تبليغاتX
پرده شیشه ای

یکشنبه یازدهم فروردین 1387

پسران آدم

بابل ایناریتو فیلمی است که با یک بار دیدن نمی بایست درباره ی آن به قضاوت نشست.پس دوباره این فیلم را مرور می کنیم.


بابل اثر ارزنده ای بود که پس از دو فیلم بیست و یک گرم و عشق سگی از ایناریتو ارائه شد. دو اثر قبل آثاری بودند که جدا از قضاوت های فستیوال های مختلف، مخاطب های خود را پیدا کردند. اما این مخاطب ها اغلب به فیلم بابل کم لطفی کردند و آن را هم پای بیست و یک گرم دوست نداشتند. دلیلش این بود که بابل از لحاظ تکنیک بسیار شبیه به آثار قبلی بود. با این تفاوت که از دو المانی که موجب جذب مخاطب می شوند یعنی : س.ک.س و خشونت تقریبا خالی بود.

کتاب مقدس

babelدر ابتدا باید یادآور شد که واژه ی babel  به معنای تفرقه و جدایی و اغتشاش است. و انگلیسی دانان محترم مواظب باشند تا این واژه را با واژه ی bible به معنای کتاب مقدس اشتباه نگیرند. اگر چه این واژه پهلویی به یکی از روایات کتاب مقدس می زند:
در آن روزگار همه ی مردم جهان به یک زبان سخن می گفتند. جمعیت دنیا رفته رفته زیاد می شد و مردم به طرف شرق کوچ می کردند. آن ها سرانجام به دشتی وسیع و پهناور در بابل رسیدند و در آن جا سکنا گزیدند. مردمی که در آن جا می زیستند با هم مشورت کرده، گفتند: بیایید شهری بزرگ بنا کنیم و برجی بلند در آن بسازیم که سرش به آسمان برسد تا نامی برای خود پیدا کنیم. بنای این شهر و برج مانع پراکندگی ما خواهد شد. برای بنای شهر و برج آن خشت ها پخته و تهیه نمودند. از این خشت ها به جای سنگ و از قیر به جای گچ استفاده کردند. اما هنگامی که خداوند به شهر و برجی که در جال بنا شدن بود نظر انداخت گفت: زبان همه ی مردم یکی است و متحده شده، این کار را شروع کرده اند.اگر اکنون از کار آن ها جلوگیری نکنیم، در آینده هر کاری بخواهند انجام خواهند داد. پس زبان آن ها را تغییر خواهیم داد تا سخن یک دیگر را نفهمند. این اختلاف زبان موجب شد که آن ها از بنای شهر دست بردارند، و به این ترتیب خداوند ایشان را روی زمین پراکنده ساخت. از این سبب آن جا را بابل (یعنی اختلاف) نامیدند، چون در آن جا بود که خداوند در زبان آن ها اختلاف ایجاد کرد و ایشان را روی زمین پراکنده ساخت.

کتاب مقدس/عهد عتیق/ پیدایش / باب یازدهم

این حکایت از کتاب مقدس مبنای فیلمی شد که الخاندرو گنزالس ایناریتو - کارگردان مکزیکی- فیلمی را در نقد و توصیف روزگارانی بعد از این حادثه بسازد.

