ناقص‌الخلقگي و بدون‌اصالت بودن فرهنگ وقت يوگوسلاوي از هم پاشيده است. فيلم در دوره از هم پاشيدگي يوگوسلاوي قدرتمند از نظر سياسي و بينش سوسياليستي‌اش تا قبل از جنگهاي داخلي صربستان و بوسني را به تصوير مي‌كشد و با نمادپردازيهاي مخصوص خودش دست به انتقاد از اين فرهنگ مغموم مي‌زند. كاستاريكا نشان مي‌دهد كه بوسني يا صربستان آن روزها مغلمه و آش مخلوطي از انديشه‌هاي ماركسيستي، فرهنگ غربي و حساسيتهاي مذهبي است، چيزي كه فرهنگ خنده‌داري توليد مي‌كند و دقيقاً طنزآميز بودن اين فيلم به همين دليل است. براي بالكاني‌ها (در آثار آنجلوپولوس يونانيها و در آثار كاستاريكا بوسنياييها) امريكا را مدينه فاضله غرب مي‌دانند. اما در اينجا كاستاريكا با ظرافت نشان مي‌دهد كه اين مدينه فاضله به ويژه از نگاه فرهنگ و جامعه به آنها به ديد وازده و پس مانده نگاه مي‌كند؛ در سكانسيهايي مي‌بينيم كه كشتي غربي پرتجمل با جشن و سرور و رقصهاي دونفره مخصوصشان از كنار آدمهاي فيلم مي‌گذرد و آنها را در حسرت و آروز غرق مي‌نمايد. از طرفي مساله رسانه و تبليغات كه دستاورد و نهانخانه غرب سرمايه‌دار است نيز به نوعي در فيلم مورد توجه قرار مي‌گيرد. سكانس پاياني يك فيلم هاليوودي (كه اگر اشتباه نكنم كازابلانكا است) بارها توسط يكي از آدمهاي فيلم بلغور مي‌شود كه البته انتخاب كازابلانكا نيز هوشمندانه است. فرهنگ بوسني چون برگمان كازابلانكا بين دو عشق درمانده مي‌شود، عشق اول آزاديهاي غربي و عشق دوم دربنديهاي سنتي. يك ترانه مشهور از يك گروه سـوئدي –گروه آبا-  (Money, Money, Money) نقل و نبات دهان يكي از شخصيتهاي اصلي فيلم مي‌گردد؛ ظاهراً انتخاب اين ترانه و قرار دادنش در دهان شخصيت فيلم نيز بي‌دليل نيست چون اين آهنگ روايتگر شخصي بي‌مايه (بوسني يا فرهنگ بالكاني؟) كه آرزوي داشتن مكنت و تجمل را در سر مي‌پروراند (غرب سرمايه‌دار؟) است. از طرفي، چيزي كه در فيلم با نكته‌سنجي به نمايش در آمده است وازدگي اين ملت براي شرق –در مفهوم ضد غرب، چه در لباس كمونيسم و چه در كالبد مكتب‌هاي اشراقي- است. براي مثال توجه كنيد به وسايل كهني‌اي كه از روسيه آمده‌اند و در بوسني معامله مي‌شوند و در نهايت هم بي‌استفاده و قابل غرق شدن هستند و يا گازوييلهاي روسي كه در نهايت آب از كار در مي‌آيند.

گربه سياه و گربه سفيد، كه در جاي‌جاي فيلم نيز به شكل تصويري يادآوري مي‌شود تعابير گوناگوني را در خود مستور مي‌كند. رويارويي غرب و شرق، اشرافيت و خرده‌پايي، گانگستريزم و صلح‌طلبي، شجاعت و ترس، شادي و غم، سرمايه‌داري و سوسياليسم، لاييك بودن و مذهب‌گرايي و چيزهايي از اين دست مي‌توانند دستمايه‌هاي كاستاريكا براي چنين نمادپردازي باشند؛ با اين توصيف كه هيچيك مطلق گرا نبوده و تماماً ماهيتي مصنوعي و بدلي دارند. بدليت و قرضي بودن همه آنچه در روابط بين آدمها مي‌گذرد عنصر لاينفك فيلم است. كسي كه پول مخفي مي‌كند و خدم و حشم فراواني دارد و ادعا مي‌كند كه همكار مافياي ايتالياست در حقيقت آرزومند داشتن مافيايي ايتاليايي است و مقلد كوركورانه آن. كاستاريكا بوسني امروز را نه بوسني مسلمان، نه بوسني كمونيست و نه بوسني ليبرال مي‌داند و گربه سياه، گربه سفيد دليل اين نگاه تاريخنگر اوست. او نگران هويت ملي محكوم به فنايي است (اتوموبيل كهنه) كه توسط خوك بلاهت سياسي اجتماعي اندك‌اندك جويده مي‌شود و از هم مي‌پاشد.

