تبليغاتX
پرده شیشه ای

سه شنبه یازدهم دی 1386

به کجا چنین شتابان؟

 

 در قرن بیست و یکم به سر می بریم.دیگر خبری از شاهکار های دهه های 50-70 نیست.نتنها محتوا مثل سابق حرفی برای گفتن ندارد.بلکه فرم هم قابل مقایسه با گذشته نیست.همه جا را فیلم های صرفا تجاری گرفته است.حتی اروپایی ها هم کم پیش می آید که اروپایی بسازند.سعی می کنیم سطع توقع خود را پایین آوریم تا بتوانیم فیلمی برای دیدن داشته باشیم.اما این راه حل نیست.پاک کردن صورت مساله است.در همین بین ناگهان کن لوچ را می بینیم که متعلق به نسل گذشته است و هنوز فیلم می سازد.انگار تیر آخرمان است.اگر باد بر مرغزار می وزد(یکی از آخرین ساخته ها ی این کارگردان)خوب از آب در نیاید باید رویای فیلم خوب دیدن را تا مدتی دیگر فراموش کنیم .با ترس و لرز پایش می نشینیم.از همان صحنه های ابتدایی تمام نگرانی هایمان برطرف می شود.شاهد از معدود فیلم های خوب قرن بیست و یکم هستیم.

 

 کن لوچ در چند سال اخیر با همین فیلمنامه نویس(Paul Laverty) کار کرده.اکثر کار هایش را او می نویسد.معلوم است در اثر گذشت زمان با یکدیگر به خوبی جور شده اند.هم فیلمنامه نویس فهمیده لوچ چه می خواد و هم لوچ به خوبی از پس فیلمنامه بر می آید.هرچند تنها به خاطر همین دلیل نیست که کن نخل طلایش را به او اهدا می کند.جایزه ای که بعد از سال ها در حد و اندازه ی جشنواره اش بود.اگر نگاهی به کارنامه ی کن لوچ داشته باشیم متوجه می شویم که سعی در ابداع انواع و اقسام روش های نو نمی کند.خود را وادار نمی کند که در دیالوگ نویسی زیاده روی کند و یا بیشتر از تصویر استفاده کند.بیشتر توجهش را به این نکته جذب می کند که موضوع انتخابیش چگونه بهتر پیش می رود.خواه زندگی خانوادگی باشد که پایه و اساسش بر دیالوگ بود و داستان را تنها دیالوگ پیش می برد.خواه فیلم اخیر او که تلفیقی از تصویر و دیالوگ است.

حرکات دوربین و کادربندی های باد بر مرغزاد می وزد بی نقص است.همچنین بازی ها برخلاف مرسوم و البته به درستی غلو شده نیستند.در بیشتر فیلم هایی اینچنینی شاهد بازی های اسطوره ایی و دنیای سیاه و سفید هستیم.دنیای که حقیقت را رها کرده و در دام داستان ها و افسانه های باور نکردنی می افتد.دامی که کارگردان و صاحب اثر را با هدفی که داشته  فاصله می اندازد.تاثیری که شاید بیننده را برای لحظه ایی احساساتی کند اما ماندنی نیست.زیرا باور پذیر نیست.و اگر داستانی با شخصیت هایش برای بیننده باور پذیر نباشد هرگز در قلب و عقلش نفوذ نمی کند.

 همچنین شاهد موسیقی بجا هستیم.پیش نمی آید که زیادی در دامش فرو رود و یا بکلی فراموشش کند.

 

 با وجود همه ی این ها قصد من در این فرصت پرداختن به فیلمنامه ی این فیلم است.و اینکه چرا باد بر مرغزار می وزد داستانی قوی دارد.فیلمنامه ی این فیلم چه چیز هایی دارد که باعث می شود بیننده در هنگام دیدنش غرق لذت شود و بعد از اتمام فیلم تا روز ها از فکرش بیرون نرود و مدام اندیشه اش را درگیر کند.فیلمنامه ی این فیلم چه ویژگی داشته که باعث می شود حتی بیننده های عادی سینما هم تا روز ها با موضوع این فیلم درگیر شوند و از فکرش رهایی نیابند و...سعی دارم در ادامه به بررسی فیلمنامه ی این فیلم بپردازم و سعی کنم جواب سوال های بالا را از خلال این مباحث بیرون بکشم

 

 بخش های فیلم را به صورت منظم برروی کاغذ اوردم تا بتوانم نگاهی دقیق تر به فیلم نامه اش داشته باشم.