اولین و کلیدی ترین و وافر ترین عنصری که در این فیلم بارها دیده می شود ناتوانی انسان های کره ی زمین در برقراری به ظاهر لفظی (و به باطن درونی) می پردازد. و متاسفانه با این که این تم بارها و بارها شاید بیش از حد در فیلم تکرار شد و موجب آزاردگی  شعور مخاطب خاص قرار گرفت، باز هم از چشم مخاطبین عام مخفی ماند. شخصیت های این داستان زبان هم دیگر را نمی فهمند. و این عدم برقراری ارتباط بارها و بارها در فیلم تکرار می شود:
بابل آلخاندرو گونزالس ایناریتو -کلفَت ِ مکزیکی قصد دارد به مهمانی ازدواج فرزندش برود. و از هر کسی یاری می خواهد حرف او را نمی فهمد.(زیرا در امریکا مصلحت بر آن است که حرف مکزیکی ها را نفهمید)
-دختران ناشنوای ژاپنی در حین بازی والیبال مدعی اشتباه داور می شوند. اما داور زبان آن ها را نمی فهمد.(زیرا داور مثل آن ها ناشنوا نیست)
-مرد امریکایی می خواهد جلو یک ماشین اشتیشن مراکشی را بگیرد تا همسر مجروحش را به بیمارستانی برساند. اما راننده ی مراکشی حرف او را نمی فهمد و بی اعتنا از کنار او می گذرد.(زیرا بیابان سوزان و جاده دراز است)
-دکتر (در واقع حکیم باشی) مراکشی و پلیس مراکش نمی توانند با مرد امریکایی ارتباط برقرار کنند (چون زبان مشترکی ندارند)
-مسافران و راننده ی اتوبوس توریست های امریکایی حرف مرد امریکایی (براد پیت) را درک نمی کنند (چون تنها به فکر جان و امنیت خود هستند).
-زن روستایی مراکشی برای زن مجروح امریکایی (کیت بلانشت) قرآن را به زبان عربی می خواند. زن امریکایی معانی این الفاظ را نمی فهمد (اگر چه احساس آرامش می کند و اگر چه شاید شنیدن این الفاظ بعد از استعمال افیون خوش آیند باشد که اینش به ما ربطی ندارد) .
-دخترک ناشنوای ژاپنی با پسران هم سن و سال خود نمی تواند ارتباط برقرار کند. (چون زبان هم دیگر را نمی فهمند).
-ماموران پلیس اقرارها و صحبت های حسن ابراهیم (فروشنده ی تفنگ شکاری را نمی فهمند و او را به باد کتک می گیرند. (بعدا توضیح خواهیم داد چرا)
-پلیس مرز امریکا، صحبت های مکزیکی های مسافر را باور نمی کنند (چون در جامعه ی امریکا اصل بر  گناه کار بودن مکزیکی ها است)
و...
از طرفی موضوعی که ذهن منتقد را مشغول خود می کند شباهت عجیب بهمن و یوسف (پسران چوپان مراکشی) به هابیل و قابیل است. یوسف از لحاظ هوش سرشار و ظاهر جذاب خود (همانند یوسف پسر کنعان) بسیار بیش تر مورد مراقبت و نزدیکی پدر واقع می شود. اما این برادر به مانند قابیل برادرکُش، نسبت به خواهرش احساس شهوت می کند. برهنه شدن او را از روزنه ی دیوار می بیند. در حالی که خواهر نیز از پنهان شدن از چشم برادر خود امتناع نمی کند. و با این کار حرامزاده بودن نسل بشر را از بیخ و بن - از روزی که پسران آدم با خواهر خود هم بستر شدند تا نسل بشر زنده بماند- گوهی می دهد. یوسف با سفاهت خود موجب مرگ برادرش می شود همان طور که قابیل قاتل هابیل شد.

اگر کمی دقت کنیم متوجه می شویم کارگردان علاوه بر گوناگونی بشر در مورد زبان تکلم و بعدِ مکان -جوامع مختلفی را انتخاب کرده است که از لحاظ بعد زمان نیز می توان این تقسیم بندی را انجام داد. یعنی چهار لوکیشن اصلی فیلم  را به ترتیب از قدیم به مدرن به صورت ِ 1-مراکش 2-مکزیک 3-امریکا 4- ژاپن تقسیم بندی کرد.

جامعه ی اول: کپر نشینان مراکشی  سرزمین هابیل و قابیلی که به جبر زمانه پیامبر هم شدند. عرب زبانانی که بین عرب یا افریقایی بودن خود بلا تکلیف اند. سرزمینی که مردمش همه در یک بشقاب و با نوک انگشتان خود غذا می خورد، فقر و آلودکی در این جامعه تنوره می کشد. زن امریکایی در ابتدای فیلم یخ را از لیوان همسرش بیرون می اندازد. زیرا به زعم او به سالم بودن آب این سرزمین اعتباری نیست. اما به نوشابه ی کوکاکولا (هرچند گرم باشد) اعتماد دارد.
دکتر مراکشی هیچ  تعلق خاطری به توریست های امریکایی ندارد. با کم ترین امکانات، با سوزنی کلفت که بر روی شعله ی آتش سرخش کرده و نخی که شاید از لباسش کنده است زخم زن مجروح را به زور بخیه می زند و مانع خون ریزی و مرگ او می شود. اما امریکایی ها به او و مملکتش لعنت می فرستند.
پیرزن مراکشی با آن ظاهر زمخت و مشمئز کننده اش باز هم به زن مجروح امریکایی آرامش می دهد. و در نهایت راهنمای جوان مراکشی در پای هلی کوپتر صلیب سرخ، از قبول پول مرد ثروتمند امریکایی امتناع می کند.