پس فيلم در نهايت با استعانت از بازيگران بسيار و بهره مكرر و شلوغ از موسيقي راوي درد چندگانگي و عاريتي بودن فرهنگ است. موسيقي در آثار كاستاريكا، با توجه به علاقه وافرش به موسيقي و به خصوص راك –كه در فيلم Super 8 Stories دست به اثبات اين موضوع مي‌زند- از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است. استفاده فراوان از موسيقيهاي ريتميك و سر صحنه نيز بر كاركرد موسيقي فيلمهايش مي‌افزايد و آن را با خط روايي داستان، در حقيقت آن بخشي از داستان كه توسط فيلم روايت مي‌شود و قابل رويت است و نه بخش ذهني كه بايد توسط خلاقيت بيننده تصوير شود در هم مي‌آميزد. موسيقي در آثار كاستاريكا داري شخصيت و جان‌بخشي است. همچنانكه تدوين چنين عمل مي‌كند و شايد از بهترين تدوينهاي سينما –عنصر فرمال و مولفه تكنيكي اثر- در حوزه فرم در خدمت محتوا را در ساخته‌هاي كاستاريكا مي‌توان يافت. تدوين ضرباني و غير خطي و دوربين لرزان روي شانه به تاثيرگذاري و از هم پاشيدگي ساختار روايت و چند شخصيتي بودن آن كمك مي‌كند و كاستاريكا را در رسيدن به هدفي كه مگر به نظم در آوردن افكارش در نهايت بي‌نظمي (سامان‌دهي از راه آنارشي) در ذهن مخاطبش است ياري مي‌نمايد.

نكته قابل توجه فيلم، اشاره كاستاريكا به غايت فرهنگي مملكت خويش است، يعني خوشبختي وقتي در دسترس است كه معشوق خود را در آغوش مي‌كشي و سوار كشتي غربي مي‌شوي در حاليكه جيبهاي پر از پول داري و اشاره به واژه Happy End (پايان خوش) در انتهاي فيلم كه به طنازي ذهن كاستاريكا برمي‌گردد تاكيد كننده اين موضوع است. در نهايت اين فرهنگ آسيب ديده و درست شدني نيست مگر اينكه غربي و شرقي دست به دست هم بدهند و به تعادل برسند. توجه كنيد كه در انتها پيرمردها به تفاهم مي‌رسند و همينطور فرزندهايشان با اينكه دشمن يكديگر هستند دست دوستي يكديگر را مي‌فشارند. هرچند كه يكي به گند كشيده شده و دومي مال خويش را از دست داده است. كاستاريكا در فيلمهايش توجه شاياني به رابطه آدمها در سطح خانواده دارد و آدمهاي او درگير علايق و وابستگيهاي خويشاوندي خود هستند كه اين موضوع در شاهكارش «وقتي پدر به ماموريت رفته بود» در اوج خود قرار دارد. گربه سياه، گربه سفيد كه به نظر برخي از منتقدين ضعيفترين اثر كاستاريكا محسوب مي‌شود انكار جسورانه تمدن امروزي و بي‌هويت يوگوسلاوي است. تمدني كه درمان بيماريهايش با آرزوي «پايان خوش» داشتن ممكن به نظر مي‌رسد.

 

                                                                        کلی من

نوشته شده توسط کلی من در 4 PM |  لینک ثابت   •