 هنگامی که به روند این صحنه ها و سکانس ها دقت می کردم متوجه شدم که فیلم از سیری سینوسی برخوردار است.خطی نیست.نه در تنش ها زیاده روی شده و نه بالاعکس.اگر نگاهی کلی به طرح فیلمنامه بیاندازیم این حس در ما پیش می آید که احتمالا با فیلمی پر اتفاق روبه رو هستیم.دائما درگیر جریانی هستیم و لحظه ای آرام نداریم.اما فیلمنامه نویس توانا این سیر اتفاقات را به گونه ای در کنار یکدیگر چیده که از تاثیر گذاری هیچ اتفاقی کاسته نشود.اوج و ضد اوج را به خوبی در کنار هم گذاشته و به هیچ وجه زیاده روی نکرده.تا داستان فیلم بتواند بیننده را تحت تاثیر قرار دهد.بتواند بعد از آن همه کشتار و جنایت و خیانت در طول فیلم باز هم پایانی تاثیر گذار و تکان دهنده داشته باشد.فیلمنامه های که ضد اوج های خوبی ندارند و یا در جاهای خوبی قرار نگرفته اند مهمترین اتفاقاتشان فاقد اثر گذاری می شود.برای مثال به فیلم  مردگان اثر مارتین اسکورسیزی رجوعتان می دهم.در اواخر پرده ی دوم حقایقی برملا می شود که بینهایت عجیب و شوکه کننده است اما تنها کاری که انجام نمی دهد شوکه کردن است.زیرا فیلم ضد اوج های خوبی ندارد و یک نفس پیش می رود

 

شروع:باد بر مرغزار می وزد با تصویر بازی بچه ها شروع می شود.گروهی از دوستان گرد هم آمده اند و دست به بازی گروهی زده اند.علاوه بر آشنایی با خصوصیات بعضی از کاراکتر ها(مثل خشونت یا دوری از خطر) به رابطه ی دوستی آن ها هم تاکید می شود.دوستانی که در خوشی و به انسان دوستانه ترین شکل ممکن در کنار یکدیگر زندگی می کنند.دوربین قصد نشان دادن هیجان را ندارد.برای همین حرکاتش بسیار آرام است.گاه فقط پاها را نشان می دهد.پاهایی که از سویی به سوی دیگر می دوند و بدور از چهره ها و ایدئولوژی ها به زیبایی مشغول لذت از زندگی و همزیستی مسالمت امیز هستند.همین پاها وقتی در منجلاب سیاست و ایدئولوژی می افتند تبدیل به چهره های می شوند که در مقابل یکدیگر قرار می گیرند و دوستی ها را فراموش می کنند.بهترین شروع ممکن برای این فیلم همین است.نشان دادن بازی دوستانی که در آینده قرار است دشمنان ایدئولوژیکی یکدیگر شوند.کمی بعد از بازی این جوانان پر شور با حمله ی ناگهانی سربازان انگلیسی مواجه می شویم.یک دولت استعمارگر.امپریالیست.جرقه ی اختلافات شروع می شود...

 

 

تصویر.فیلم پر از تصاویر زیبا است.در عین حال زیاده روی نمی کند.فیلم از تصویر برای ایجاز استفاده می کند و به خوبی هم از پسش بر می آید.گاه در فیلم ها می بینیم که خود تصاویر اندک ایجازی را هم که وجود داشته از بین می برند.اما این فیلم درعین داستانگویی تنها متکی به دیالوگ نیست.تصویر را فراموش نکرده.حال آنکه از دیالوگ های زیبا و بجا هم بهره برده است و دچار روده درازی نشده.تصاویر معمولا ثابتند و دوربین حرکت کم و آرامی دارد.فیلم به دنبال هیجان نیست.می خواهد داستانش را در کمال ایجاز و به کمک تصویر تعریف کند.خیلی ساده.خیلی سر راست.با اینکه فیلمبرداری در سرزمینی فوق العاده زیبا صورت گرفته کارگردان در دام تصاویر طولانی نیافتاده.دامی که کارگردان های خوش ذوق بسیاری را زمین گیر کرد.