جامعه ی دوم: مکزیکی های نا آرام باید توجه داشت که ایناریتو خود مکزیکی است. و بهتر از هر شخص دیگری به معضلات و ضعف های جامعه ی خود واقف می باشد. از این رو وقتی ماشین مکزیکی ها به مقصد می رسد با دقت و موشکافانه طی ِ یک دموی یک دقیقه ای کل جامعه ی مکزیک را  به ما معرفی می کند. شهری که بچه های نازپرورده ی امریکایی دارند از شیشه های ماشین به آن تماشا می کنند: ماشین های قدیمی: استعمار و تحریم اقتصادی؛ آرایشگاه های شلوغ: فقر فرهنگی؛ بیفتک های سرخی که مگس ها بر آن ها می نشینند: عدم رعایت بهداشت؛ نگهبان هایی که زنجیر به دست جلو دیسکو ها پاس می دهند:خشونت؛ چانه زدن مرد ها به زنان خیابانی: فحشا و آلودگی؛ حیوانات وحشی در خیابان ها: دوری از تمدن؛ صلیب های کج و کوله بر دیواره های بزرگراه ها: تزلزلِ دینی و...
با ورود دو کودک امریکایی به این جامعه و حضور آن ها در یک جشن عروسی (جایی که شبیه به کشور خودمان همیشه حادثه ای روی می دهد) ما تمام وقت منتظر این هستیم که برای بچه های امریکایی اتفاق ناگواری بیفتد. اما آن ها تا آخر روز خوشحال هستند و خوش می گذرانند. برخلاف انتظار بیننده در مکزیک هیچ اتفاق ناگواری واقع نمی شود....

             babel

جامعه ی سوم: امریکا، مهد تمدن و رفاه برای بچه های در مکزیک هیچ اتفاقی نیافتاد تا این این حادثه ی ناگوار در مهد تمدن دنیا، امریکا روی دهد. ایناریتو با این شگرد از مکزیکی ها حمایت کرد تا بگوید، توحش از خود پلیس امریکا سر زد نه از مکزیکی ها. زیرا آن ها زبان مکزیکی ها را نمی فهمیدند.و غالبا صلاح بر این است که زبان مکزیکی ها را نفهمید. از طرفی اگر بخواهیم به خوی و مسلک امریکایی های نازپرورده بپردازیم نصف این قضیه در اتوبوس توریست های امریکایی در مراکش توصیف شده است. مسافرانی که از ترس جان خود حاضر به کمک به هم وطن خود نیستند و تمام وقت در فکر جان خود می باشند. و البته باز هم هوش فیلم ساز ما را شاید به خنده اندازد. زیرا راننده ی اتوبوس امریکایی ها یک امریکایی تمام عیار ترسو و خیانت کار با شکمی گنده و چشمانی شبیه به چشمان دائم الاخمر ها است ....
شخصیت مرد امریکایی (براد پیت) تداعی گر پیامبری است که مانند ابراهیم به همراه همسر خود به دنیای دیگری سفر می کند. به دنیایی که هم از لحاظ زمانی و مکانی از دنیای او عقب تر است و در این سفر به دنبال گم شده ای می گردد که از چشم همگان حتی همسر او پنهان است. از این رو بود که همسر او (کیت بلانشت) در ابتدای فیلم از او پرسید: چرا من رو به این جا آوردی؟

جامعه ی چهارم: ژاپن؛ مردمانی با تکنولوژی آخرالزمان مردمانی که ثروت مالی خود را از طریق ثروت فرهنگی خود به دست آورده اند. فکرخود را به کار انداخته اند و ظاهرا بدون کمک هیچ کشور استعمارکننده ای به تکنولوژی و تمدن دست یافته اند. و در این میان با تفکر خود در حد معقول تمدن امریکایی را هم اقتباس کرده اند. و البته جالبی کار به این است که عمل دختر مراکشی (برهنه شدن جلو برادر خود) در جامعه ای به کلی عقب و دورافتاده، در موازات کاری است که دختر ژاپنی انجام می دهد( او خود را برهنه به مردها ارائه می دهد و از هیچ فرصتی دریغ نمی کند، حتی دکتر دندان پزشک خود)  از این رو ما با یک فلش خیلی دور و دراز و نوک تیز منش عقب مانده ی مراکشی را به فرهنگ بی نظیر ژاپنی وصل می کنیم (زیرا همه ی ما شاید حرام زاده هایی هستیم که از همبستری قابیل برادرکش با خواهر خود به وجود آمده ایم)

نگاهی دیگر

حال اگر کتاب مقدس را ببندیم و عینک خود را کنار بگذاریم و با یک دید دیگر به فیلم نگاه می کنیم می بینیم که تمام اوصاف در غرب، ما را یاد امریکای خشن و وحشی بعد از واقعه ی یازدهم سپتامبر می اندازد. توجه شما را جلب می کنم به برخوردی که پلیس بین الملل با حسن ابراهیم فروشنده ی تفنگ شکاری داشت. آن ها زبان مرد مفلوک را نمی فهمیدند. فقط او را کتک می زدند. او همواره حقیقت را می گفت اما باز هم با خشونت مواجه می شد. از این رو آن ها باز هم زبان هم دیگر را نمی فهمیدند.

نتیجه گیری کارگردان

اما در توده ای عظیم از مثال هایی که از بیگانگی انسان ها در این فیلم موج می زند کارگردان باز هم خوش بینانه نوید یک نودوستی و نزدیکی بین انسان ها را نشان می دهد.

به ناگاه فضای فیلم رنگ عوض می کند. و تمامی شخصیت های فیلم به حال همدیگر دل می سوزانند. راهنمای مراکشی امریکایی ها را تا پای هلی کوپتر بی هیچ چشم داشتی بدرقه می کند. پلیس جوان ژاپنی با دختر ناشنوا هم دردی می کند، و پلیس ها در مراکش از تیراندازی به سوی چوپان و پسرانش دست می کشند. تفنگ شکاری، که استعاره ای است  از تمام مادیات و خشونت های جهان  و تمام فیلم حول این عنصر می چرخد و به نقطه ی عطف می رسد، به دست یوسف یا قابیل می شکند و همه به شکل عجیبی رام و آرام می شوند. پنداری ندایی در گوش آن ها خوانده است که همه ی آن ها پسران یک آدم هستند و با خشونت خود پدر خود را لعنت می کنند.  و اگر کمی دقیق تر نگاه کنیم می بینیم که در همه ی این برخورد ها به  برخورد پدر و فرزند اشاره دارند و صدالبته کاملا معلوم است که این برخورد کنایه ای به برخورد حضرت آدم با فرزندانش  اشاره دارد. رابطه ی پدر امریکایی و پسرش در پشت خط تلفن، رابطه ی چوپان مراکشی با پسرش (که بر جنازه ی او زار می زند) و رابطه ی پدر ژاپنی با تک دختر ناشنوا اش در سکانس باشکوه پایانی فیلم، انگاری چند هزار سال پیش در یک بیابان - حضرت آدم- مانند این مرد ژاپنی دختر بی صدا و برهنه ی خود را در آغوش فشرده و با اشک های او که از فرط درد بشر بودن سرازیر شده اندسینه ی خود را خیس کرده است. تمام این ها مثال های نقضی هستند که بیگانه سازی و آشنایی زدایی مطلق را در هستی نقض می کنند و اعضای یک دیگر بودن بنی آدم را نوید می دهند.

پی نوشت:عذرخواهی می کنم به خاطر وقفه ی طولانی و بی برنامگی در به روز شدن وبلاگ. که البته مسولیت آن را شخص بنده برعهده می گیرم.

پی نوشت ۲: در مورد فرم و تکنیک و بازی های فیلم بابل صحبتی نکردم. چون در این باره قبلا یکی دیگر از نویسندگان وبلاگ در یادداشتی قضاوت کرده است.

                                                                                          انیس


نوشته شده توسط سوشیانس و انیس در 9 PM |  لینک ثابت   •