 

قراین:هنگامی که گروه مبارزی وارد عرصه ی قدرت و سیاست می شود برخی از مولفه های گذشته اش را فراموش می کند و محافظه کار می شود.محافظه کار لغتی است که کمتر برای یک گروه مبارز تعریف می شود.زیباترین روش برای نشان دادن این حقیقت استفاده از سکانس های قرینه است.درست همان کاری که فیلمنامه نویس مرتکبش شده.سکانس ابتدایی که بازی بچه ها را نشان می دهد دقیقا در تقابل با سکانس پایانی است.سکانسی که دوستان سابق دشمنان ایدئولوژیکی فعلی هستند.یا بخشی که دی من دوست سابق را می کشد و خبرش را برای خانواده اش می برد دقیقا در تضاد  با صحنه ایی است که تدی چنین کاری را می کند.این فیلم پر از تضاد و تنقاض است.تضاد های ایدئولوژیکی و تناقض عرصه ی قدرت با مبارزه.باد بر مرغزار می وزد روایت سیاست کثیف است.گروهی مبارز که برای نجات هم میهنانشان وارد عرصه ی سیاست می شوند اما با گذشت زمان خود بلای جان هم میهنانشان می شوند.انشعابات پیش می آید و زندگی زیبا و دوستی ها فرو می ریزد.زیبایی کار فیلمنامه نویس در آنجاست که حق را به جانب هیچ گروه خاصی نداده.انسان ها در این فیلم خاکستری اند.هر لحظه امکان دارد جای شخصیت ها با یکدیگر عوض شود.و برای اینکار از بهترین روش ممکن یعنی همین قراین استفاده کرده.آن هم نه به شکلی که در چشم ادم فرو رود و مرتکب شعار دادن شود.با اینکه می دانیم کن لوچ تمایلات چپی دارد اما هرگز در طول فیلم از ایدئولوژی خاصی حمایت نمی کند.که اگر این طور نبود قطعا قصه کمال زیبای و اثر گذاریش را از دست می داد

 

 پایان:پایان تکان دهنده است.شوکه می شویم.اشک می ریزیم.برای خانواده ای داغ دار.برای عشق نابود شده.مدتی که می گذرد و اشک هایمان تمام می شود غمی دیگر تمام وجودمان را می گیرد.غم نابودی انسانیت در راهی که برای انسانیت به وجود آمد.اینگونه فیلمنامه نویس بیننده را از سطح به عمق می برد.(قابل توجه آنانکه عمق را در سطح قرار می دهند و فرقی بین آن دوا قائل نیستند).این غم سنگینی عظیمی دارد.غمی که تا روز ها رهایتان نمی کند.عمق فاجعه آنجاست که تدی حال مشغول اعتراف گیری از دوست و برادر خود است خود در روزگاری در جایگاه دوستش بوده و حتی زیر شکنجه های سنگین اعتراف نکرده.او تازه از راه نرسیده تا نه دوستی را بشناسد و نه شکنجه و اعتراف را.او گرفتار ایدئولوژی شده است.علت اشک های او همین است.اگر نه دوستی را می شناخت و نه انسانیت را اشک دیگر معنایی نداشت.اما غم همه ی وجودش را گرفته.این را در چهره ی تدی (با بازی زیبایPádraic Delaney )می توان حس کرد.او مجبور است.دیدگاهش می گوید این به نفع کشور است. وگرنه در تضاد با افکارش قرار می گیرد...

در ابتدا گفتم جرقه از حمله ی ناگهانی یک امپریالیست شروع شد.می توان عامل فروپاشی انسانیت در بین جوانان ایرلندی را امپریالیسم و استعمار دانست؟

 

این فیلمنامه ی چند لایه تاثیر گرفته از داستان های تاریخی چون هابیل و قابیل است.نویسنده این بار بستر این داستان تاریخی را بازی سیاست و کشور های استعمار زده قرار می دهد.انسجام کافی به علت فراز و فرود های مناسب و استفاده ی درست از همه ی عوامل موثر در این قصه ی خاص به اضافه ی همه ی عواملی که در بالا ذکر شد...باعث می شود که این فیلمنامه تبدیل به بهترین های چند سال اخیر شود.

 

 قرن بیست و یکم است.خبر چندانی از شاهکارها نیست.سطح توقعمان را پایین می آوریم و پای هر فیلمی می نشینیم.کم پیش می آید که کن لوچ هایی پیدا شوند.کارگردان های خوب هم غرور برشان می دارد.زیرا رقیب های بزرگی ندارند.پس ادا در می آورند و سواد و تکنیکشان را با لانگ شات های طولانی به رخ می کشند.آنقدر در فرم زیاده روی می کنند که دیگر به هیچ کاری نیاید.با فرم های عجیب و غریبشان که پر از ادا و اطوار است محتوایشان را هم نابود می کنند.اینگونه است که راه چاره ای برایمان باقی نمی ماند.سراغ قدیمی تر ها می رویم.و دوباره همه ی فیلم هایشان را از اول مرور می کنیم.

 

                                                                               دیوید

نوشته شده توسط دیوید در 2 AM |  لینک ثابت   •